X
تبلیغات
رایتل

دویدن با ذهن

تُ مثلِ تُفنگ

برف روی موهای بلندِ شانه نشده ام نشسته. یک گلوله اش هم روی گونه ام. انگار برای همیشه. در عکس لبخند می زنم. عکس چند سالِ پیش. به خودم می گویم "ازگیلِ زیر برف". هر برفی که می بارد، گردِ پیری، برگ های ازگیلِ حیاط مان را می پوشاند. باور کردنی نیست. او در یک زندگی، هزار بار پیر و جوان می شود. دوباره به عکس نگاه می کنم. به لبخند دائمی ام، زیرِ برف. بهش می گویم "مترسکِ زیرِ برف". کُپه ی برف، روی سر مترسک، جاودانی ست. یادِ "ایسّا"* می افتم. که کلمه هاش از گوشت و خون رد می شود. و چهارستونِ استخوان های ضعیفِم را خبر می کند. یقه ی آن که در عکس می خندد را می چسبم. ازش می پرسم «این سرما از کجا می آید مجید؟ این سرما از کجا می آید؟». آدمِ منجمدِ داخلِ عکس، با لب های بسته می گوید:«مترسک، زیباترین و غم بارترین شکلِ آدمی ست.. خوب به خودت نگاه کن مجید. برای چند ثانیه... یقه را ول کن...و خوب خودت را نگاه کن...تُ مثلِ تُفنگ می مانی»

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . .  . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 

برای رضاپیرحیاتی و مهرانِ نجفی.

* کوبایاشی ایسّا، هایکوسرای ژاپنی، در شعری ویرانگر گفته "سرما/ از کجا می آید/ ای مترسک؟"

نظرات (13)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
اسمم رو که زیر پستت دیدم، یه حسی داشتم... یک حسی...
دوشنبه 5 بهمن 1394 ساعت 00:50
پاسخ:
مهران جان، رفیقِ عزیز. این پست دقیقا واسه تو و رضا نوشته شده.
تو، به خاطر اینکه مثلِ خودم، یقه ی خودت رو تو این سرما چسبیدی و ازش سوال می پرسی....
رضا هم... اگه اینجا رو بخونه، حتما متوجه خودش...
اونم یه پاشنه ی آشیلِ مشترک بین من و رضاست
خیلی خوب بود مجید جان. یک جورهایی کلمه هات ضربه داشت. می خورد تو صورت آدم...
سرما... از کجا می آید؟
به قول بروسان:
اندوه ما آیا برف ها را آب خواهد کرد؟
دوشنبه 5 بهمن 1394 ساعت 00:47
پاسخ:
چقدر خوبه که مهران، چیزی که آدم می خواسته درست کنه رو حس می کنه اینجا...
لطف داری رفیق. ممنون که می خونیم همچنان
چیزی شبیه به رها شدن و معلق ماندن در سیاه چال فضایی ...


موفق باشین البته در پیروزی و سربلندی ....
جمعه 25 دی 1394 ساعت 15:54
پاسخ:
سلامت باشی دل آرام خانم.
تعلیق و رها شدگی، چیزیه که همیشه تو ذهنم باهاش درگیرم. خوشحالم که این نوشته، لااقل حال و هواش رو به خواننده ای که شما باشی، منتقل کرده.
گاهی وقتها آدم با صورت میخورد توی بی تفاوتی آدمها !
خیلی چیزها را فقط میشود همینقدر گفت ... کسی جای تو نیست و اندوه تو را نمیفهمد!

مثل همیشه عالی هستین آقا مجید. سردی مشهود در نوشته میتواند تا این ور سیستم هم نفوذ کند ...

آه باید بلند شوم و در اتاق را ببندم ! این سرما از کجا می آید ؟!
یکشنبه 20 دی 1394 ساعت 19:06
پاسخ:
دل آرام خانم، "ایسا"ی لامصب، یه جوری با مترسک حرف زده که چهارستون بدن آدم رو می لرزونه.... همینه که ما همیشه از خودمون می پرسیم "سرما از کجا میاد؟"... اصلا کسی جواب رو می دونه؟
+ باهاتون موافقم. اما با شدت بیشتر... به نظرم میاد، خیلی خیلی چیزها هستن که با شدت به صورت آدم می خورن و آدم رو خرد و خاک شیر می کنن.
عکس‌نوشته‌ی قشنگی بود. مرسی
چهارشنبه 16 دی 1394 ساعت 21:48
پاسخ:
قربونت. نظرِ لطفته درخت جان.
نوشِ جان
سرما همیشه از خودِ ماست...
سه‌شنبه 15 دی 1394 ساعت 23:55
پاسخ:
حق با توئه سامورایی...
خیلی مخلصم
سلام مجید عزیز
+ خیلی خوب بودُ دوستش داشتم‌ُ داشتم با لذت می خوندمشُ اینا که رسیدم به اون جمله آخر که گفتش تو مثل تفنگ می مانی +++ هم نفهمیدم همم نمی دونم چرا دوستش نداشتم.
+ ولی همشُ دوست داشتم خیلی خوبُ تصویریُ قشنگ و سردُ یخُ اینا بودش
سه‌شنبه 15 دی 1394 ساعت 21:53
پاسخ:
سلام مژگان
نوشِ جونت... باعث خوشحالیه که انقد ازش کیف برده باشی :))
هر جاش رو دوس نداری، نادیده بگیرش... هر خواننده ای، کاملا مختاره هر کاری دوس داره با متن روبه روش بکنه و هر طور دوس داره بخوندش
سلام رفیق...
حس کردم یک کلماتی را که ته دلت نفس نفس میزنند را کوبیدی روی کیبورد. حس کردم فکرت پیش رفتنهای از دست برآمده است. حواست پیش عکس هم نیست. بیشتر به عکس نگاه کن. سرما همیشه با استخوان آدم سروکار دارد. به تعبیر من... تمام این جسدهای زنده یخند. یخ استخوان اند در هیبت اسکلت... پس بیدار بمان. نخواب مجید. آدم توی سرما خوابش با مرگ یکیست. نخواب مجید....

سرمای عکس را حس می کنم.
سه‌شنبه 15 دی 1394 ساعت 21:08
پاسخ:
سلام رفیق من
چه اشاره ی خوبی کردی به سرما و مرگ..... یاد فیلم "رویاها"ی کوروساوا افتادم.
تو اپیزود "بانوی برفی"، مرگ دقیقا به شکل بانوی برفی میاد سراغ اون کوهنوردایی که دچار بوران شدن... و تشویقشون میکنه که بخوابن....
+ اما من دارم تلاش می کنم نذارم مجید بخوابه.. دارم تلاش می کنم "ها کنم" توی صورتش تا بیدار بمونه شیوا...خیالت راحت، نمی خوام بذارم مجید رو خواب ببره.
+ من باید با یه چیزایی بجنگم شیوا...گریزی از این ندارم.اما همیشه حواسم به حرفای تو هست.
شاید...تنها جایی که لبخند...روی لبانمان میماند...میماند
که نرود....همین عکسها باشد............
همین عکسها کنار درخت ازگیل هزارساله.............
دوشنبه 14 دی 1394 ساعت 21:49
پاسخ:
ازگیلِ هزار ساله... کاجِ هزار ساله... برف هزار ساله.... خنده ی هزار ساله.
شاید حق با شما باشه.
من فقط می دونم مترسک و لبخند، چیزای خیلی عجیبی هستن
مترسک شاد ورقصانی بنظر میاد .برف از مراقبت دائم خلاصش کرده
یکشنبه 13 دی 1394 ساعت 23:46
پاسخ:
تناقض شادی و حرکتش.... نکته همینه نسیم جان
عمو مجید اون مترسکه می تونه از همون علفای خشک که نمی دونم چرا سرشون رو از زیر برف آوردن بیرون مراقبت کنه ؟ می تونه اونقدر دوستشون داشته باشه که وفادار بهشون همونجا مونده که تنها نباشن؟
در ختا دیگه بزرگ شدن بازم به مراقبت مترسک نیاز دارن ؟ راستی ما که تو شهرمون نه برف داریم نه کلاغ میشه از کلاغای ولایتتون بپرسی بیشتر دوست دارن پدر علفا رو در بیارن یا سراغ در ختا هم میرن
اگه زبون کلاغی بلد بودم خودم می پرسیدم ولی من حتی کلاغا رو نمی شناسم چه برسه زبونشون رو بلد باشم
حس میکنم کلاغای بدجنس منتظرن مترسکه کم بیاره واسه همین رفتم سراغش لباس گرم براش برداشتم وکمی غذا موندم بدمش مترسکه بخوره یا کلاغا یا خودم که میخوام برم کنار مترسکه بشینم واز درختا وعلفا مراقبت کنم
اینا حرفایی که سایه از شما پرسیده سایه رو که فراموش نکردی ؟
شنبه 12 دی 1394 ساعت 00:01
پاسخ:
سایه رو فراموش نکردم رفیق...
مترسک می تونه اونقدر دوستشون داشته باشه که...... اما از مترسک کسی مواظبت نمی کنه. فک میکنه داره مواظبت می کنه و به همین دل خوشه... اشکالی هم نداره. زندگیش همینه :)
اینا رو سایه میگه. سایه رو که یادت نرفته؟
مترسک توى بیابون و برف
از چى داره مواظبت میکنه؟
کى رو میترسونه؟
من کى ام.اینجاکجاست؟
جمعه 11 دی 1394 ساعت 23:42
پاسخ:
از میان موجودات
ابله ترین است
مترسک!
(شیکی)
لا این عکس که گذاشتی خودتی یا مترسک؟ یا من یا کی؟
یانم وبلاگه داری؟ اینقده از کد امنیتی ایراد میگیره که بری پشت سرت رو نیگاه نکنی دیگه.
جمعه 11 دی 1394 ساعت 20:48
پاسخ:
واقعا!!! اینم وبلاگِ دارم؟؟؟ :))
اون عکس هم "یا من"م، احتمالا