X
تبلیغات
رایتل

دویدن با ذهن

پلانِ اول هذیان: در کوتاه مدت.

همین الان متوجه شدم  دو استکان کنارم است. یکی سمت راستم و دیگری سمت چپ. چرا دو لیوان؟ اگر یکی داشته ام، چرا رفته ام دومی را آورده ام. البته با فرض اینکه اصلا رفته باشم. در اینکه تنها بوده ام شک ندارم. پس اگر فکری _که حدس میزنم_ به ذهنتان آمده، کنار بگذاریدش.  فنجان ها البته یکی نیستند. می شناسم شان. یکیش همانی ست که معمولا توی آن قهوه می خورم و دیگری چای خوری؛ اما خب، نمی توانم بالای آن قسم بخورم که همیشه همین طور بوده. به خصوص برای من که بعضی وقت ها، استثناهای زندگی ام، بیشتر از قاعده ها به کار رفته اند. از موضوع دور شدم. چطور می توانم بفهمم توی کدام یکی چای خورده ام. نگاه کردن به ته مانده ی فنجان، لمس کردنِ بدن هاشان و سنجیدن گرمایشان. نزدیکی و دوری شان از قندان. تمام این راه حل ها، با درجه های متفاوت قوت و ضعف، می توانند پایه های یک استدلال باشند. اما هیچ کدام کاربرد ندارند. همین حالا همه را آزمایش کرده ام. اول قوی ترینشان را بگویم یا ضعیف ترینشان. باشد. قبول دارم. از این موضوع می گذرم که انتخاب هر کدام از این ترتیب ها، به میزان اهمیتی که به آینده و انتهای کار می دهیم بستگی دارد. به اینکه می خواهیم دستِ آخر چقدر از امیدمان زنده مانده باشد. نمی توانم سرِ قولم بمانم. باید همین جا بگویم که هر دو لیوان سرد هستند. هر دو با ته مانده های خشک شده ی چای. فلاسک را یادتان رفته بود؟ من حواسم به آن هم بود. معلوم نیست دو فنجان از آن خالی شده یا یکی یا مثلا سه تا. کسی که تنهاست، فلاسک چای را پر نمی کند؛ معمولا.می توانم اطمینان بدهم که در این زمینه من یکی از آدم های معمولی هستم. از همه مهم تر،  یک فنجان چای، یک فلاسک تقریبا نصفه را به چیز دیگری تغییر نمی دهد. یک فلاسک تقریبا نصفه، تا مدت زیادی یک فلاسک تقریبا نصفه باقی خواهد ماند. من در کدام لیوان چای خورده ام؟ چرا و چطور دو لیوان؟ و چراهای زیادی که باید از آن ها چشم پوشی کنم. هیچ راهی برای دانستن معمای لیوان ها نیست. نه هیچ دوربین مدار بسته ای که بشود فیلم را به عقب برگرداند، نه حافظه ی کوتاه مدتی، نه کسی که در این خانه باشد و چیزی دیده یا خورده باشد. فقط می شود همان قطعه های موسیقی ای که در حال گوش کردن شان بودم را دوباره شنید. همین.

در کوتاه مدت، همه ی ما مرده ایم*. و در مورد کسی که تنها باشد، نمی شود به آن شک کرد.

..................................................................................................................................

"جان مینارد کینز"، اقتصاد دان انگلیسی، که نظریات او بود که آمریکا و دنیا را از بحران بزرگ اقتصادی اواخر دهه ی بیست میلادی نجات داد(نظریاتی که در مقابل مکاتبی که تا آن زمان جوابگو تلقی می شدند قرار گرفت و عموما" مبتنی بر راه حل های کوتاه مدت اقتصادی بود)، جمله ی مشهوری دارد، می گوید: «در بلند مدت، همه ی ما مرده ایم».

نظرات (3)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چه حس خوبى داشت متن
چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت 17:37
پاسخ:
نوش جان!

آدرس وبلاگتون رو هم میذاشتید خوب بود، "despero"
سلام
دیشب بورخس به خوابم آمد و گفت به مجید بگو چرا ازت خبری نیست
اومدم اطلاع بدهم که دیدم گرفتار لیوان‌ها بوده‌ای و عذرت موجه است
شنبه 16 اردیبهشت 1396 ساعت 14:00
پاسخ:

دیدم یه مدته کمتر میاد به خوابم، پس اونجاها سیر میکنه
آقا مخلصیم. اتفاقا از امروز، دوره ی فشرده ی بورخس خوانی رو شروع کردم. اولین داستان "بررسی آثار هربرت کوئین" رو خوندم.
خیلی دوست دارم یه سری مطلب دامنه دار راجع به بورخس بنویسی؛ بلکم ما هم یه تکونی به خودمون دادیم.... . حقیقتش من دچار خمودی شدم یه خرده.
البته پست اول بورخسی ت رو خوندم. عالی بود. میام و می نویسم خدمتت.
به نظرم باید دنبال همان راه حل های کوتاه مدت بود. مثل اینکه بی خیال آن دو لیوان بشوی و بروی یک لیوان دیگر برای خودت چای بریزی و موقع گوش دادن به موسیقی نوش جان کنی. مگر نه اینکه همه ی ما در طولانی مدت مرده ایم؟ پس چه فرق دارد قضیه ی آن دو لیوان چه بوده یا اصلا تنهاییم یا نه؟...
پنج‌شنبه 14 اردیبهشت 1396 ساعت 19:22
پاسخ:
نه فقط در بلند مدت، که بعضی وقت ها در کوتاه مدت هم.
راجع به گوش دادن به آهنگ و بقیه قضایا، حق با توئه. احتمالا بهترین کار همینه.