X
تبلیغات
رایتل

دویدن با ذهن

متنِ فرضی

قلابِ فرضی، در هوا می چرخد. کامواهای فرضی در هوا روی هم گره می خورند. آن دست اما، فرضی نیست. همین طور هم ژاکت بافته شده از کاموهای سبز، آبی و سبز-آبی. دانش آموز، یکریز درخشش نورِ اول صبح را بر تار و پود آنها تماشا می کند. تا جایی که خیلی وقت ها حواسش از سنگلاخ های راه مدرسه اش پرت می شود. بیشتر از این نمی شود به عقب برگشت. همان دست و کاموا و رقص قلاب ها را در هوا می گویم. آدم وسوسه می شود بگوید "همان دست و کاموا و رقصِ قلاب، در هوای فرضی". اغلب یاد تلالوء فوتون ها روی آن موج های سبز و آبی می افتم. از این عقب تر نمی شود برگشت. پس تو هم بیا با هم ادامه را نظاره کنیم. با این حقیقت که تقریبا هیچ سوالی نیست که بتوان پرسید. مادر، قطعه ی اول دومینو را ساخت. ضربه ی اول را هم خودش زد. تمام اینها، ادامه ی رقص قلاب و دست در هوا هستند. تا انتها. بعد از آن، هیچ قصه ی جدیدی وجود ندارد. هرچند می شود هزار جور تعریفش کرد؛ در هوای فرضی ای که در مد و مهِ میان خواب و بیداری شناور است..

............................................................

گوش کنید به Beyond the Horizon

نظرات (2)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ما هم فرضی هستیم!
پنج‌شنبه 4 خرداد 1396 ساعت 11:01
پاسخ:
به جز وقتایی که فراموش می کنیم این واقعیت رو!
آن دست اما فرضی نیست...
سه‌شنبه 2 خرداد 1396 ساعت 03:30
پاسخ:
همیشه و همه جا! این رو نباید فراموش کرد!