_ از اونجایی که پای ماجرا، به خواب هام کشیده شد. از همون جایی که خواب هام شروع کردن بزرگ و بزرگتر شدن. انقدر بزرگ که دیگه نفهمیدم همه ی این چیزا،معلق توی یه خوابِ بزرگه یا چیزی مثلِ بیداری.
خواب را بیدارم... تمام شب... عربده می کشند خوابهام... به سن بلوغ رسیده اند. بزرگ شده اند. بی صاحاب ند. مادرهم ندارند. اما خواب خوابند. در بیداری ام می لولند. جفت گیری میکنند و ناگهان چیزی از میانشان می گذرد مثل برق... مثل رعد... خواب را بیدارم و می دانم کارم از کارگر گذشته اسک. ..... چه خوب نوشتی مجید. افرین به تو رفیق. نبودمو ببخش
واقعا خیلی بهتر از من نوشتی. بد جور ارتباط گرفتم با این رفیق. دست مریزاد.عالی بود. امیدوارم حالت خوب باشه. دستِ کم، کمی خوب.
باور ندارم که سنگها نمی شنوند. باور ندارم به اینکه درختان حرف نمی زنند.. و باور ندارم اینکه خاک بی جان است. اما باور دارم که هستی سرشار شعور و دانایی ست... هر چیزی با ما سخن میگویند// و این ما هستیم که زبان هستی را نمی دانیم. حتی زبان شیرین خواب را ...
این پستتون انقد به دلم نشست که دوباره خواندمش و دوباره برایش نوشتم.. کابوسها آدمی را به اوج وحشت میرسانند.. وهم های رویا میترسانند...
ممنونم اقا مجید.. بنویسید - بیشتر بنویسید.
"زبانِ شیرینِ خواب"؛ آفرین. خیلی خوب گفتید دل آرام جان. واقعا خواب، دنیایی هست برای خودش. یه کهکشانه اصلا. چقد خوبه که نوشته ی آدم به کسی خیلیی بچسبه . ممنون، لطف کردید. خودم هم دوست دارم بنویسم. اما خوب بنویسم. سعیم رو می کنم. ممنون که انگیزه می دید.
تو لعنتی چرا اینقدر خوب می نویسی که من همزاد پنداری می کنم با انها ... واقعا که وقتی پای ماجراها به خواب کشیده می شه ......
خدای من !
مجید عزیز سال جدید مبارک و پر شگون باد و سال جدید کمی بیشتر باش لدفن ...
مچکرم دل آرامِ عزیز. برای تو هم به همچنین؛ ایشالا + چی می شد واقعا، که منِ لعنتی بتونم خوب بنویسم؟ حرفامو بنویسم. کاش بشه. کاش یه روزی بشه :). خوشحالم که باهاش ارتباط گرفتی. خودم هم دوس دارم تو سالِ جدید، بهتر به کارهام برسم؛ از جمله خوندن وبلاگ دوستان :)
و البته همزمان خاطراتی از خوانش رمان (بچه های نیمه شب) از جناب سلمان رشدی مرتد :)))/ هم در ذهنم تداعی شد/...رمان خوبیه/ خیلی خوب...
و اینکه سلام مجید جان/ سال نو بر شما هم مبارک و شاد باش این وبلاگ وبلاگ خوب و به درد بخور و پرباریه/ خوشبختانه جسته گریخته خوندمش/... و در آخر اینکه/ امیدوارم همیشه موفق و موید باشی عزیز...
به به! ببینید کی اومده اینجا؛ پوریای ماهانِ عزیز خوشحالم اومدی و کامنت نوشتی برام. + برام دلگرم کننده ست که چند تا از دوستای بَلَد و خوب مثلِ تو، اینجا رو به در بخور می دونید. از حرفات همیشه یاد گرفتم پوریا جان. + سالِ نو رو بهت دوباره تبریک می گم. امیدوارم خودت و خانواده ی عزیزت، سلامت و سربلند باشید همیشه. و خودت، توی نوشتن، پربارتر و سبزتر از سال های پیش. و در آخر اینکه نمی دونم تا کی ایران می مونی، اما امیدوارم همه ی لحظه هات خوش بگذره. مخلصیم برادر عزیز
نه دیگه. این اندوه رو خودت قاطیش می کنی. وگرنه که من از صدای جیریک جیریک؟! چی بود صدای آتیش؟ همون، کلی ذوق مرگ میشم. یعنی اگه روش جوجه ام باشه که چی میشه
زهره مگه نمی دونی "مشاهده گر"، روی سوژه ی مشاهده کم و بیش تاثیر می ذاره؟ و من اینم. متاسفانه یا خوشبختانه. جوجه زیاد دوس ندارم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چقدر خوب مینویسی
تا اینجا که پستا رو خوندم واقعا لذت بردم.
