X
تبلیغات
رایتل

دویدن با ذهن

زن/مادر

زن، صدایِ صداهای خاموشِ دنیاست.

........................................................

من هنوز صدای آواز خواندن و گپ زدن مادر و مادربزرگم را می شنوم. زمانی که در مزرعه شبدر و عدس و گندم می بریدند و من پشتِ سرشان ملخ شکار می کردم، سوسک ها را دنبال می کردم و مورچه ها را به جان هم می انداختم.یا زمانی که بچه تر بودم و مرا پشتِ کمرش می بست و همین کارها را می کرد. مادرها! صدایِ صداهای خاموش!دوستتان داریم.

......................................................

ای کاش توانسته بودم برای مادر چیزی بنویسم. نتوانستم. بدتر از این چیزی نیست.

پ ن: عکس نتی ست و نقاشش را نمی دانم.

نظرات (10)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
عالی ِدوست داشتی نوشتین

+وقتی بچه ای پشت کمر بسته می شه....مادر دل دل میکنه ،تا بچه سر شو بچسبونه پشتش.

دل دل می کنه ،تا صدای صدا های دنیاش رو زیر گلوش احساس کنه()

........
پ ن :به صدای قلب مادرتان گوش کنید



ببخشید پر چونگی کردم
دوشنبه 10 خرداد 1395 ساعت 09:24
پاسخ:
ممنونم
با پی نوشت موافقم
قشنگ بود.
دارم مجید کوچولو رو تصور می‌کنم. بانمکه:)
به قول گوته، مادران! مادران! چه طنین غریبی دارد!
دوشنبه 30 فروردین 1395 ساعت 20:42
پاسخ:
ممنونم رفیق.
خودمم بارها و بارها بارها مجید کوچولو رو تصویر کردم و می کنم :).
خوب بود ادم با کالبد مادرش عکس میگرفت. می گذاشت توی ایوان خانه اش و روزها و سالها باهاش می مرد و در دنیای زیر خاکش با او منهدم میشد ناگهان. خوب بود یک بار دیگر جایی که هیچش شبیه این جهان نیست با مادر یک زندگی دونفره داشتیم همه مان. انوقت دیگر اینهمه عشایر نبودیم که در فصل کوچ عزیمت کنیم به سرزمین اجدادیمان. به چین چین دامنهای مادرمان.
پنج‌شنبه 19 فروردین 1395 ساعت 10:53
پاسخ:
هیچ چی نمی خوام بگم. هیچ چی. بس که خوب نوشتی. آدم اشکش درمیاد لعنتی
مادر از لحظه ای که مادر میشه تا ابد ،حتی پس از مرگ ، دلواپسیهای فرزند رو به دوش داره
چهارشنبه 18 فروردین 1395 ساعت 20:03
پاسخ:
بله. حق با شماست. منو یادِ چند تا از داستانای مارکز انداختید که مضمون های اینچنینی داره. و البته داستان های دیگه ای از ادبیات آمریکای لاتین.
خوش آمدید. ممنون که وقت گذاشتید اینجا رو خوندید.
سلام
عالی بود رفیق ... دو تا مطلب کوتاه قبلی نیز به همین ترتیب. و مطلب بالایی... آفرین... همه پر از حس...
سه‌شنبه 17 فروردین 1395 ساعت 09:13
پاسخ:
سلام بر میله ی عزیز
ممنونم رفیق. باعث افتخاره که تو این نوشته ها رو بپسندی. ممنونم ازت
البته خانم "دل ارام" در کمال نا ارامی این روزگار سیاه ، کلی کامنت گذاشت و کار ما را سبک و راحت کرد.
تیتر بسیار خوب و دل انگیزی است. و خاطره را بگو که چقدر زندگی را معنی می‌بخشد. چیزی در گوشه سمت چپ مغز ما است که جریانی زنده در زندگی ما است، چیزی که گذشته ما را به اکنونمان میرساند، خاطره .
دوشنبه 16 فروردین 1395 ساعت 14:29
پاسخ:
باعث افتخاره برام که شما اومدید اینجا رو خوندید جناب اسکندری عزیز و بزرگوار.
آفرین؛ خاطره، گذشته را به حالا پیوند می زند. و حالا شما حالتی پیشرفته تری از این قضیه رو در نظر بگیر: آدمی که مدام بین خاطره ها و زمان حال در نوسان و تعلیق باشه. زندگی من تقریبا چیزی توی این مایه هاست :)
سلام،
این حس که به اندازه ی کافی برای مادرم خوب نبودم با همه هست، نگران نباش، اما راستشو بخوای مادرها هم از اینکه زیاد به فکرشون باشی، معذب می شن، باور کن!

