X
تبلیغات
رایتل

دویدن با ذهن

بودایِ کوچک

عمو مجید، در خطِ آخرِ نامه ی آخرت، پرسیده بودی "خب، این روزها حال و احوالت چطور است؟" "با کار و زندگی چه می کنی". حالا می خواهم از آخرِ نامه ات شروع کنم و به عقب بروم.

مردِ لاجوردی پوش، آن آبی لاجوردیِ همیشه دوست داشتنی، با آن موهایِ دُم اسبی، ، با آن استیلِ خاصِ خودش، خم می شود و با دو دست، توپ را روی نقطه ی پنالتی می کارد. با احتیاط و نرم. انگار که بخواهد تخمِ چلچله ها را رویِ سطحی سیمانی بگذارد. پنالتیِ آخر است. یعنی می تواند پنالتیِ آخر باشد یا نباشد. تقریبا سریع به عقب می آید، زیاد دور خیز نمی کند. شاید دو قدم بر می دارد و ضربه را می زند. چشمانِ ما بینِ مسیر توپ و حرکتِ دروازه بان، در رفت و آمدی سریع و مداوم است. در کسرِ کسری از ثانیه. ضربه زده می شود. تمام. توپ با فاصله ی تقریبا کم، از بالای تیرک افقی به فضای بی پایانِ پشتِ دروازه می رود. تیمِ او و او، بازی فینال را می بازد. بودای کوچک، بیشتر از آنچه که باید به توپش ضرب می دهد. عمو مجید برایِ من، تا قبل از اینکه سرنوشتِ توپ و سرنوشت بازیکن مشخص شود، همه چیز خیلی سریع اتفاق می افتد. بعد از آن، رفته رفته کُندتر می شود. از همین جاست که صحنه ی ما، کم کم ساکن می شود و دستِ آخر تبدیل به چند تصویر می شود. یعنی همه چیز در سکون و سکوتِ ابدیِ چند عکس حبس می شود. بازیکنِ محبوبِ قلب ها، روبرتو باجو، "بودایِ کوچک"، سرش را به زیر می اندازد، دارد با دستِ چپش بینی اش را می گیرد. حالا تمام وزن را با دو کفِ دست را روی زانوها گذاشته و چند ثانیه همان طور می ماند. بعد سرش را بلند می کند. دستش به سمتِ صورت و چشم هایش می رود. دارد چشم هایش را فشار می دهد تا جلوی اشک هایش بگیرد. بازیکنان طلایی پوشِ برزیل، در پس زمینه ی همه ی عکس ها دارند می خندند و به هوا پریده اند. معلق و شاد، به نظرم می آید مثلِ پرنده ای در آسمان.

خب. شاید متوجه شده باشی عمو مجید. این ها، یعنی قسمت هایی از آنچه تعریف کردم، هیچ تضمینی نیست که منطبق با واقعیت باشند. یعنی منطبق با آنچه روزی در نقطه ای از کشورِ آمریکا اتفاق افتاده و دیگر اتفاق نمی افتد. من قطعه هایی را که خواسته ام، تا جایی که توانسته ام، برداشته ام و چیزهای دیگری به جایش گذاشته ام. همان طور که در همه ی نوشته هایم هستم. همان طور که در زندگی ام هستم. در هر لحظه، هم دروغ هم راست. من تکه هایی را داشتم و تکه های دیگر را ساختم و صحنه و تصویر و عکس را بازسازی کردم.این کارِ چند ساله ی اخیرم است. اگر بپرسی چرا، باید بگویم البته که چون به آن نیاز داشتم، اما بعد از آن با کمی طفره روی وشاید  توضیح، خواهم گفت که الان تقر یبا دو سالی هست که عکسِ پس زمینه ی موبایلم، آن تصویرِ بودایِ کوچک است، بعد از آنکه پنالتی و جامِ جهانیِ 1994 از دستش رفت. آن عکسی که سرش را طوری پایین انداخته که انگار وزنه ای دارد سرش را به زیر می کشد و پایین نگه می دارد و با انگشتانِ دستِ چپ بینی اش را گرفته. و من فقط آن شماره ی جادوییِ 10 را واضح می بینم و نه هیچ چیز دیگر. بعد همه چیز از حرکت ایستاده. بودای کوچک، سرش را پایین نگه داشته. یا نگه داشته شده. شاید دارد گریه می کند. همان طور که در بعضی از عکس هایی که عکاس ها گرفته اند اینطور به نظر می آید. و من هیچ ابایی ندارم که قبولش کنم. همان طور که پیش از این هم در آن بازسازیِ کذایی گفتم. اما قضیه این است که دو سه سال است که همه چیز برای من، مانند عکسِ پس زمینه ی موبایلم، در سکون منجمد شده. مثلِ قله ای که هر روز که نگاه می کنم تکان نخورده و همان جاست. یا مثلِ خورشیدِ میانه ی روزهای تابستان. اما ذهنم هنوز، در دلِ این یخچالِ قطبی، هنوز کارهایی می کند. مثلا گاهی به خودش می گوید که بودای کوچک، بعد از پنالتی دارد به خودش می گوید "هیچ وقت پنالتی زنِ خوبی نبوده ام". همان طور که بعدها، بعد از اینکه همه چیز تمام شده، کارشناسان فوتبال، آماری اعلام کردند که بودای کوچک، از حدود 90 پنالتی، بیشتر از 25 تا را از دست داد. همان طور که خودِ من هم هیچ وقت پنالتی زنِ خوبی نبودم. ذهنم پیِ این چیزها می رود. یا مثلا به دنبالِ توپ آواره می شود تا ردِ آن را دنبال کند و تماشا گند در آن فضای بیکرانِ "بیهودگی"ِ بعد از آن ضربه، به کجاها می رود. کدام یک از هزاران احتمالِ مختلف اما همگی به نوعی، یکسان رخ می دهد. گفتن ندارد که برای من، این سوال هیچ وقت جواب نداشته اما من نمی توانم بازی های ذهنم را متوقف کنم. در جایی بی جاذبه، به دنبالِ توپِ بازیگوشِ سرنوشت، آواره می شود. شاید اصلا بهتر همین باشد. نمی دانم.

خدایِ من، ببین کارِ این نوشته به کجا کشید. دیلاق و دست و پا چلفتی. انگار تا می آید قدم از قدم بردارد، دست و پایش به در و دیوار می خورد و چیزی را خرد می کند. نامه ای نوشته بودی و احوالم را پرسیده بودی. من هم خواستم جوابِ نسبتا روشنی بهت داده باشم.  خدا می داند که دلم می خواست این، نامه یا نوشته ای باشد درباره ی فوتبال. از فوتبال خیلی راحت تر می شود حرف زد، تا اینکه بخواهی به کسی که ازت می پرسد "این روزها حالت چطور است" جوابِ کوتاه و روشنی بدهی.

.......................................................................

لازم است بگویم که "روبرتو باجو"(یا باجیو؛ هر طور شما می پسندید) ملقب به "بودای کوچک" بود و هست؟

نظرات (5)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
اون پنالتی رو ما که عمری ازمون گذشته، خوب یادمونه! لحظه ى وحشتناکى بود ...
اما از اون ایده ى این تصویر به عنوان پس زمینه گوشى خوشم اومد!
چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت 22:52
پاسخ:
چه خوب گفتی سحر، لحظه ی وحشتناک. واقعا هم وحشتناک بوده و هست.
مقداری از این نوشته، وفادار به واقعیتِ واقعیه. از جمه همین پس زمینه ی گوشی :)
آخ از اون روز ... آخ از اون لحظه! آخ از دستهای برافراشته تافارل بعد از این صحنه!
من فوتبالیست بودم... پنالتی هم میزدم. اما یه روز برای همیشه کنار گذاشتم فوتبال رو. چرا؟ چون دیدم دیگه نمیتونم موقعیتهامو گل کنم. چند بار تلاش کردم ولی باز هم نشد. برای همیشه خداحافظی کردم. گاهی خداحافظی لازمه مجید. از اونچه که نمیتونی انجامش بدی. حالا یا پنالتی زدن، یا نوشتن، یا کار کردن یا حتا زندگی کردن...
چهارشنبه 12 خرداد 1395 ساعت 22:23
پاسخ:
دست های تافارل به هوا رفت، اشک های کسانی دیگه به سمت زمین. زندگی همینه. هستی همینه برادر.
وقتی یک بچه حزب الهی تاریخ می نویسند و دم از بی طرفی مورخ می زند! او نه تنها بین نژاد پرستی با وطن پرستی تفاوتی قائل نمی شود، بلکه به طور زیرکانه این دو را با یکدیگر میکس می کند تا از کوبیدن کورش، معجون جهت داری بسازد که خود خواهان آن است.به طور کلی نژاد پرستی و حتی انسان پرستی مذموم است. خواه پرستش شخصیتی به نام کورش باشد، یا فلا ن امام یا بهمان امام زاده عرب!اما برای هرملتی وطن هویت اوست. و وطن پرستی و افتخار به تمدن، شکوه و عظمت و بزرگی پیشینیان او ، غرور آمیز و زیباست.سلام

