خیال کردنِ اینکه بیدار شده ای، باز کردنِ پلک، چروکیده شدنِ ملافه زیرِ حرکتِ بدن، صدای خاراندنِ پشت با ناخنِ سه چهار انگشت، نگاه نکردن به آینه، خشک کردنِ صورت. برگشتن و نگاه کردن به پشت، فکر کردن بهِ گرفتنِ تاکسی، فشارهای متفاوتِ دستِ همکاران، بوی نایِ محلِ کار. کش دادنِ بازوها، چرخاندنِ گردن، بازی کردن با انگشت ها. فکر کردن به اینکه این خودکار حداکثر تا دو روز دیگر تمام خواهد شد. بوی سیگارِ ارباب رجوعِ اول. رنگِ لاکِ دختری که هر روز می بینیش. نفرِ بعدی.. نفرِ بعدی...خم کردنِ سر، برای شنیدنِ صدایِ ناتمامِ زنی پنجاه ساله. یقه ی باز. گردن بندِ صلیب روی موهای سینه. نشستن، ننشستن. تی شرت های شبیه به هم. خندیدن و یک وری نگاه کردنِ دختری موخرمایی. حلقه در انگشتِ کوچک. حلقه در انگشتِ دوم. در انگشتِ اشاره.کشیده شدنِ دست ها، انگشت ها، روی سطحِ چوبی، موقعِ انتظار. سلام، تشکر، خداحافظ. سلام، تشکر، خداحافظ. سلام، تشکر... .
...........................................
* عنوان، از ترانه ای از "محسن نامجو"، به نام "جبرِ جغرافیایی"
باد
باد
در راه راهِ پیرهنم
خانه اش را می جوید
دلم زِ صومعه بگرفت و خرقه ی سالوس
کجاست دیرِ مغان و شرابِ ناب کجا؟
.................................
حق با تو بود.... می بایست می خوابیدم...
آیا به قدر کافی از مردم فقیر کشته اند؟ معلوم نیست... این خودش مساله ای است. شاید لازم باشد که هر کسی را که چیزی سرش نمی شود، گردن زد؟ باز هم دنیا می آیند، دوباره فقیرها به دنیا می آیند، و همیشه وضع به همین منوال است تا اینکه کسی بیاید که این شوخی را درک کند، تمام این شوخی را... همان طور که آنقدر چمن را کوتاه می کنند که بالاخره علف خوب و ظریف بروید.

.............................................
سفر به انتهای شب // لویی فردینان سلین(ص401).

من رازهای اقوام دربدر را برای تو در اینجا نوشتهام
افسوس رفتهاند جوانهایی که دوش به دوشم از جادههای خاکی بالا میآمدند
من نام یکیک آنها را میدانم
و داغ میشوم وقتی که نام یکیک آنها را میخوانم
آنها همه فرزند خوابهای جهان بودند
تعبیرهای من از خوابهایشان وِردِ زبان مردم دنیاست
تعبیرها را هم برای تو در این جا نوشتهام
در باغها بعضی درختهای میانسال سالهاست که میگریند
زیرا که آشیان چلچلههاشان را توفان ربوده است
من گفتهام که شمعهای جوان را دور درختها روشن کنند
نام درختهای میانسال را نام تمام چلچهها را برای تو در این جا نوشتهام
و مردگان دو گونه بودند
تا من کنار میزنم این پرده را از روی مرگ
تو چشم خویش را ورزیده کن که ببینی
یک دسته از این مردگان انگار هیچگاه نمیمردند
بلکه، با قبرهای فسفری از راه قبرستانها بر میگشتند
و شهرها را روشن میکردند
نور چراغهای آیندههای زمین بودند؛
و دستهی دیگر مظلوم بودند
انگار هرگر نبوده بودند؛ از بدو زندگانی، انگار مرده بودند
یک جاروی بزرگ زیرزمینی میروفت خاکه ارهی تنهای آنها را
و در چاههای بی ته میریخت
این رُفت و ریخت ذات طبیعت بود
من نامهای هر دو گونه مرده را برای تو دراین جا نوشتهام
من دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینهام بگذارم وَ بمیرم
اما چنین نشد وَ نخواهد شد
هستی خسیستر از اینهاست
..........................................................
پ ن: قسمتی از شعرِ "آنچه نوشته ام" از رضا براهنی.
پ ن: برای رفیقم "ز. ی" که شعر را برایم فرستاد.
گوش کنید به قطعه ی: