X
تبلیغات
رایتل

دویدن با ذهن

صلح

از "کیلگور تراوت"، نویسنده ی داستان های علمی تخیلی، آدمی بدبین و خسته بگیرید*، تا "بیلی پیل گریم" سلاخ خانه، تا "هوارد دبلیو کمبل جونیور" در رمانِ "شب مادر"، "ملاکی کنستانت" در "افسون گرانِ تایتان" و بالاخره، "والتر اف استارباک" در "محبوس"، همگی، قربانی شرایطی می شوند که در آن عزت نفسِ آدمی زیر پا لگد می شود. جایی که "احترام"، "عشق" و "توجه" پیدا نمی شود. 

کیلگور تراوتِ مردم گریز، در "سلاخ خانه"، باور نمی کند که حتی یک نفر هم آثارش را خوانده باشد. چه برسد به اینکه طرفدار داشته باشد. تا جایی که وقتی "بیلی پیل گریم" در دیدار با او، "نویسنده" خطابش می کند، تعجب می کند. "بیلی پیل گریم" از لحظه ها و ساعت هایی که داخل جبهه ی آلمان ها گرفتار می شوند، زیرِ کتک های هم وطنش "ویری"، صدایی شبیه "خنده" یا "زوزه" ازش شنیده می شود؛ آنجا احساس می کند که آرام آرام دارد تبدیل به بخار می شود. "کمبل جونیور" که در زندانی در اسرائیل مشغول نوشتن خاطراتش است. "ملاکی کنستانت" که در کره ی مریخ، صمیمی ترین دوستش را اعدام می کند و "والتر اف استارباک" گرفتار در رسوایِ مشهور به "واترگیت" در آمریکا، که می گوید:

"بله آقا... زندگی می گذرد و یک احمق عزت نفسش را خیلی زود از دست می دهد و شاید دیگر هیچ وقت هم تا روز قیامت به دستش نیاورد...". و زمانی که از زندان آزاد شده بوده را اینطور توصیف می کند:"احساس می کردم یک تکه آشغال هستم".

تمام آنها زیرِ تاثیر ویران کننده ی نیروها و اتفاقاتی خارج از کنترلشان، شخصیت و عزت نفسشان، له می شود. در موقعیت هایی استعاری(که البته ناسازگار با واقعیت نیستند و البته فراتر از آن هم هستند). موقعیت هایی که وونه گات استاد خلق آنهاست. 

.........................................................

* "کیلگور تراوت"، شخصیتی ساخته ی وونه گات که در بسیاری از آثار او نقش محوری دارد. اینجا بیشتر منظور "تراوت" در رمان های "صبحانه ی قهرمانان" و "سلاخ خانه ی شماره ی5" است، تا مثلا "تراوت" در رمان "زمان لرزه".

نظرات (5)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
همون چیزی که می خواستم بگم واضح بودن اون تکرار ها تو چند کتابی بود که از وونه گات خوندم البته بازم اشتباه کردم که تو فاصله زمانی کوتاهی چند کتاب وونه گات رو پشت سر هم خوندم
و این اتفاق برای کالوینو و سالینجر هم افتاد حالا میخوام از این نویسنده ها فعلا دور بشم اما نمی دونم چی بخونم راستش من تازه کارم و خیلی با آثار خوب اشنایی ندارم در ضمن به جایی هم رسیدم که دیگه خوندن هر اثری ارضام نمیکنه هم مبتدی هم توقع بالا به نظرم الان باید با یه نویسنده جدید دیگه اشنا بشم یه چندتایی از اون بخونم نظرت چیه ؟
و از اونجایی که به سلیقت کاملا اعتماد دارم باز به عهده خودت میگذارم که نویسنده ای رو بهم معرفی کنی با یکی دوتا اثر
یکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت 20:33
پاسخ:
میام و درباره ش حرف می زنیم حتما.
خیلی زود.
من هر کتابی که شما معرفی کردی خوندم خدا رو شکر یه دیوار کوتاه بنام مجید موییدی هست که اگه بقول اقا مهرداد به سوی روشنفکر نما شدن پیش رفتم تقصیرا رو بندازم گردن شما :)))
یه چیزی بگم بعد از خوندن کتابهای کالوینو نظرم راجع به وونه گات عوض شد تا قبل اشنایی با کالوینو و اون غافلگیر های عای نوشته هاش وونه گات کلی هیجان زدم می کرد ولی الان که مقایسه میکنم می بینم تو چند کتابی که از وونه گات خوندم یه چیز مشترک هست که برام جذاب نیست نابودی محیط زیست و جنگ و ... تکرار شده
این یه مورد
مورد بعدی به خودم میگم شاید مثل سالینجر خونی که کلا مسیر رو اشتبا ه رفتم و بعد خوندن دلتنگی های نقاش خیابان چهل وهشتم بود که فهمیدم برای درک سالینجر نباید از ناتور دشت شروع میکردم در مورد وونه گاتم همین اشتباه رو تکرار میکنم حالا اگه فکر میکنید وونه گات کتابی داره که با خوندنش وارد مسیر درستش بشم لطفا معرفی کنید
گهواره گربه
سلاخ خانه
مرد بی وطن
خداحافط دکتر که وارکیان رو خوندم به غیر از اینا لطفا کتابی رو معرفی کنید
پنج‌شنبه 5 مرداد 1396 ساعت 15:53
پاسخ:
تو این زمینه من همیشه دیوارِ کوتاه می مونم، خیالت راحت. چون اصولا سنگِ پای قزوین هستم :))
از تعریف ها خوشحال میشم، اما تقصرها رو قبول نمی کنم :))
+ من شخصا نویسنده ها رو اینجوری با هم مقایسه نمی کنم. هر کدوم برام جذابیت خاص خودشون رو دارن، و ویژگی هایی که دیگری نداره. و قطعا یکی از ویژگی های کالوینو، همین تنوع زیاد توی فضاهای داستانیش هست.
می دونی، تقریبا تمام نویسنده ها، پس زمینه ها و "موتیف هایی(اصطلاحا"، بازم) دارن که تو بیشتر آثارشون تکرار میشه. از آمریکای لاتین ها بگیر تا آمیرکایی ها، تا ایتالیا و آلمان و فرانسه ... . میشه اسم خیلی از نویسنده ها رو توی این لیست آورد. تازه کالوینو هم از این قاعده اونطوری که فکر کنی مستثنا نیست. مثلا، اکثرِ سخصت های اون، در جستجوی "دیگری شدن" هستن. یه جورایی حلول تو خیلی از شخصیت ها. یا هویت و دوگانه و چند گانه شدنِ درک آدمی از خودش، و پیرامونش. و رنجی که از این چند پاره شدن می بره. اما خب آره، این تکرارها، به روشنیِ آثار کسی مثلِ وونه گات نیست.
اگه پیشنهادی بخوام بدم، اینه که بین خوندن کارهای یه نویسنده، یه مدت فاصله بذار. اگه با فاصله ی زمانی نزدیک به هم بخونیم، احتمال اینکه بیشتر شباهت ها رو ببینیم زیاد میشه( تا مثلا دیدنِ تفاوت ها و ظرایف).
می تونی در آینده، کارهای وونه گات رو بازخونی کنی، اما با فاصله ی نسبتا زیاد نسبت به هم.
اگه چیزی به ذهنم رسید حتما می گم :).
+
سلام
من از همه ی اینایی که گفتید خلاصم
نه موراکامی خوندم نه سوکورو ، اما بچه که بودم لینچان رو دیدم ازش میتونم براتون می تونم حرف بزنم.
خارج از شوخی از وونه گان هم نخوانده ام .
با این اوصاف ذکر شده چیزی برای معامله هم وجود ندارد
اما من اگر روزی تن به این ذلت دادم و روشنفکر نما شدم که اینطور که معلوم است آنروز نزدیک است .و احتمالن این نزدیکی چیزیست شبیه به زمان پایان رای گیری. آن زمان نیز غصه ترجمه را ندارم و خیالم راحت است . چرا با این اعتماد به نفس می گویم را دیگر شاید خودم هم نمی دانم.
راستی
اگر اسمش را پا در کفش گذاشتن نمی گذارید .من هم از این پس اگر وقت کنم اینجا می نویسم که آدرسش را دادم. . با یوسا شروع کردم. خوشحال می شوم ببینمتان.
بدرود
یکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 09:38
پاسخ:
سلام
+ راجع مشکلِ ترجمه که، فعلا سحر موافق نیست که هیچ معامله ای روی ترجمه هاش انجام بده. آخ میگه خیلی جریان داره... ما که ندیدیم و نخوندیم. الله اعلم
اما خب خارج از شوخی، امیدوارم اگه از کافکا خوندی، نظرت رو راجع بهش برامون بنویسی.
خصوصا که می بینم پا هم تو کفشِ بعضی ها کردی و وبلاگ می نویسی

+ و اما بعد... .
اگه یه کفش باشه که آدم دوست داره خیلی ها پاشون رو بکنن توش، همین کفشِ داستان خوانی و نوشتن درباره ش و این بحثاست... .
+ خوب کردی وبلاگ راه انداختی. جدا از اینکه هر کسی حق داره وبلاگ بنویسه، اما تو قطعا توان و اندیشه ی خوب نوشتن رو هم داری.
+ با غولی چون "یوسا".. . خدا به خیر کنه!
ممنون که آدرس دادی. حتما می خونم.
معامله نمی کنم مجید، مال من خیلی خاک تو سریه

ملت هم چه علاقمند، داره رای میاره، بدبخت شدم رسما!!
شنبه 31 تیر 1396 ساعت 22:43
پاسخ:

خاک بر سری!!
بعله! پس چی؟ ما ملتِ "همیشه در صحنه" ایم
من فقط سلاخ خانه را خوانده ام و همان هم به کلی مبهوتم کرد؛ جامعیت کارش چنانکه در پست قبل هم گفتم حیرت انگیز است و نوع روایت مثال زدنی. بعد از کافکا در کرانه به زبان اصلی می روم سراغ گهواره گربه!!!
پنج‌شنبه 29 تیر 1396 ساعت 20:12
پاسخ:
بیا یه کاری بکنیم!
من راجع به "سوکورو تازاکیِ بیرنگ و..." برات حرف می زنم، به اضافه ی کارای دیگه ی وونه گات، تو هم ترجمه ی قسمتای ارشادی رو بهم بده
+ یه بازیِ برد برد.
از وونه گات غافل نشو به نظرِ من