1)
- کجایی؟
+ اینجا که در مُقعرِ آسمان
هیچ نیست
و بر زمینِ محدب
همیشه
طرحِ کسیست* که از دور میآید
- تمام شاعران جهان
میانِ آینهها گم شدند
2)
ساعدی رها شد و شاعران جهان هنوز
در کائنات
دانههای تسبیح جمع میکنند**
++ این دو شعر، رسما به رفیقِ عزیزم، "یک سامورایی با شمشیرِ چوبی" تقدیم میشود.
................................................................
* برگرفته از این شعرِ ژاپنی:
در آفتابِ سوزان/ طرحِ مردی/ که به پیش میآید
** حضرت حافظ فرمود:
رشتهی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار// دستم اندر ساعدِ ساقیِ سیمین ساق بود
مخلصیم
اگه جای کلمه ی اول "ساعدش" بذاریم, شاید بهتر شه, هرچند به نظرم اون صلابت کلام رو نداره. بازآفرینی در عین استقلال, باید با اصل لااقل برابری کنه. به هر حال, جمله ی اول مشکل داره, وگرنه با بقیه ش مشکلی ندارم, با این توضیح که به "70 سنگ قبر" رویایی و "پیر ما گفت..." محمد زهری هم بی شباهت نیست.
با این حال، ایدهت رو دوست دارم. فکری به حال نهادش بکن
قبول رفیق... حرفت رو دربارهی جملهی اول قبول دارم؛ حتی اون چیزی هم که در جوابت گفتم قصد دارم بگم رو هم خوب نمیرسونه...
درستش میکنم
ممنونم ازت درختِ ابدی، رفیق ادبی
تیتر و شعر اول زبانی شاملویی داشت و به نظرم، کسی دیگه نباید سراغ این سبک بره، چون خیلی راحت ایدههای نو رو از نظر پنهان میکنه.
بهتره برای شعر اول زبان دیگهای پیدا کنی.
ذومی رو دوست دارم، هرچند منم مث سامورایی اولش فکر کردم حرف از ساعدی نویسندهس.
اما یه اشکال داره. کسی که رشتهی تسبیح رو رها کرده عاشق بوده، نه معشوق. عاشق دست ساقی رو گرفته که تسبیح رها شده. جملهی اول شعر رو باید تغییر بدی.
+ درخت جان، شعرِ دوم، یه جور عکسِ شعرِ حافظ هست. معشوق، ساعد عاشق رو رها میکنه
+ در موردِ اینکه کسی دیگه نباید سرغ زبان شاملویی بره، کاملا باهات موافقم. اما به نظرِ خودم، استعارهش از نوع شاملویی نیست و فقط اون دو تا تشبیهِ "مقعرِ آسمان" و "محدب زمین" نزدیک به سبکِ شاملوئه... شکل کلی و لحنِ جملهش رو هم موافقم باهات که نزدیک به شاملو هست...اما قصدم این بوده که بارِ خیلی کمی روی شونهی "تشبیه باشه" و "استعاره" حرف بزنه..
+ در هر صورت، از هشداری که دادی ممنونم؛ خودم هم همیشه مواظب هستم که به این سمت نرم
فروغ و سپهری شاعرای دهه ی چهلن و اون سه تای دیگه که گفتم شاعرای دهه هشتاد و نود
مطمئنا این وسط کلی شاعر دیگه ام بودن که رسول یونان هم یکی از اوناست؛ اما چون من هیچ کدوم از شاعرایی که این وسط هستن رو قبول ندارم، بهت معرفیشون نکردم.
خاصه در مورد رسول یونان باید بگم به هیچ عنوان شاعرایی که زبانشون شبیه زبان ترجمه ی شعرهای شاعرای خارجی هست رو نمیپسندم و رسول یونان هم سرآمد اینجور شاعراست... متنی کاملا رو، بدون کشف، بدون تخیل که به سختی بشه بهشون گفت شعر
و با توجه به گرایشت به شعر و ادبیات جهان این هشدارو بهت میدم که اگه به فکر شعر گفتنی شدیدا حواست باشه زبانت و نوع شعر گفتنت شبیه نشه به زبان شعرهای ترجمه شده ی شاعران جهان
من به جز کارهایی که شاملو ترجمه کرده یا هیچ کار ترجمه ی دیگه ای نمی تونم ارتباط برقرار کنم و ازشون لذت ببرم. شاملو هم به نظرم بیشتر از اینکه ترجمه کنه، بازسرایی کرده
یونان، عالی نیست؛ این رو قبول دارم، اما، من شعرهایی هم از یونان خوندم که از نظرِ پتانسیلِ کشف شدن، خوب هستن.
گروس رو کاملا باهات موافقم که خیلی خوبه....
+به هر حال، برام مهم این حرفت هست که روی کشف و تخیل و "رو نبودن" شعر تکیه داری.. چیزی که خیلی بهش معتقدم و ازش لذت میبرم.
+چیزی که من دنبالش بودهم و هستم، این بوده که تا جایی که میتونم، دور از لفاظی و بازیهای زبانی، لایه های معنایی داشته باشه کارم.
+ هشداری که بهم دادی رو کامل قبول دارم. به خصوص در موردِ هایکویِ ژآپن: خیلی از کارهای من، در خظرِ این قرار دارن که بیفتن تو ورطهی تکرار و تقلید از شاعرای ژاپنی. البته بعضیهاشون هم به نظرم کاملا از این نظر به فنا رفتن...
+ اما قصد و ایدهای دارم و داشتم که از این مانع بگذرم... که اینجا جای توضیحش نیست. دوست دارم دربارهش باهات سرِ فرصت، مفصل حرف بزنم. رسوندن منظورم با نوشتن،اونم اینجا، انقدر طولانی و بی در و پیکر میشه که عملا به نتیجه نمیرسه.
+ داری لطف میکنی که وقتت رو میذاری برادر:). ممنونم ازت
الان به زبان عامیانه ی من ایول داری:)) دقیقن من عاشق اینم ک هر جور دوست دارم بنویسم
یک بار از یک دوستی نظرشو در مورد یک جمله بندی خواستم
بهم گفت اصلن همچین جمله بندی از پایه غلطه وجود خارجی نداره
منم جواب دادم :ما جمله هارو میسازیم قواید فدای سرم:))
الان این حرفت منو یاد اون مکالمه انداخت
ممنونم عزیز...
شمام ایول داری
دوستت درست گفته... واقعا باید هر کسی باید حرفش رو بزنه، هر جور که میپسنده... فقط تا جایی که هم خودش، هم مخاطبش بتونن ازش چیزی در بیارن... همین که این اتفاق بیفته بسه... بقیهش تا حد زیادی فضل فروشیِِ....
+ البته اینم بگم،غیر از اون فضل فروشیها، نکاتی هم هست که مثلا یه نویسنده، آهنگساز، فیلم ساز و غیره باید رعایتش کنه... اما، اصلا نیازی به "مته به خشخاش گذاشتن" نیست.
+ خودِ شمام جملهی قشنگی گفتی، ایول
و بر زمینِ محدب
همیشه
طرحِ کسیست* که از دور میآید
+ خودت می دونی نظرم درباره شعرات چیه
+ مچکرم که شعر خوب می نویسی دوستم
خودم میدونم؛ قسمتایی که بیشتر دوست داری رو برام مینویسی
+ لطف داری مژگان جان... مچکر از تو که میخونی اینجا رو
خوندم دو سه پست آخرتو؛ یکی دوتا نکته در مورد شعر می گم:
اعتقاد من اینه که شاعر می بایست تسلط و احاطه ی کاملی بر ادبیات و شعر قبل از خودش داشته باشه و تمام آثار کلاسیک و مدرن قبل از خودش رو خونده باشه و باهاشون آشنایی داشته باشه.
بر این اساس چنتا پیشنهاد؛ تاریخ تحلیلی شعر نو شمس لنگرودی رو بخون(چار جلده)
تمام کتاب شعرهای گروس عبدالملکیان رو بخون
کتاب اتاق پرو مهدی اشرفی رو
مجموعه بیدارخوابی محسن بیدوازی رو
این سه تای اخیر همه مجموعه شعرن و شعر سال ها و دهه های خودمون؛ یعنی به نظر من مسیر صحیح شعر مدرن نهایتا رسیدن به این سه تا شاعر و مجموعه هاشون
علاوه بر این ها خوندن سه دفتر شعر آخر فروغ فرخزاد که شعر های آزاد هستن به اضافه شعرهای سهراب سپهری(به شرط تاثیر مستقیم نپذیرفتن از جهانبینی سپهری) رو هم توصیه می کنم و این به این دلیل هست که این دو شاعر به نظرم از نظر تخیل، شاعرانگی و جلو بودن از زمانه ی خودشون، خیلی از شاملو و اخوان جلوتر بودن
ممنونم رفیقِ عزیز
کتابهایی که گفتی، هیچکدوم رو نخوندم، اما سعی میکنم به تدریج، بخونمشون.
+ فقط میخوام به لیستت، "رسول یونان" رو هم اضافه کنم. به نظرم جدای از این که بعضیها میپسندن کارهاش رو بعضیها نه، زبان و سبکی که یونان بهش رسیده، بارور بوده؛ بر خلافِ خیلِ عظیمی از شاعرایی که بیشتر تو زبانِ شاملو و کمتر از اون تو سبکِ نیما دست و پا زدن.
+ و اما سهراب... پس من بالاخره یکی رو پیدا کردم که نظرِ من رو دربارهی سهراب داشته باشه؛ دقیقا به خاطرِ همین بحثِ تخیل و سیالیت که گفتی
+ فروغ رو سهراب رو، تقریبا کامل خوندم و خوشبختانه شعرهای سهراب، از اونهاست که مرتب بهش سر میزنم.... و به قولِ تو، امیدوارم تاثیر مستقیم نگرفته باشم و نگیرم
خیلی لطف کردی نامدار جون
درود بر تو مجید... بهترین چیزی که در جهان میتونه به کسی تقدیم بشه: شعره و بس! و من باعث افتخارمه که تو اینکارو در حق من انجام دادی
حتی شعر هم قابلِ رفیق رو نداره، سامورایی جون!...
من مخلصتم داداش
دومی رو خیلی دوست داشتم
چه خوب
نوشِ جان...
با دوست گرامی - ماهی - موافقم
بداهه گویی هاتون واقعا معرکه ان مجید آقا ...
ممنونم.... شما همیشه لطف دارید
من ک منتقد نیستم
ولی بسیار بسیار زیاد
لذت بردم از شعرات
هردو لذت بخش بودن
اینجا نظرِ دوستان و رفقایی که وقت میذارن میخونن مهمه.... هرچند، هر کسی نقد هم وارد کنه، ما دست به سینه گوش میدیم و یاد میگیریم، اما میخوام بگم، اینجا همه آزادن نظر بدن.
+ فعلا(شاید هم تا هیچوقت) قصد ندارم با اون منتقد(خارج از این فضای دوستانه) کَل کَل کنم... 99 درصدشون، نیرو و تمرکز آدم رو منحرف میکنن و میخوان هر کسی جوری بنویسه یا خلق کنه که اونا دوست دارن.
ما هم جوری مینویسیم که خودمون دوست داریم؛ مگه نه ماهی جان؟!
همیشه طرح کسی است که از دور می اید ... اما هرگز نمی اید ..
کسی که می اید و هرگز نمیرسد ..
قصه پر غصه زندگی را کسی مزمزه نکرده ... تلخ است مثل زهرمار..
خیلی ها مزمزهش کردهن دل آرام بانو.... اما همه نه!
