دویدن با ذهن

کلمات، مسیرهای دویدن با ذهن را نشان می‎دهند... اینجا از ادبیات، سینما و هرآنچه دوست می‎دارم می‎نویسم

دویدن با ذهن

کلمات، مسیرهای دویدن با ذهن را نشان می‎دهند... اینجا از ادبیات، سینما و هرآنچه دوست می‎دارم می‎نویسم

اندوه مرا بچین، که رسیده است



1)

در امتداد جاده

یکی به شمال می‎رفت

یکی به جنوب

(آبان ماه 1392)


2)

_ شعر همیشه به هوش است؟

مثلِ مسلسلِ یک مرزبان؟

+ نه جانم...

شعرها همه در خواب اتفاق می‎افتند

مثلِ رفتنِ برگی با باد

(خرداد ماه 1394)

...............................................................................................................................................................

پی‎نوشت(1): عکس، نتی‎ست.


عنوان: از سهراب سپهری/ شعرِ"نزدیک آی"/ از دفتر" آوار آفتاب"

نظرات 11 + ارسال نظر
ملیحه سه‌شنبه 23 تیر 1394 ساعت 11:17 http://darvag-toos.persianblog.ir


قطعه دومش رو دوست داشتم

همین خوبه :)

دل آرام چهارشنبه 10 تیر 1394 ساعت 13:46 http://delaram.mihanblog.com

تو رفته ای وُ شهر به گِل نشسته از هجومِ سرما.
کاش لااقل خورشید را نمی بُردی!

- رضا کاظمی -

ممنونم دل آرام جان

درخت ابدی پنج‌شنبه 4 تیر 1394 ساعت 23:07 http://eternaltree.persianblog.ir

عکس منو یاد "سین‌سیتی" می‌ندازه.
دومی رو دوست دارم.

مرسی. لطف داری
پس تو هم فیلمِ سین سیتی رو دوست داری؟! دست خوش، دست خوش... واقعا فیلمِ خوش ساخت و جذابیه. هر چند به نظرم رودریگز، از تارانتینو زیاد ایده گرفته تو این فیلم، اما دستِ کم خوب پیاده ش کرده

دل آرام چهارشنبه 3 تیر 1394 ساعت 00:28 http://delaram.mihanblog.com

آمدم کامنتی به یادگار بنویسم و برم
زبانم قاصر ماند ... بی هیچ اغراق ! - بخصوص بند دوم نوشته ...

به همان اندازه بی صدا و به همان اندازه حزن انگیز... اتفاق می افتد..

ممنون مجید آقا . قلمت نویسا

ممنونم دل آرام جان... خوش آمدی
برای شما هم همینطور

جوجه خبرنگار سه‌شنبه 2 تیر 1394 ساعت 15:02

چه خوب که تونستید از پرشین بلاگ دل بکنید :)
من هرچقدر تقلا می کنم دلم راضی نمیشه جوجه خبرنگارم رو ترک کنم ...

البته خبرنگار جان، فرقِ اساسی بین من و شما رو سعدی خیلی خوب گفته:
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل// بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
هر چی باشه، شما چند سال تو اون صفحه نوشته بودی.
البته منم قصد ندارم پرشینم رو حذف کنم

مگهان سه‌شنبه 2 تیر 1394 ساعت 14:27

و عنوان ... عنواااان ...

و سهراب و سهراب و سهراب....
ممنونم مگهان جان

کتی سه‌شنبه 2 تیر 1394 ساعت 04:25

اسم سالی مک براید و جولیاپندلتون راسرچ کن تا دلت باز بشه.
البته من توی یک مثلث عاطفی گیرکرده بودم که ضلع سومش
دیانا دوست ان شرلی بود.
خوبی کماندو؟

تو زنانِ کوچک، یکی بود اسمش کتی بود؛ یادته؟! به جونِ خودم من خیلی خاطرشو می‎خواستم. اصلا یه وضعی بود عمو رضا
+ قربونت؛ تو خوبی؟!
+ بعدشم اینکه خانواده رابینسون یادته؟! یکی بود یه دستش ازین چنگکای آهنی بود ها! اسمش پارسونز بود. وقتی آقای پارسونز صداش میکردن، میگفت "آقا دیگه نداره؛ پارسونز".
ربطشو نمیدونم اما الان یه چیزایی تو اون مایه هام

مژگان دوشنبه 1 تیر 1394 ساعت 11:14

شعر همیشه به هوش است؟
نه جانم...

شعرها همه در خواب اتفاق می‎افتند

+++ اندوه مرا بچین، که رسیده است
لایک

لطف داری مژگان...
+ حالا که شیوه ت رو برای کامنت گذاشتن برای پست های شعر میدونم، خوشحالم؛ چون می‎دونم به نحو خوشحال کننده ای دوستش داشتی
ممنونم. لطف داری

دارچین دوشنبه 1 تیر 1394 ساعت 10:35 http://atredarchin.blogsky.com

وچقدر دوست داشتنی اند خوابهایی که شعر می افرینند. ذیبا بود مجید عزیز.

ممنون دارچینِ گرام

سامورایی دوشنبه 1 تیر 1394 ساعت 09:13 http://samuraii84.persianblog.ir/

اویی که به جنوب میرفت من بودم و آنی که به شمال... تو!

شاید هم برعکس، سامورایی

صبا دوشنبه 1 تیر 1394 ساعت 08:42 http://royekhateesteva.blog.ir

خودش به شمال می رفت سایه اش به جنوب:)
خواب ها اتفاق هایی هستند که می افتند...

این هم تعبیرِ قشنگیه :)
ممنونم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد