X
تبلیغات
رایتل

دویدن با ذهن

از این به بعد شعر مادرِ من است....

دکتر، به دست هایش نگاه کرد. انگار حسِ اینکه خوب خشک شده اند کافی نبود و باید با چشم هایش مطمئن می شد. پشتِ پلک ها را با دست هایش مالید. از این به بعد شعر... . مرد جوان با خودش اینطور فکر کرد. حتی آن را به همراهش هم گفت بعد صدایِ پخشِ ماشین را بالاتر برد و آهنگ بی کلام دیگری پخش کرد. دکتر گفت ما تمام تلاشمان را کردیم. اما هنوز ذهنش درگیر این بود که آیا کاری بوده که می توانسته و ... . جوان با خودش فکر کرد "مرد، مردِ آواره، دست آخر، آوار شد روی خودش". بیست و نه هزار هزار سلول مرده". با خود فکر کرد سال هاست خودش را بسیار پیر می بیند، مردی پیر با دست هایی.. . نتوانست صفتی به دست ها بدهد. دکتر، به آن همه خونی که روی ملافه های سفید و سبز، فوران کرده یا نشت می کنند فکر کرد. به قلب های در بخشِ سی سی یو. جوان، روی کاغذی نوشت "بیست و نه هزار هزار سلول مرده // آماری که هیچ کجا منتشر نخواهد شد". به خودش، یا شاید به کسی که کنارش است گفت، از این به بعد شعر مادرِ من است، با دست های خسته. با دست هایی که سال ها خون منتشر شده ی قائدگی را شسته اند. دکتر به کیسه های خون فکر کرد؛ که کِی و در کدام قلبِ در بخش سی سی یو، جاری خواهند شد. شاعر، این شعر را روی کاغذی نوشت "چرا هیچ خونی در راهروهای بیمارستان ها جاری نیست؟".* و جوان روی ادامه ی سفید کاغذ نوشت "حالا سال هاست، مردی، در پیِ چیزی، تمام صفحه های حوادث را حفر می کند". با خودش گفت از این به بعد شعر مادر من است. که انگار دیگر از رفع و رجوع کارهای عادت ماهانه خسته شده است. که منتظر سال های سعادت بارِ یائسگی ست. که دیگر، پسری، جوانی، دختری، ادامه ی او در زمین، در هوا، در خون، و در ملافه های سفید نخواهد بود. دکتر به بخاری که از لیوان چای بلند می شد نگاه کرد. با چشم، ردِ آن را دنبال کرد؛ تا جایی که ناپدید می شد .


گوش کنید به قطعه ی:



.............................................

پ ن: قطعه ای بی معنی، که از(در) یک هذیان(کابوس) متولد شد، و هنوز در خیابان ها راه می رود.

* برگرفته از شعری از یکی از دوستانم؛ "ارسلانِ جوانبخت".

نظرات (5)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
وای مجید این چه اشتباه مرگباری بود
امیدوارم فکر نکنی درست و درمون نخوندم، به نظرم چون هیجانزده شدم اشتباه کردم
پنج‌شنبه 23 شهریور 1396 ساعت 20:49
پاسخ:
سحر؟؟!!
تو خواننده ی ارزشمندی هستی برای من. خیلی ارزشمند! این حرفا چیه؟
ممنونم ازت که نوشته هام رو می خونی و با حرفات راهنماییم می کنی.
چه ترانه ی خوبیه این Dusk!
شنبه 18 شهریور 1396 ساعت 10:12
پاسخ:

لذت ببر ازش رفیق.
وای، این ترجیع بند "از این به بعد مرگ مادر من است" رو خیلی دوست داشتم
دوشنبه 13 شهریور 1396 ساعت 21:53
پاسخ:
خیلی خوبه که دوستش داری سحر جان
البته، این عبارت، کاملا از من نیست ها...اما خب...
"از این به بعد شعر مادر من است" :چشمک
قشنگ بود
یکشنبه 12 شهریور 1396 ساعت 08:19
پاسخ:
ممنون. خوشحالم از این بابت.
دست مریزاد.
دوشنبه 6 شهریور 1396 ساعت 23:54
پاسخ:
خوشحالم مورد پسند بوده.
شما کجا رفتید یکهو؟؟
ما تازه داشتیم از خوندن وبلاگ شما لذت می بردیم ها! و بیشتر هم خوشحال بودیم که صفحه مون رو یکی دیگه از کسایی داره می خونه که میشه باهاش چند کلام گپ زد و یاد گرفت.
لطفا اگه وبلاگ نویسی رو شروع کردید، آدرسش رو به ما برسونید.
ممنون