شعر اول رو دوست داشتم بیش از دومی به خاطر اینکه میشد درموردش فکر کرد و تصویری که ارایه میداد وسیع بود.آسمان و زمین هر دو دایره هایی یکی گود و دیگری محدب که انعکاس میدهند هم رو ولی تصویر منعکس شده در هر کدام از آینه ها مرتبط با قابلیت و جنس آینه است.معادل معنایی این رو در اشعار عرفانی خوندم ولی الان حضور ذهن ندارم متاسفانه...کجایی/همیشه طرح کسی است که از دور می آید...گمگشتگی،جست و جو و انتظار.و شاعران جهان که در آینه ها گم شده اند ...خب شاعران همیشه هرچیزی رو از دید خاصی به تماشا می نشینند.از دید زیبایی شناختیش پس این گمگشتگی در اینجا می تونه معنای "پیدایی" بده...پیدا شدن سرمستی از غرقه در معنا شدن...و خیلی چیزهای دیگه که با خوندن این شعر جلوی چشمم ظاهر میشه که گفتنی نیست و تماشاییه...
به هر حال این شعر رو میشه به اندازه یک کهکشان دوست داشت و بیشتر و بیشتر در موردش فکر کرد:)
صبا بانو، ممنونم ازت.... که شعر رو با این همه حوصله و لطف خوندی.

+و خیلی خوشحالم، از این بابت که این شعر، جا رو برای فکر و کشف و شهودهای متفاوت باز گذاشته. چنان که تا الان بوده، زیاد موفق به این کار نشدم....
+ این یک کهکشان، خیلی چسبید! آدم باید صادق باشه
+ منم یه چیز بگم:
آینهی محدب، جسم دور رو هم نزدیک نشون میده و مقعر، برعکس...تو جهان ما، موقع هایی هم هست که زمان با مکان، تفاوت چندانی نداره، یا بهتره بگم کاملا با هم یکی میشن؛ طوری که نمیدونی الان تو کدوم بعد داری میری.
بازم ممنونم؛ به اندازه همون کهکشان
خان باجی چاوت رهشه بهخومارهوه...



اون آهنگ نامجو رو دوس دارم. کُردی میخونه و کاملن باهاش ارتباط برقرار میکنم گرچه قبل از اون هم هنرمندای کُردزبان اجراش کردن و برای همهمون خاطره انگیره.
غم جزیی از زندگی همهی ماس مجید. نمیتونیم روزی رو بدون غم سر کنیم، حتا اگه چند ثانیه طول بکشه. بیشتر درد غم رو عشق باعثش میشه. پس بدون که بتونی باهاش مبارزه کنی و نذاری غم بهت غلبه کنه
راجب به جواب ندادن به کامنتات هم نگران نباش، هیچ خطایی از هیچ کسی سر نزده فقط بضی وقتا آدم نمیتونه در جواب چیزی بنویسه، همهی کامنتای بی جواب رو حتمن جواب میدم ولی در فرصتی دیگر
تازه فهمیدم کُردی داداش؛ من ارادت ویژه ای به کُردها دارم.

+ در مورد کامنت، من مخلصتم، همین و بس!
+ ما با اندوه زندگی میکنیم و با اندوه میمیریم سامورایی؛ خیالی نیست. به قولِ بوداییها که میگن که انسان با رنج به دنیا میاد، با رنج زندگی میکنه و در رنج میمیره...مگر اینکه...
من از کجا؟! عشق از کجا؟!
آینه، مظهر خودنماییه وقتی در مقابلش میایستی. اما اینکه در آینه گم بشی میتونه مظهر از خود گذشتگی باشه... مظهر گم شدن از اونچه که هستی، رها شدن از خود!
ولی من اول یاد غلامحسین ساعدی افتادم! ولی وقتی توضیحتو خوندم این شعر زیبای حافظ تمام ابهامات رو برطرف کرد
تو آینههای زمین و آسمون، گاهی بعضیها، کم کم رنگ میبازن و اثری ازشون پیدا نمیشه سامورایی عزیز...
میخوام این دو تا شعر رو، رسما به تو تقدیم کنم، رفیقِ کردِ عزیز؛ به یادِ همهی رفیقای کُردم، که سالها باهاشون زندگی کردم