1)
در امتداد جاده
یکی به شمال میرفت
یکی به جنوب
(آبان ماه 1392)
2)
_ شعر همیشه به هوش است؟
مثلِ مسلسلِ یک مرزبان؟
+ نه جانم...
شعرها همه در خواب اتفاق میافتند
مثلِ رفتنِ برگی با باد
(خرداد ماه 1394)
...............................................................................................................................................................
پینوشت(1): عکس، نتیست.
عنوان: از سهراب سپهری/ شعرِ"نزدیک آی"/ از دفتر" آوار آفتاب"
قطعه دومش رو دوست داشتم
همین خوبه :)
تو رفته ای وُ شهر به گِل نشسته از هجومِ سرما.
کاش لااقل خورشید را نمی بُردی!
- رضا کاظمی -
ممنونم دل آرام جان
عکس منو یاد "سینسیتی" میندازه.
دومی رو دوست دارم.
مرسی. لطف داری
پس تو هم فیلمِ سین سیتی رو دوست داری؟! دست خوش، دست خوش... واقعا فیلمِ خوش ساخت و جذابیه. هر چند به نظرم رودریگز، از تارانتینو زیاد ایده گرفته تو این فیلم، اما دستِ کم خوب پیاده ش کرده
آمدم کامنتی به یادگار بنویسم و برم
زبانم قاصر ماند ... بی هیچ اغراق ! - بخصوص بند دوم نوشته ...
به همان اندازه بی صدا و به همان اندازه حزن انگیز... اتفاق می افتد..
ممنون مجید آقا . قلمت نویسا
ممنونم دل آرام جان... خوش آمدی
برای شما هم همینطور
چه خوب که تونستید از پرشین بلاگ دل بکنید :)
من هرچقدر تقلا می کنم دلم راضی نمیشه جوجه خبرنگارم رو ترک کنم ...
البته خبرنگار جان، فرقِ اساسی بین من و شما رو سعدی خیلی خوب گفته:
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل// بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
هر چی باشه، شما چند سال تو اون صفحه نوشته بودی.
البته منم قصد ندارم پرشینم رو حذف کنم
و عنوان ... عنواااان ...
و سهراب و سهراب و سهراب....
ممنونم مگهان جان
اسم سالی مک براید و جولیاپندلتون راسرچ کن تا دلت باز بشه.
البته من توی یک مثلث عاطفی گیرکرده بودم که ضلع سومش
دیانا دوست ان شرلی بود.
خوبی کماندو؟
تو زنانِ کوچک، یکی بود اسمش کتی بود؛ یادته؟! به جونِ خودم من خیلی خاطرشو میخواستم. اصلا یه وضعی بود عمو رضا
+ قربونت؛ تو خوبی؟!
+ بعدشم اینکه خانواده رابینسون یادته؟! یکی بود یه دستش ازین چنگکای آهنی بود ها! اسمش پارسونز بود. وقتی آقای پارسونز صداش میکردن، میگفت "آقا دیگه نداره؛ پارسونز".
ربطشو نمیدونم اما الان یه چیزایی تو اون مایه هام
شعر همیشه به هوش است؟

نه جانم...
شعرها همه در خواب اتفاق میافتند
+++ اندوه مرا بچین، که رسیده است
لایک
لطف داری مژگان...
+ حالا که شیوه ت رو برای کامنت گذاشتن برای پست های شعر میدونم، خوشحالم؛ چون میدونم به نحو خوشحال کننده ای دوستش داشتی
ممنونم. لطف داری
وچقدر دوست داشتنی اند خوابهایی که شعر می افرینند. ذیبا بود مجید عزیز.
ممنون دارچینِ گرام
اویی که به جنوب میرفت من بودم و آنی که به شمال... تو!
شاید هم برعکس، سامورایی
خودش به شمال می رفت سایه اش به جنوب:)
خواب ها اتفاق هایی هستند که می افتند...
این هم تعبیرِ قشنگیه :)
ممنونم