X
تبلیغات
رایتل

دویدن با ذهن

کنسرت در سَر

رودی از موسیقی

فرو می ریزد در خونم.

گر بگویم جسم، پاسخ می آید: باد!

گر بگویم خاک، پاسخ می آید: کجا؟

.

.

در کانون خویش گام بر می دارم

و راهِ خود را

باز نمی توانم یافت

.........................................................

شعر، گزیده ای از شعری از اکتاویو پازِ عزیز، به اسمِ "کنسرت در باغ".

پ ن:  بالاخره این "بادِ پاییزی" که کم کم دارد خودش را آفتابی می کند، باید یک جای کار خودش را در من نشان بدهد. کارِ هر سالش است.

نظرات (5)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چقدر جا ماندم از تو پسر...
اینها همه یک جورهایی برمیگردند به عناصر تشکیل دهنده ی ادم برمیگردند.
یک چیزهایی زیادیشان متلاشیت می کنند. مبادا که تو را... این مبادا که تو را باز مبادا که تو را....
عزیزی رفیق
یکشنبه 2 آبان 1395 ساعت 02:59
درود..
سرگشتگی ناتمام در این هستی!
الان که دارم این کامنت رو برات می نویسم، باد خوبی می آد.
سه‌شنبه 27 مهر 1395 ساعت 08:00
پاسخ:
در کوچه باد می آید... و این ابتدایِ ویرانیست
آن روز هم که دستانِ تو ویران شدند......
ممنونم اسماعیل جان.بردیم به یه حال و هوایی..
قشنگ بود
یکشنبه 25 مهر 1395 ساعت 10:02
پاسخ:
کارهای "پاز"، یه چیزی فراتر از قشنگیه حتی. وحشتناکه :).
چنان بی سرانجام طوفانیم
چنان برگ ریزانم
چنان رنگ به رنگ گرم می شوم
چنان رگ به رگ سرد میشوم
چنان می لرزم
چنان... آه...چنان
که دیگر پاییز
لفظی لوکس می شود
در هر شعری...
جمعه 23 مهر 1395 ساعت 01:10
سلام
وب خوبی داری



خوشحال میشم به هم سر بزنی..
www.takgem.ir
جمعه 23 مهر 1395 ساعت 00:54
پاسخ:
می دونم