X
تبلیغات
رایتل

دویدن با ذهن

امروز عصر

عمو مجید، تو خودِ خودِ کاراکترهای از مریخ و فضا آمده ی کورت وونه گات هستی. مثلا "سالو"یِ افسون گران تایتان، ماشینی که یک روز عصر، همه ی پیچ های خودش را باز کرد. خودش را روی زمین پخش و ویرانه کرد. حیف. چقدر حیف که وقت حرف زدن، مثل یک نمایش پانتومیم، لب هایمان تکان می خورد، انگار با نخِ توی دستِ یک خیمه شب باز. اما هیچ صدایی از هم نمی شنویم. هیچ. شاید اگر چشمی داشتیم برای دیدن، بهتر بود. شاید. امروز عصر، به این فکر می کردم. و اینکه اگر گوشی داشتیم برای شنیدن.

هزار سالِ پیش، در یکی از نامه هایت گفته بودی از اولین کسی که در خیابان دیدم بپرسم که " شما آدما چطور دارید ادامه می دید؟...با این سکوتی که گوش رو پاره می کنه... با این همه هیچ چیز برای دیدن؟ هیچ چیز برای دیده شدن؟"

عمو مجید، امروز عصر... .

.........................................

برای شیوا.

نظرات (8)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
دمت گرم مجید. ممنون رفیق خوب.
حقیقتن خوبه که کسی باشه و بتونی بگی بهش:تا کجا من اومدم بی سایه
یه چیزی دستم بود
کجا از دستم رفت....

بعد اونم هی خیره خیره نگات کنه و اندوهتو به روی خودشو زندگیت نیاره و بهت بگه :خب از کهکشونا بپرس
بپرس کو زمینم؟
خوبه مجید که یکی باشه و بتونی از یقه ی چرک خدا بهش بگی و اون بهت نخنده
بعش بگی من خدا رو دیدم توی آستانه و انقد نرفت وقت بستن در که حابا مدتیه خدا لای در خونه ی ما پیر افتاده.
خوبه باور کنی که کسی خدا رو دیده... عینهو راز بود. زیرپوش چرکش بوی نا میداد.....
مجید
میدونی رفیق دوس داشتم با صدای بلندتر حرف بزنم ولی خب هوار این گاریچی در پی واماندنه چرخه گاریه...و اسبم در حسرت خوابیدن مرد گاریچی.... گاریچی در حسرت مرگ...
خوبه که هستی. گرچه کاهگلای خونه ی پوریام هنوز ازش بوی تند کاه میده و دلگرمی اما چراغ خونش خاموشه.....
به قول خودش شاید وقتی دیگر... برگرده.
به. هر ترتیب میخوام بگم تا بحال خودم رو تا این پایه رام و ارام ندیدم وقت اومدن به وبلاگا... اینجا انگار هنوز کسی هست چایی رفاقت واست دم کنه و بشینه پای حرفات و چاییت سرد بشه.
زود به زود باید بیام به خوندنت . و میام حتمن.
سر اخر اینکه ما کوردهام شما برامون عزیزی مجید خوب.... و از اینکه چندتا دیگه از دوستان جان اینجا همزبونمن خیلی خوشحالم.
سلام پرستو گیان
سلام سامورایی گیان
دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت 04:01
پاسخ:
شیوای عزیز ممنونم از این همه لطفت.
اینجا همیشه چاییش به راهه واسه تو.
چایی ت از دهن نیفته رفیق.
بعد، چند دقیقه بعد دوباره بهت می گم، "یه چای دیگه برات بریزم؟"
یه جایی هست، یه کلبه ای چیزی، وسط یه جاده ی برفی. وسط راه. با رفیقام می شینیم یه چایی می زنیم، با صدای کلاغ، تا باز منزل بعدی.
"پشتِ کاجستان، برف
برف، یک دسته کلاغ
جاده یعنی .... "
................................
در ضمن مخلص همه ی کوردهای اینجاییم.
ممنون که از کوردها تعریف کردی
یکشنبه 1 اسفند 1395 ساعت 19:07
پاسخ:
من باهاشون زندگی کردم و دوستشون دارم. این تعریف نیست... مخلصیم
عه عه عه مگه تو‌کوردی مجید؟؟؟؟
درجواب کامنتم نوشتی نزانم
آیکون تعجب زیاد
شنبه 30 بهمن 1395 ساعت 21:55
پاسخ:
نه "کنیژک گیان"، ولی کردا رو دوس دارم. باهاشون رفاقت زندگی کرم سال ها. هم کردهای کرمانشاه و شاه آباد(به ویژه اینجا چند تا رفیق صمیمی داشتم یا دارم)، هم سنندج، هم مریوان و اون اطراف، هم کردهای آذربایجان غربی؛ بانه، مهاباد و ... .
و تاریخ نشون داده، منو راحت بین خودشون می پذرین و منم راحتم تو جمع شون :). علی رغم اینکه تو بعضی مسائل نظراتمون فرق اساسی داشت گاهی. بگذریم.
بژی کورد.
آخ وونه‌گات آه وونه‌گات
چرا من نمیتونم باهات ارتباط برقرار کنم وونه‌گات
من! منِ مردِ بی‌وطن!
شنبه 30 بهمن 1395 ساعت 10:47
پاسخ:
سلیقه لامصب شمشیر دولبه ست. هم خیلی به آدم لذت می ده، هم در برابر چیزهایی که تو برنامه ش تا حالا نوشته نشده، سخت مقاومت می کنه.
اما فک کنم به چالش کشیدنش جذاب باشه؛ من گاهی این کار رو کردم؛ جدا از اینکه نتیجه ش چی بوده.
خب اول بزار اعتراف کنم وبگم اگه این شیوایی که نوشتی منم که خیلی حس خوبی بهم داد....

