بعضی روزها، از لحظه ای که چشم باز می کنم، می بینم جلوی چشمم تمام جهان دارد از هم فرو می پاشد. گاهی خُرد خُرد، گاهی دُرُشت دُرُشت. و این روند همین طور ادامه می یابد، گاهی تا چند روز. تا اینکه در/با یکی از خواب ها شروع می کنم قطعه های بزرگ و کوچک را کنار هم می چینم. روز بعد هم. کُند پیش می رود. گاهی خیلی خیلی کند.گاهی تا چند ماه. همین است که بعضی وقت ها دلم می خواهد یک سال بخوابم، یا یک قرن، یا بیشتر. مثلِ "لورکا".
........................................................................................................
پ ن: عنوان، از شعری از لورکا. رجوع کنید به کامنت یکی از رفقای جان در دو پستِ قبل تر.
یا مثلا یخ زدگی قلبی_مغزی!
بله بله!
همه ی اینها بعد از فروپاشی یا حین اون ممکنه.
من خیلی ادبیات سرم نمیشود. اما تا جایی که من میفهمم نوشتههایت خیلی خوب است. این قطعه عالی بود. نمیدانم چرا؟ اما خیلی عالی بود.
ممنونم جنابِ کامران. خوشحالم دوستش داشتید.
قبل از اینکه بلاگفا منفجر بشه، یه دوست وبلاگی داشتم به اسم کامران، که سلیقه ش رو توی عکس و فیلم دوست داشتم. اسمِ شما منو یادِ اون می ندازه.
سلام
یک کامنت طنز از یک هموطن (اصلاً جاش مهم نیست!) :
واااا مجید تو هنوز جهان رو گاهی فرونپاشیده هم میبینی!؟ بابا خیلی دلگندهای
سلام بر میله ی بزرگِ عزیز
آره خیلی دل گنده ام، خدا رحم کنه
آره میله جان! با کمال شرمندگی، بعضی وقتا، بعضی تیکه های دنیا رو نپاشیده می بینم
دوباره خواندم و دوباره در دلم تحسین کردم...
عجیب همزاد پنداری میکنم با این نوشته آقا مجید ...
عجیــــــــــــــب !
با احترامات فائقه
لورکای شاعر رو نمی شناسم، اما لورکای نمایشنامه نویس رو خیلی دوست دارم؛ خواندن عروسی خون و خانه ی برناردا آلبا یه لذت نابه. این دومی رو تو دانشکده کار کردیم و باهاش خاطره ها دارم.
باید بخونی سحرِ عزیز. باید بخونی. حتما بخون. این قطعه رو داشته باش:
""فریاد در باد// سایه ی سردی بر جای می گذارد// بگذارید در این کشتزار گریه کنم""
حقیقتا بی نظیر نیست؟
یا شعرِ "چرا که تو دیگر مرده ای" که در رثای دوستش "ایگناثیو" گفته.
ممنونم از پیشنهادت.
چه همزاد پنداری شیرینی با این چنین خوابی .. از هم پاشیدگی جهان و هستی ...

آه و عجب عنوانی انتخاب کردین مجید عزیز ...
این نوشته شما هم مثب قبل نوشته هاتون عالی هست که میشه باهاش ارتباط برقرار کرد ...
میخواهم کمی بخوابم.. گاهی انقدر خسته ای از زندگی که از شدت خستگی خوابت نمی آید ... که دوست داری برای لحظه ای زمان درنگ کند و تو در زمان به خوابی عمیق فرور وی بلکم کمی از بار سنگین احساسی و زندگی کم شود ...
سپاس گزارم ازت دل آرام خانم عزیز. "خواب" و "چیزهایی که به خواب مربوط است"، کلا دنیاییِ برای خودش. با بیداری مرز مشخصی ندارن.
گاهی از همه چیز خسته ای
برا منم این وضعیت بارها پیش اومده. آخرین بارش امروز بود.
نمی دونم این پست رو کِی نوشتم درخت جان. از اون موقع تا حالا نمی دونم چند بار اینجوری شدم. آخرین بارش، همین پریروز صبح بود.
می خواهم رویای سیب ها را بخوابم
پا پس بکشم از همهمه ی گورستان ها
می خواهم رویای کودکی را بخوابم
که روی آب های آزاد
قلبش را
تکه تکه می کرد.
نمی خواهم دوباره بشنوم که مرده ها خونریزی ندارند،
که دهان های پوسیده هنوز تشنه آب هستند.
می خواهم نه از شکنجه علف چیزی بدانم
نه از ماه که دهان افعی دارد.
می خواهم کمی بخوابم،
کمی، دقیقه ای، قرنی
اما همه بدانند که من نمرده ام،
که هنوز لب هایم طلا دارد
که من دوست کوچک وست وینگ هستم،
که من سایه ی گسترده ی اشک هایم هستم.
مرا با چادری بپوشانید
چرا که سحر
مشت مشت مورچه روی من خواهد ریخت
و کفش هایم را آب بگیرید
شاید نیش عقرب بلغزد.
چرا که می خواهم رویای سیب ها را بخوابم.
مرثیه ای بیاموزم که مرا پاک به خاک برگرداند.
چرا که می خواهم زندگی کنم با کودکی تاریک
که می خواست روی آب های آزاد
قلبش را
تکه تکه کند.
((فدریکو گارسیا لورکا))
یا خدا
لورکا بعضی جاها قصدِ جونِ آدمو می کنه تو شعرش شیوای عزیز.
خیلی خیلی ممنونم بابت این شعر. بی نظیره.
درود
چون نظر بر ساق می گردد عزیز
کارها بس شاق می گردد عزیز
سیب بر سر خورده بسیار است لیک
یک نفر اسحاق می گردد عزیز
درود بر شما
ممنونم به خاطر شعرهای قشنگی که اینجا می نویسید.