X
تبلیغات
رایتل

دویدن با ذهن

مرا با عینک آفتابی ام به خاک بسپارید


در خانه ای بدون گرما ، بالای خیابان سولیوان ،

آخرین کسی که شلوار فاق کوتاه می پوشید ،

در شرف مردن بود .

عینک آفتابی به چشم داشت

و به همین دلیل کسی نمی توانست تشخیص دهد

که او گریه میکرد یا نه

همه معتاد ها و همه علاف ها

و همین طور همه کافه دار ها

دور تختش جمع شده بودند .

وصیت کرد

تا تکلیف اموالش را روشن کند

و آخرین حرف هایش را به زبان آورد

گفت : کفش های راحتی ام را برای مادرم بفرستید ،

گیتارم را در میدان واشینگتن بسوزانید ،

برای اینکه هیچگاه یاد نگرفتم آن را چگونه بنوازم

خانه ام را

به یک آدم مستمند بدهید

و بگویید که اجاره آن تمام و کمال پر داخت شده است

پولها وموادم را خودتان بردارید ،

ولی مرا با عینک افتابی ام به خاک بسپارید .

مرا با عینک آفتابی ام به خاک بسپارید دوستان !

گفت : جوجه خروسهایم را

به کسی بدهید که آنها را می خواهد .

شعر هایم را به کسی بدهید که انها را می خواند .

زیر کافه برایم قبری بکنید ،

 و آهنگ غم انگیزی پخش کنید .

همه را شاد و شنگول کنید

در لحظه ای که مردم ،

مرا با عینک آفتابی ام به خاک بسپارید .

مرا با عینک آفتابی ام به خاک بسپارید. دوستان !

با عینک افتابی ام

گیتارم را در میدان واشینگتن بسوزانید ،

ولی مرا با عینک آفتابی ام به خاک بسپارید.

صند لهایش را پرت کردیم وسط خیابان ،

بلوزش را گذاشتیم همانجا روی زمین .

گیتارش را فروختیم

در کافه گوشه خیابان

به کسی که می دانست آنرا چگونه بنوازد .

موادش را دود کردیم .

پول هایش را خرج کردیم ،

شعر هایش را دور ریختیم .

باب ، نوار هایش را بر داشت ،

و اد کتاب هایش را ،

 من هم عینک آفتابی فکسنی آن بد بخت را برداشتم !

گفت : مرا با عینک آفتابی ام به خاک بسپارید ،دوستان

با عینک آفتابی ام .

گیتارم را در میدان واشینگتن بسوزانید ،

و مرا با عینک آفتابی ام به خاک بسپارید...!!!

............................................................

حالِ حالام؛ اگر دوست داشتید، گوش کنید : DiDuLa - 2013 - 01 dream - bikalammusic.com

شعر و عنوان و همه چیز(جز آهنگ پیشنهادی) از "شل سیلور استاین" است. پس هر چه می خواهید به او بگویید.

برای من فقط یک کار بکنید: "مرا با عینک آفتابی ام به خاک بسپارید"

نظرات (12)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
لورکا یه شعر داره که میگه: مرا با گیتارم خاک کنید، در میدان!
جمعه 21 اسفند 1394 ساعت 21:10
پاسخ:
جالبه!
این شعر رو نشنیده بودم . دستت درد نکنه سامورایی جون.
دم جناب شل گرم که هم خوب شعر و ترانه می‌گه و هم خوب آهنگ می‌سازه. تا به حال چیزی ازش نشنیده بودم.
دم شما هم گرم، رفیق جان.
جمعه 21 اسفند 1394 ساعت 21:03
پاسخ:
نوش جان درختِ عزیز.
البته آهنگ، از شِل نیست. فکر کنم من جئری نوشتم که سوء تفاهم میشه در این مورد.
الان درستش می کنم.
این آهنگ، از یه گروه جدیده که موسیقی تلفیقی کار می کنن. این آهنگ هم رگه های ایرانی و هندی رو داره.
سلام آقا مجید
از وقتی زمین دار شدین کامنت دانی را بسته اید ...
جمعه 21 اسفند 1394 ساعت 18:03
پاسخ:
سلام
شوخی بامزه و قشنگی بود؛ خوشم اومد دل آرام خانم
ممنون.
+ کامنت دونی به خاطر بی حوصلگی شخصیم بسته شده.
ممنون از رفقایی چون شما که با وجود کم مایگی ش، اینجا رو می خونن.
نویسنده رو دوست دارم، شعر رو دوست دارم، خواننده رو دوست دارم، این پست رو دوست دارم .... کلا امروز همه چیزو دوست دارم !

نمی دونم چرا، اما کمی یاد " بوی کافور، عطر یاس " افتادم؛ بعد از مرگ اون بابا، فرجامی، همه ی وصیت هاشو برعکس عملی کردند!
چهارشنبه 19 اسفند 1394 ساعت 07:46
پاسخ:
کلا امروزم، همه ی اینا شما رو دوس دارن رفیق جان :))
+ اوهوم...راس میگی. به ذهنم نرسیده بود. مرسی
همین که می فهمی که نمی فهمی، خودش یک جور فهمه. (از سخنان مکارم زری)
سه‌شنبه 18 اسفند 1394 ساعت 22:04
پاسخ:
یا زری!
نه همه ولی اکثر نوشته های سیلور استاین رو خریدارم.. فضای خاصی داره و دیدگاه عجیب و تا حدودی منحصر به فردی ...
ظآدمی که دنیای را به گونه ای دیگر شعر میکند و مینویسد ...