برات سال خوبی پر از ادبیات و مهرورزی و کامیابی آرزو می کنم.
دوشنبه 16 فروردین 1395 ساعت 07:59
پاسخ:
سلام سحرِ عزیز
این حسی که می گی که همیشه هست و به قولِ با همه هم هست؛ کم و بیش. اما ناراحتیم از این بود که انقد بی ذوق بودم که حتی نتونستم چند کلمه براش(برای همه ی مادرها) بنویسم امسال. چه میشه؟ خام دستم و فقیر.
لطف داری رفیقِ عزیز. منم برات اول از همه آروزی سلامتی همراه خانواده ت رو دارم. بعد هم ادبیات و زیبایی و زیبایی؛ تو همه چیز :))
و آخرین دیدگاه برای چنین پستی که امروز وحشتناک و لعنتی مرا در برگرفت ..

***
مرا به جرم زن بودن روزی به دار آویختند و قلبم را شکافتند و خونم را
قطره قطره ریختند بر خاکهای تنهائی ...آنگاه نیلوفری روئید که به هر درختی دست می آویزد و بالا می رود ... بدان سبب که می خواهد بندهای بافته ی دار را آذین کند به عشق و محبت ...که روزی زنی دیگر چنان آویخته نشود در بی کسی اندوه ..........
مرا با طناب کلمات نیاویز به هستی خاموش و خشک این درخت.... که آن همه ساکت و تنهاست در انزوای بیابان ... بگذارید همانگونه بمانیم که میخواهیم ...


ممنونم اقا مجید .. امروز شبیه کوه آتشفشانی بودم به خال فوران و انفجار .. منحدم کننده .. نوشتن آرام می کند.. انتخاب کمی میکاهد از سنگینی بار بی همراه ...
و ... و.... تیتر نوشته شما جالب بود.. تعمق برانگیز و آرامش دهنده ..

زن، صدایِ صداهای خاموشِ دنیاست... صدای خاموش دنیا .... صدای خامو...
یکشنبه 15 فروردین 1395 ساعت 17:05
پاسخ:
دل آرام جان ممنونم ازت که به این نوشته، چند برابر خودش اضافه کردی. قشنگ نوشتی. لذت بردم.
خیلی خوبه که نوشته ی کوتاه من باعث شده آتشفشان تون فوران کنه و کلمات روی خط جاری بشن.
+ زن....
شاید اندکی دلم پر باشد این روزها .... تلخی قلم را باید بخشید نویسنده جوان
اما ننویسم نمی شد. مخصوصا برای این پست زیبا
زن پر پر می شود در این محبس بی‌دیواری‌ و حکم ابد میخورد در جامعه ای که عدالت یک ستم معتدلی هست جریان یافته در رگ قانون ِ بی قانون !
کاش مردان کمی عشق ورزی را به همسرانشان می اموختن... کاش زبانی برای بیان احساس داشتن.. کاش هرگز مردی قدم سنگین بر حصار شریکش و همدش نگذارد..
کاش رخصتی بادش برای آوای این صدای سکوت .. که آوانگ حنجره زن .. زیبایی است و صلح .. دوستی است و مهر در صدای بی کلام زنی جنگ نهفته نیست ..

*** مادر مرد از بس که جان نداشت !
یکشنبه 15 فروردین 1395 ساعت 16:34
پاسخ:
نه فقط زن ها، که به نظرِ من، هر انسانی اگه به قولِ شما "رخصت" بهش داده بشه زیبایی از حنجره ش بیرون میاد(هر چند گاهی هم برعکس میشه). اما اینجا داریم از چیز دیگه ای حرف میزنیم. شما درست می گی:
+ مادر مرد، از بس که جان نداشت.
اگر در مورد این پست چیزی بنویسم .. می شود مظلوم نمایی ... می شود جلب توجه جنسیتی در حالتی مدرن می شود نوشته فیمینستی و...

اما زن بودن بیحد سخت است .. بیحدددددددددد ان هم در حامعه بی رحم کنونی ..
که هم باید مادر باشی .. همسر باشی .. خواهر باشی .. سنگ صبور باشی و آخرش یک کارگرد بی مزد و مواجب
اینکه در انحصار قدرت باشی و هیچ قدرتی برای بیان احساس و عقیده ات نباشد ..

زن ، صدای صداهای خاموش دنیاست ...
یکشنبه 15 فروردین 1395 ساعت 16:28
پاسخ:
متاسفانه، نه تنها تو کشورِ ما بلکه خیلی از کشورهای دنیا، این نظرِ شما درباره شون صادقه دل آرام خانم. علاوه بر شرایط بیرونی، "زن بودن" به معنی انتزاعی و کلیِ خودش هم خیلی سنگین و سخته به نظرم. نمی تونم توضیح بدم الان اما می دونم که بارِ سنگینیه.