این کامنت در وبلاگ دوست تاریخ خوانتان{ روی خط استوا} و در زیر متن {کمی تاریخ3} ، درج شد، اما ایشان به دلیل عدم تحمل نظر مخالف، کامنت بنده را تائید ننمودند. بنده نیز تصمیم گرفتم نظرم را، برای دوستان ایشان ارسال کنم، تا حداقل آنان با نظراتی متفاوت و گاه مخالف نیز آشنا شوند و معنای نگارش خالص و بی طرفانه را در باب تاریخ بدانند.
سه‌شنبه 11 خرداد 1395 ساعت 14:23
پاسخ:
سلام
من در جریان بحث یا مجادله ی شما نیستم. حتی متن ایشون رو هم نخوندم هنوز. پس طبیعتا" نظرم در مورد اون قضیه، به هیچ طرفی متمایل نیست.
اما بدون رودروایستی بهتون بگم، وقتی که من حتی نمی دونم قضیه چی هست، به نظرِ شما اینکه شما بیاید و این کامنت رو اینجا بنویسید مفیده؟ و جوابگو؟
من اینطور فکر نمی کنم. لااقل اگه من جایی در این مورد اظهار نظری کرده بودم، باز هم توجهی داشت این کارِ شما، اما الان...؟
در هر صورت، من کامنت شما رو پاک نمی کنم، با اینکه نمی دونم در مورد چی هست و با اینکه به وبلاگ من و من مربوط نمیشه، اما این پاک نکردن، به معنی تایید نظرِ شما در مورد تاریخ یا این کار نیست(کامنت گذاشتن در مورد پستِ یه نفر دیگه تو وبلاگ یه نفر دیگه).
نه کلا عمومجید اضافی
از مرد لاجوردی به بعد خوبه
البته جسارت من دخالت می کنم
من نوشته رو دوست داشتم!اگر چه کمی حریصم تو پرداخت به احساسات و همیشه چیز بیشتری می خوام در مورد شخصیت ها بدونم:)
ولی در مجموع نوشته رو دوست داشتم
جمعه 7 خرداد 1395 ساعت 13:29
پاسخ:
ای بابا!! دلتون نمی خواد یه نامه واسه عمو مجید نوشته بشه؟؟؟ بابا گناه داره طفلی
+ احتمال زیاد داره که حق کاملا با شما باشه صبا، جدی می گم. اما فعلا ترجیح می دم در همین حد بمونه. بذاریم ببینیم تا چند روز دیگه، نظرم به نظرت نزدیک تر میشه یا دورتر :).
+ در مورد پرداخت بیشتر حس ها و شخصیت، حق داری. موافقم. هنوز جا داره روشن تر و پخته تر بشه.
کار خیلی خوبی می کنید که نظرتون رو میگید. خیلی خوبه ممنون
و خووشحالم که در مجموع بدک نبوده به نظرتون.
من هم هیچ وقت پنالتی زن خوبی نبودم:)
به نظرم پاراگراف اول و آخر اضافی اومد اگر حذف می شدن بهتر بود.متن بدون این دو پاراگراف هم کامل و روشن.
خیلی غم انگیز که نتیجه بازی به ضربه این بودای کوچک بستگی داشته و او نتونسته...به نظر من خوب احوالاتش رو توصیف کردید:)
داشتم فکر می کردم احتمالا"من"از این متن خوشش بیاد.کاش این نوشته رو بخونه
جمعه 7 خرداد 1395 ساعت 08:54
پاسخ:
من هم بازیکنِ متوسطی بودم اما هیچ وقت پنالتی ..... :))
با نظرت موافقم صبا. ممنون. الان که دوباره متن رو خوندم. بندِ اول رو حذف کردم، اما آخری به نظرم باید بمونه.
+ باید یه کاری می کردم همزمان حالِ نویسنده و بودای کوچیک رو تصویر و بازسازی کنم. نمی دونم چقدر درست از آب دراومده. غم انگیزیِ ضربه ی آخر و .... .
+ ممنونم از نظرِخوبت.
موافقم. کاش "من" هم اینجا رو بخونه ببینیم نظرش چیه. هر چی باشه(فک می کنم البته) عاشق ایتالیاست و لاجوردیش :)