بچه زبلی‌ بودم‌...
بابام‌ یه‌ اسکناس‌ پونصدی‌ بهم‌ داد منم‌ اونا رُ با دوتا دویستی‌ِ نو تاخت‌ زدم‌! آخه‌ دوتا بهتر از یکیه‌... بعد اون‌ دوتا دویستی‌ عوض‌ سه‌ تا صدی‌ دادم‌ به‌ همکلاسیم‌!
اون‌ احمق‌ نمی‌دونست‌ سه‌تا بیشتر از دوتاس‌! همون‌ موقع‌ یه‌ گدای‌ کوردیدم‌چون‌ نمی‌تونست‌ ببینه‌ سه‌ تا صدیم با چهارتا پنجاهی‌ عوض‌ کردم‌!
می‌دونین‌ که‌! چهارتا از سه‌تا بیشتره‌! بعدش‌ پیچیدم‌ تو یه‌ پرنده‌فروشی‌
صاحب‌ کلّه‌پوکش‌ جای‌ چهارتا پنجاهی‌ پنج‌ تا بیستی‌ بهم‌ داد!یادتون‌ نره‌! پنج‌تا از چهارتا بیشتره‌!
رفتم خونه‌ وپولام‌ نشون‌ بابام‌ دادم‌با دیدنشون‌ صورتش‌ گل‌ انداخت‌ چشاش‌ بست‌ سرش‌تکون‌ داد!
از داشتن‌ِ بچّه‌ی‌ زِبِلی‌ مث‌ِ من‌ زبونش‌ بند اومده‌ بود!

- ترجمه از یغما گلرویی -
سه‌شنبه 18 اسفند 1394 ساعت 16:11
پاسخ:
ممنونم به خاطر این گزینش، دل آرام خانم.
عمو شلبی، با یه سادگی خیلی عجیب، دردا و مساله های آدما رو میگه. با یه سبک مینیمال و دوس داشتنی.
از خلاقیتش نباید گذشت. واقعا خلاقه این بشرِ دوست داشتنی.
داستانِ "لافکادیو؛ شیری که جواب گلوله را با گلوله داد"، یکی از بی نظیرتین حکایت ها و قصه هاییِ که من خوندم(از نظرِ من).
+ چند تا مجموعه از شعرهاش رو انتشارات "برادران" چاپ کرده. هم شعرهای خیلی خوبیه، هم ترجمه شون عالیه. پیشنهاد می کنم اگه مایل بودید بخونیدشون.
البته چاپ شون کم یاب بود تا چند ماه پیش. شاید این پاییز تجدید چاپ شده باشن؛ خبر ندارم.
سلام و عرض ادب و روز بخیر
- : فقط همین یه عکس مونده از اون زمونا؟؟؟
+:آره...ما کلا تو عمرمون یه عکس بیشتر نگرفتیم!!!...
- : ما؟؟؟!!!... منظورت از ما چیه؟ تو با کیا؟؟؟!!!...
+: همه ماها دیگه... من و دوستام و فک و فامیل؛
این تنها عکس دسته جمعیمونه، اوّلی منم، از هر دو طرف!!!...
سه‌شنبه 18 اسفند 1394 ساعت 11:23
پاسخ:
سلام
ممنون. روز شما هم بخیر.
چرا عین آبادانی ها وصیت کرده؟!:|
سه‌شنبه 18 اسفند 1394 ساعت 08:44
پاسخ:
شاید آبادانی ها رو دوس داره. شاید هم یه رگه ی آبادانی داره.
اما مبهمه این کارش. شاید از چیزی ناراحت بوده. بعضی وقتا آدمایی که از چیزی ناراحتن، کارای مبهمی می کنن :)
عینک ریبن؟ اون زیر که آفتاب نیست که. میخوای ضد افتاب هم برات بزنیم.
من نمی فهمم چرا به بعد از مردن فکر می کنن. انگار دیگه مهمه
دوشنبه 17 اسفند 1394 ساعت 23:16
پاسخ:
منم نمی فهمم زهره. خیلی وقته هیچی نمی فهمم.
درود
یکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت 14:52
پاسخ:
درود بر شما
سلام
همین دیگه! می‌گن قبل مردن همه کاراتو خودت انجام بده همینه!! شبیه اون ضرب‌المثلی که میگه مالتو بچسب همسایه‌تو دزد نکن...!
اما از شوخی گذشته تصویر موجز و گویایی از جهان بود. یاد آخرین کسی که شلوار فاق‌کوتاه می‌پوشید گرامی باد. راستش الان متوجه شدم که من اون شلوار فاق‌کوتاهه رو نمی‌پوشم بلکه احتمالن دربرمی‌کنم!
یکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت 09:34
پاسخ:
سلام میله ی عزیز

+ عمو شلبی، خیلی کارش درسته میله جان. در عین سادگی، خیلی جذاب و عمیقِ؛ شعرها و داستان کوتاه هاش.
+ متاسفانه چند روز پیش که داشتم کتابخونه و کتابهام رو یه کم مرتب می کردم، متوجه شدم چند تا از کتابام با تاراج رفته و تا الان هم کسی گردن نگرفته.... از جمله، یکی دو تا از گزیده شعرهای همین عمو شلبیِ عزیز.... و کتاب "همنوایی شبانه ارکسترِ چوبها"، که خیلی دوسش دارم
سلام
قبول داری هر وبلاگی باید بازدید کننده داشته باشه؟
پس کلیک کن!

یکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت 06:39
پاسخ:
سلام
قبول دارم، اما کلیک نمی کنم
یعنی همین جوری بی کلیک راحتم