X
تبلیغات
رایتل

دویدن با ذهن

کاوشگرِ هابِل


یک چیزهایی هست که هیچ وقت دست از سرم بر نداشته. یک سری رویاها، یک سری فکرها و خیال پردازی ها. و خاطره ها، که همیشه پای ثابتِ همه چیز هستند. همه شان چیزهای عحیب و غریبی هستند. باید برایت در نامه ای، تمام اینها را بنویسم. شاید بپرسی از کِی بود که عجیب و غریب بودنِ این زندگی را فهمیدم؟ نمی دانم. از خیلی وقت پیش. خیلی وقت پیش. شاید از همان روزی که دخترِ نه ساله ای که دوستش داشتم(و دوستم داشت) را میان جمعیت رقصنده ها، در مراسم عروسی عمویم گُم کردم. بعد، بعد از چند دقیقه پیدایش کردم. یا شاید خیلی قبل تر. از روزی که سه ساله بودم و یادم هست که برادر کوچکترم به دنیا آمده بود و چند تا از زن های فامیل کنار مادرم بودند که آن پتوی قهوه ای رنگ را تا بالای زانویش کشیده بود. من هم از حیاط به هال، از هال به حیاط و از حیاط به کوچه می دویدم. بله. چیزهای عجیبی ست. خاطره ها، فکرها، رویاها. فکر می کنم چیزی که خودم اسمش را گذاشته ام ضربات پنالتیِ دهه ی دوم زندگی، یعنی سی سالگی، خیلی زود آمده سراغم. هنوز دو سال دیگر مانده اما انگار وقت اضافه هم تمام شده وکار به ضربات پنالتی کشیده است. شاید هم این دو سال چیزی کمتر از دو دقیقه طول بکشد، کسی چه می داند. پس شاید موقع زدن پنالتی هاست. موقع فکرهای عجیب و غریب. حالا یک سالی هست که بیشتر از هر وقتی، به "باد" و "آب" و "خاک" و "آتش" فکر می کنم. خصوصا خاک، که به آن بر می گردم. دوستش دارم. احساس می کنم خانه ی اولم است. انگار آمده ام سفر و قطار، دیر یا زود به طرفِ خانه حرکت خواهد کرد. دو دقیقه، دو سال، پنجاه سال. بلیطم توی دست هام است. همه همین طورند. عجالتا، با یک فکرها و خیال هایی خوشم. خودم را سرگرم می کنم. همین چند شب پیش بود که خواب و بیدار، داشتم می دیدم که روی یکی از بال های کاوشگرِ فضاییِ هابل نشسته ام، به زمینِ گردِ آبی و سفیدِ کوچک نگاه می کنم. داشتم برای تو دست تکان می دادم. اما از آن بالا هم نفهمیدم کجای زمین پنهان شده ای. هابل، عدسی های نسلِ آخرش را بهم قرض داد، اما آن هم افاقه نکرد. اما من برایت دست تکان دادم. می دانی، آن بالا خبری از باد نیست. چیزی شبیهِ یک نسیمِ خیلی خفیف است که از بس کم حرکت می کند، انگار اصلا نیست. انگار اصلا حرکت نمی کند. راستی، از آن بالا، زخم های بزرگِ اُزُن را هم دیدم. این باران های اسیدی، برای زخمش ضرر ندارد؟ زخمش چرک نمی کند؟ تو نمی دانی؟ نمی دانم از این همه آبی که این بالا هست، باد، برای شهرِ تو هم تکه ایش را می آورد؟ عجیب تر از همه ی اینها، این است که ماموریت کاوشگرِ ما، بعد از 28هزار سالِ نوری، دیروز تمام شد و به سوی زمینِ کوچکِ سفید و آبی، سقوطمان را شروع کردیم. همراهِ هابل، با سرعت خیلی زیاد، در زمین فرو رفتیم. آن تکه ای از بالِ هابل که من رویش نشسته بودم هنوز توی دست هایم بود. ریشه ها، دست های همدیگر را محکم گرفته بودند. ریشه های کاج ها، انگورها، نارون ها، انارها و گردوهای دویست ساله. یک ریشه ی پیر، که رنگِ صورتش رگه های سفید و اخرایی و سربی داشت، نگاهمان می کرد. بهش گفتم چرا دست هایتان را انقدر محکم به هم گره زده اید. گفت خاک را نگه داشته ایم. اگر دست هایمان را وِل کنیم، باد، همه چیز را با خودش خواهد برد. گفتم کجا هستم؟ گفت جایی نزدیکِ زمین های کشاورزی روستایت. می خواستم بیایم بالا. هابل همان زیر ماند. گفت از بالا خسته شده. می خواهد همان زیر استراحت کند. کمکم کردند و بالا امدم. میانِ آتشِ گروهی از کشاروزان و باغداران روستای کودکیم که مشغول آبیاری زمین ها بودند. از میانِ آتش بیرون آمدم. صدای قشنگش، وسوسه ام کرد که بیشتر بمانم. صدایش شبیهِ شکستن تکه های کوچکِ چوب بود. این را هزار بار قبلا شنیده بودم. عجیب است. تو می دانستی این صدای چیست؟ آتش، آب های گیر افتاده را بخار می کند. بخار با سرعت زیاد، حفره های خیلی کوچکِ چوب را می ترکاند و فرار می کند. با باد می رود. می دانستی؟ این چیزی بود که من دیدم. باید آدرست را پیدا کنم، نامه ای برایت بنویسم و تمام این چیزهای عجیب و غریب را برایت بنویسم. این چیزهای عجیب و غریب دست از سرم بر نمی دارد. باید همه ی اینها را برایت بنویسم. تکه ی شکسته ی بالِ هابل هنوز توی دست هایم است. هر شب کنار من که خوابیده ام، بیدار می نشیند و به آسمان و زمین نگاه می کند. باید آدرست را پیدا کنم و همه ی اینها چیزهای عجیب را بنویسم. 