راستش مجید این هیچ چیز رو ندیدن بین اینهمه چیز خودش یه کتابه. خوش گفتیش تو.میدونی مجید حیرون کارو بار آدمم چقد دیگه میخواد اینهمه سیر به دنیا بیاد وهی همه بهش بگن. اخه چته اشتها نداری؟ نکنه مریض شدی....
ته یه سری حرفاتو بدجور گرفتم و رفتم اونجا ها که خدا هم نباید....
مخلص کلوم اینکه ما سیریم رفیق.
اصن ما سرامونو خوردیم ما رو از لیزی زمین نترسونن. دیگه افاقه نمیکنه پیچ باز کردن و بستن تو هستی. نکنه به پیچ اضافه برسی و ندونی مال بوده یا نبوده....
عزیزی رفیق من ....
جمعه 29 بهمن 1395 ساعت 00:16
پاسخ:
این نوشته، دقیقا برای خودته رفیق؛ خودِ خودت.
تو رو که می دونم که "چشم خورده ای..".
و من فقط اینو می دونم که "بازیِ دست دل و زلفِ نسیم افسونه....".
هیچ چیز برایِ دیدن، و هیچ چیز برای دیده شدن...
فقط همینو بهت بگم که:
"در گذرِ این لحظات شبانه، که به غفلتِ آن سوالِ بی جواب گذشت، دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است..."
خوبه که کسایی باشن که بتونی دو کلام باهاشون حرف بزنی. اگه نبود که می پکیدیم گمونم.
ای وای من تا حالا وونه گات نخوندم، قبلش هم تو وبلاگ مداد نوشتم کلیما نخوندم، دارم دچار دپرشن می شم
جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 16:15
پاسخ:
وونه گات که واقعا بی نظیره سحر جان، اما تو فکر این قضایا نمیشه بری. میله همیشه به درستی به کم بودن وقت و امکانات ما و زیاد بودن نویسنده ها و کتاب های عالی متذکر میشه.
+ فکر می کنم با کارای ونه گات خوب ارتباط بگیری. امتحانش کن.
پس چرا اون پست منو که اولش شبیه مریخی ها حرف زده بودم، گفتی نفهمیدی؟! تو که زبان مریخی ت باید خوب باشه!
جمعه 22 بهمن 1395 ساعت 11:47
پاسخ:
نه دیگه!! اینجا هم گفتم دیگه! با عمو مجید، بعضی وقتا یه جوری حرف همو نمی فهمیم که انگار از مریخ اومده.
حالا دارم تمرین می کنم مریخیم بهتر بشه
واقعا چطور ادامه می دیم؟
خودم رو‌میگم:(
چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت 23:35
پاسخ:
والا نزانم.... .