برم بقیه شو بخونم :)
ممنونم. لطف دارید. امیدوارم اینطور باشه :).
خواب را بیدارم... تمام شب...
عربده می کشند خوابهام... به سن بلوغ رسیده اند. بزرگ شده اند.
بی صاحاب ند. مادرهم ندارند. اما خواب خوابند.
در بیداری ام می لولند. جفت گیری میکنند و ناگهان چیزی از میانشان می گذرد مثل برق... مثل رعد...
خواب را بیدارم و می دانم کارم از کارگر گذشته اسک.
.....
چه خوب نوشتی مجید. افرین به تو رفیق.
نبودمو ببخش
واقعا خیلی بهتر از من نوشتی. بد جور ارتباط گرفتم با این رفیق. دست مریزاد.عالی بود.
امیدوارم حالت خوب باشه. دستِ کم، کمی خوب.
باور ندارم که سنگها نمی شنوند. باور ندارم به اینکه درختان حرف نمی زنند..
و باور ندارم اینکه خاک بی جان است.
اما باور دارم که هستی سرشار شعور و دانایی ست...
هر چیزی با ما سخن میگویند// و این ما هستیم که زبان هستی را نمی دانیم.
حتی زبان شیرین خواب را ...
این پستتون انقد به دلم نشست که دوباره خواندمش و دوباره برایش نوشتم..
کابوسها آدمی را به اوج وحشت میرسانند.. وهم های رویا میترسانند...
ممنونم اقا مجید.. بنویسید - بیشتر بنویسید.
"زبانِ شیرینِ خواب"؛ آفرین. خیلی خوب گفتید دل آرام جان. واقعا خواب، دنیایی هست برای خودش. یه کهکشانه اصلا.
. ممنون، لطف کردید.
چقد خوبه که نوشته ی آدم به کسی خیلیی بچسبه
خودم هم دوست دارم بنویسم. اما خوب بنویسم. سعیم رو می کنم. ممنون که انگیزه می دید.
تو لعنتی چرا اینقدر خوب می نویسی که من همزاد پنداری می کنم با انها ...
واقعا که وقتی پای ماجراها به خواب کشیده می شه ......
خدای من !
مجید عزیز سال جدید مبارک و پر شگون باد و سال جدید کمی بیشتر باش لدفن ...
مچکرم دل آرامِ عزیز. برای تو هم به همچنین؛ ایشالا
+ چی می شد واقعا، که منِ لعنتی بتونم خوب بنویسم؟ حرفامو بنویسم. کاش بشه. کاش یه روزی بشه :).
خوشحالم که باهاش ارتباط گرفتی. خودم هم دوس دارم تو سالِ جدید، بهتر به کارهام برسم؛ از جمله خوندن وبلاگ دوستان :)
هستی میان دو نیستی/ یا / خواب در بیداری
و البته همزمان خاطراتی از خوانش رمان (بچه های نیمه شب) از جناب سلمان رشدی مرتد :)))/ هم در ذهنم تداعی شد/...رمان خوبیه/ خیلی خوب...
و اینکه سلام مجید جان/ سال نو بر شما هم مبارک و شاد باش
این وبلاگ وبلاگ خوب و به درد بخور و پرباریه/ خوشبختانه جسته گریخته خوندمش/...
و در آخر اینکه/ امیدوارم همیشه موفق و موید باشی عزیز...
به به! ببینید کی اومده اینجا؛ پوریای ماهانِ عزیز
خوشحالم اومدی و کامنت نوشتی برام.
+ برام دلگرم کننده ست که چند تا از دوستای بَلَد و خوب مثلِ تو، اینجا رو به در بخور می دونید. از حرفات همیشه یاد گرفتم پوریا جان.
+ سالِ نو رو بهت دوباره تبریک می گم. امیدوارم خودت و خانواده ی عزیزت، سلامت و سربلند باشید همیشه. و خودت، توی نوشتن، پربارتر و سبزتر از سال های پیش.
و در آخر اینکه نمی دونم تا کی ایران می مونی، اما امیدوارم همه ی لحظه هات خوش بگذره.
مخلصیم برادر عزیز
نه دیگه. این اندوه رو خودت قاطیش می کنی. وگرنه که من از صدای جیریک جیریک؟! چی بود صدای آتیش؟ همون، کلی ذوق مرگ میشم. یعنی اگه روش جوجه ام باشه که چی میشه
زهره مگه نمی دونی "مشاهده گر"، روی سوژه ی مشاهده کم و بیش تاثیر می ذاره؟ و من اینم. متاسفانه یا خوشبختانه.
جوجه زیاد دوس ندارم