نظرات (15)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سلام مجدد
پنالتی‌های سن 45 سالگی احتمالاً تو مایه‌های پنالتی مسی و سوارز باشد! پاس بدهی و دیگری گل بزند... یعنی بس که درک آدم بالا می‌رود
شنبه 25 اردیبهشت 1395 ساعت 13:59
پاسخ:

ببینم می رسم به 45 یا نه. خوش دارم اگه پنالتی ای داشته باشه ببینم و بزنمش :). بازم گوشه های بالا. بازم چیپ.
نوشته ت منو کمی به یاد فیلم جاذبه انداخت؛ دقیقا بخاطر سکون و سکوتی که خوب انتقال میداد.
شنبه 25 اردیبهشت 1395 ساعت 07:31
پاسخ:
ممنون رفیق جان. اگه تونسته باشه سکون رو برسونه خوبه.
فیلمِ جاذبه رو دوست دارم. خوب آدم رو درگیر و معلق می کنه این فیلم.
سلام
به عنوان کسی که سالها قبل پنالتی‌هایش را زده است توصیه می‌کنم گوشه‌های بالا را مد نظر داشته باشی! البته با خیال راحت می‌توانید چیپ هم بزنید... آنها که چیپ زده‌اند با این ضربه‌شان جهان‌بینی خودشان را نیز به همراه اعتماد به نفس‌شان به رخ دنیا می‌کشند. حالا خودت بهتر می‌دونی!
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 ساعت 14:21
پاسخ:
سلام میله جان
کاملا سعی می کنم تجربه هات رو به کار ببندم.امیدوارم مثلِ روبرتو باجوی عزیز(بودای کوچک)، پنالتیم رو به بالای تیرک نزنم.
دهه های بعدی چی؟ اونها پنالتی ندارن؟ اصلا به اونجا رسیدی؟ :))
فکر می کنم 45 سالگی هم پنالتی داره. اونم پنالتی های خیلی سخت :)
خاطره ها کو به کو...مستاصل وار..‌.هجوم‌کلمه ها به ذهن و .....
و‌باید حس کرد کلمه به کلمه ی این نوشته را...

همین‌و‌بس.....
شنبه 18 اردیبهشت 1395 ساعت 16:22
پاسخ:
ممنونم جلبک خاتون.
خب البته که تو اینقدرها هم بد نمی نویسی که کسی بگه آقا تو رو خدا دیگه ننویس!! اما تا زمانی هم که یه کار دیگه ای نکنی، معلوم نمی کنه، شاید توی کاری مثل سفالگری اونقدر خوب باشی که لازم باشه بهت بگن آقا تو رو خدا شما فقط سفال بساز!...
شنبه 18 اردیبهشت 1395 ساعت 13:35
پاسخ:

اوه. یا خودِ خدا. فک کن چه بدبختی ای میشه که یه روز یکی بیاد به من بگه تو رو خدا فلان کار رو بکن
همیشه میخونمت حتی روزهایی که بی صدا می ایم و بی صدا می روم.
قلمت دلنشین و گیراست .
بلی موافقم .. این ورای ذهن خوشی ها ناخوشی ها زیاد پر رنگ و شفافند ...
جاودانه اند
موید و پیروز باشین .
پنج‌شنبه 16 اردیبهشت 1395 ساعت 17:09
پاسخ:
خوبه که آدم خواننده داشته باشه. واقعا خوبه. خوشحالم از این بابت.
کاش یک کم کوتاه تر می نوشتی.
چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395 ساعت 00:44
پاسخ:
این متن ازت معذرت خواهی می کنه. به خاطر اطناب مُمِل و ایجازِ مخِلِ ش. که اولیش بیشتر به چشم تو اومده.
مجید نتونستم ادامه بدم .. ولی میام و دوباره میخونم ... میدونی چرا ادامه ندادم..

