X
تبلیغات
رایتل

دویدن با ذهن

اسبِ ابلقِ احمق

سوارِ جوان، به عقب برگشت و پشتِ سر را دوباره نگاه کرد. لبخندِ نازکی گوشه ی لبش افتاده بود. سوار بر اسبِ ابلقِ آشنا. به خندق رسید. اسب را برای پرش هی کرد. اسب در قدمِ آخر امتناع کرد. نعلِ دست هایش روی خاکِ ردِ عمیقی درست کردند. افسار از دستش در رفت و سوار از آن بالا به جلو پرت شد. خاک و لبه های سنگ ها و آبِ خندق را دید. چیز دیگری یادش نمی آید. سال هاست که تصویر بعدی را نمی تواند به یاد بیاورد. این ها را هم من برای شما تعریف می کنم. از دستِ اسبِ ابلقِ احمق!

نظرات (6)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
غیر از 2 جمله‌ی آخر مطلب عالی بود
لذت بردم
سه‌شنبه 6 مهر 1395 ساعت 23:21
پاسخ:
ممنونم درختِ عزیز.
خوشحالم که دوستش داشتی.
این نوشته، تمرینی بود واسه "کمینه نویسی"؛ سبکی که هم بهش خیلی علاقه دارم هم بهش معتقدم.
اما دو جمله ی آخر که تو نپسندیدیش؛ تمرین و امتحانی بود برای سیلان داشتن زاویه ی دید روایت، از دانای کل به اول شخص که طبعا اینجا مجالِ کمی براش داشتم. این شد که توی متنِ بعدی که نوشتم، بیشتر براش تلاش کردم برای این قضیه. نمی دونم موفق بوده یا نه.
باز مثل سابق دارم یادداشتهاتو مرور میکنم که وقی خواستم برم اون دنیا تو ذهنم بمونه بعضی مطالب وسوالا
پنج‌شنبه 18 شهریور 1395 ساعت 12:17
پاسخ:
همه ی ما در حالِ رفتن به اون دنیاییم؛ از یه نظر. اما خوبه که آدم با رفیقی کسی، چیزی واسه گفتن داشته باشه. هر چیزی که باشه.
سلام
سوار ظاهراً به ابدیت پیوست! اشکال کارش در این بود که برگشت و به عقب نگاه کرد...آن هم دوباره... آن هم با لبخندی نازک... من هم اگر جای اسب ابلق بودم احمق می‌شدم که یک درسی به جوان بدهم
چهارشنبه 17 شهریور 1395 ساعت 16:14
پاسخ:
سلام بر میله ی بدونِ پرچمِ عزیز.
ممنونم از دقتِ نظرت روی "لبخند" و "دوباره" و ... خلاصه روی این متن. سحر بحثِ منطقی ای رو آورده وسط، اما مگه اسبِ ابلق منطق سرش میشه؟؟ یا راوی ای که داره از اسِ ابلق میگه؛ از کجا معلوم که اون خودش دوس نداره که مثلِ اسب باشه؟
چرا احمق؟!

اسب ابلق حق دارد نپرد حتى اگر سوار آشنا باشد!
چهارشنبه 10 شهریور 1395 ساعت 11:33
پاسخ:
سلام بر سحرِ عزیز.
باید دید کی صفتِ احمق رو به کار می بره و چرا. تازه اون هم وقتی که بخوایم یه نگاه تقریبا منطقی بکنیم به سیرِ روایت. اما من در قید این نبودم چندان نبودم. راوی، چیزی که اومده روی زبونش رو گفته.
هیچ معلوم نیست که سوار یا راوی، احمق باشن و اسب نه!
خب... ناخودآگاه ذهنت شروع می کند به فلسفه بافی برای این تصویر نهایی... اما زودی به خودت نهیب می زنی که چه؟! ... اسب ابلق احمق.
شنبه 6 شهریور 1395 ساعت 13:13
پاسخ:
یعنی متن این نهیب رو زد؟ و به نظرت این نقصش بود؟ یا اینکه بر عکس؟؟
مرجان، راحت باش ها! نویسنده ی اینجا، مثلِ یه اسب حالِ دویدن دنبالِ نقص هاش رو داره ها!
درود..
زیباست مجید جان.
شنبه 6 شهریور 1395 ساعت 00:40
پاسخ:
درود بر تو اسماعیل جان. ممنونم.
خوشحالم که دوستش داشتی.