حس عجیبی در این نوشته دیدم.. واقعا هم من هم گاهی خاطرات کودکی به طرز خزنده و مرموزی زیر پوست احساسم رخنه می کند که نمیدانم خوشایند است یا خیر ...
نمیدانم ... زمان خیلی سریع گذشت .. خیلی ی ی ی ی ی ی
سه‌شنبه 14 اردیبهشت 1395 ساعت 19:26
پاسخ:
دل آرام جان، برای شما رو نمی دونم، اما برای من این یادآوری ها، ورای "خوشی" یا "ناخوشی" هستن. قوی ان. وجود دارن. انگار فقط اینها وجود دارن، نه من.
ممنونم که می خونی اینجا رو.
درود
تو شعر بگو چرخ فلک خواهد کرد
کاری که به زر سنگ محک خواهد کرد
هر نطفه که در ذهن جنین شد میزا
اشعار تو را زمان الک خواهد کرد
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 ساعت 14:04
پاسخ:
درود به شما
چند بار اومدم وبلاگ شما و دو بیتی هاتون رو خوندم. بعضی هاش رو تازه و بدیع و دوست داشتنی دیدم.
مصرع آخر، معادل این حرفه: بهترین منتقدِ اثرهای هنری، زمان و تاریخه. ممنونم بابت شعرهایی که می نویسید اینجا
دقیقا! نوشتن یعنی رنج! رنجی که فقط خودت و اون دسته از افرادی که می نویسند می تونند درکش کنند!
بعدش هم پرسیده بودی که مگه نوشتنت اینقدر بده که بری سراغ سفال! اینو تا وقتی یه کار سفال انجام ندی، نمی شه تشخیص داد!! اون کامنت رو هم با زهره بودم. خانوم استاد سفالگری هستند، حالا کلا رفتن توی فاز نوشتن و کار و کوره رو رها کردند! آی من حرص می خورم! بعدش هم البته دقیقا دلیل شما رو میاره که کلی سخته و دم و دستگاه و دنگ و فنگ داره!!!
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 ساعت 14:22
پاسخ:
از خطِ اول که قاعدتا می گذرم مرجان.
با جوابت به سوالِ ننوشتنم موافق نیستم. بعضی وقتا یه نفر انقد بد می نویسه که بهتره یکی پیدا بشه بهش بگه "بابا ول کن برو پیِ یه کارِ دیگه"
حتما لازم نیست اول اون کار دیگه رو انجام بده تا مقایسه کنیم.
در مورد زهره هم که خودش باید بیاد نظرشو بگه. نه؟
سی سالگی که برسد زمان ضربات پنالتی فرا می‌رسد. اینجا برزخ است. فاصله سوت پایان وقت اضافه تا آغاز اولین پنالتی و تو نخواهی فهمید بردی یا باختی. و این برزخ شاید تا سی و نهمین سال و سیص و شصت و پنجمین روز ادامه یابد.
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 ساعت 11:23
پاسخ:
احتمالا تا آخرش هم نمی فهمیم بردیم یا باختیم.
خوب نوشتید. ممنون
مجید عطف نوشته ات اینجا بود: آتش ابهای گرفتار شده را بخار می کند.
یاد جمله ی هدایت افتادم: وقتی دور کژدم آتش روشن کنند خودش، خودش را نیش می زند.
به جایی از نوشته ات حس کردم بوی چوب میاد. چوبی که داره تکه میشه. بوی خوبی داشت به جاهاییش.

کمم ولی میخونمت مجید جان.
جمعه 10 اردیبهشت 1395 ساعت 02:47
پاسخ:
لطف داری شیوای عزیز. همین که اینجا رو می خونی باعث افتخاره.
دست گذاشتی جای خوبی از نوشته. شخصا اینجاش برام مهم بوده شیوا. کاش آدم بتونه "بو"ها . "صدا"ها و "لمس" ها و هر چیزی رو، با کلمه دوباره زنده کنه. البته بزرگان زیادی این کار رو کردن. خودت بهتر می دونی. کاش روزی برسه ما هم تماس ها و اصطکاک هامون با همه ی هستی رو بنویسیم.
تو که رفتی توی فاز نویسندگی. جات خوبه
پنج‌شنبه 9 اردیبهشت 1395 ساعت 10:59
پاسخ:
منو می گی ییا زهره رو؟
اگه با منی که...والا اگه تونسته باشم برم تو نوشتن که تازه اولِ درد و رنجه. نوشتن یعنی رنج، مرجان.
جای من بودی چه کار میکردی؟
چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 ساعت 22:41
پاسخ:
تو بگو کجا هستی، تا بعد ببینم اگه جای تو بودم چیکار می کردم زهره. بعله
منو یاد دختر پرتقال انداختی!....


جای تو بودم می رفتم سراغ سفالگری!
چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 ساعت 13:33
پاسخ:
نخوندم این رو مرجان
اتفاقا کار با خاک رو دوست دارم. اما چه کنم که فرصت و هزار تا چیز دیگه میخواد که فعلا ندارم...
+ بعد منظورت اینه که بهتره نوشتن رو کنار بذارم و برم سفالگری؟ یعنی انقد بد می نویسم؟