عمو مجیدِ بسیار عزیز! در نامه ی بسیار کوتاه آخر، پرسیده بودی "آن سراشیبی نسبتا تند نزدیک خانه ی جوانِ داستان ات، چرا آنجاست؟". جوابم باید کوتاه باشد، اما کم فروشی نکرده باشم، پس دست کم دو خط جواب می نویسم. هرچند خواهش دارم اگر واقعا دنبال جواب هستی، لطف کنی و در نامه ی بعدی، جانِ عزیزت را قسم بخوری. خب. داشتم می گفتم. فکر می کنم اشکال نداشته باشد به جوان بیست و هفت ساله ای که همیشه و از بچگی پاییز خیره اش می کرده، یک سراشیبی نسبتا تند بدهیم، تا کُند و نفس زنان از آن بالا برود و ببیند که خورشید کم جان پاییز، کجا می افتد، یا خودش را کجا می اندازد؛ مثلِ پلنگی زخمی. نظرت چیست؟
27 سالگی سن خیلی عالی هست.
:))
27 سالگی، سن معصوم و غمناکیه. ااحتمالا مثل خیلی از سِن ها :))
سلام مجید جان
بابا جان این وبلاگت خیلی پائیزی شده آدم هوس می کنه جارو بگیره برگای زرد و خشکشه جارو کنه...
بگذریم بابا جان خودت خوبی؟ احوالت خوبه؟ خدا بیامرزه آقای سهراب سپهری را خیلی جوان خوبی بود. وقتی اشعار سهراب را در کنار اشعار شاملو و فروغ یا احوان می گذاری می فهمی چقدر این آقای سهراب سپهری خوب و مظلوم و معصوم بود.
بعضی از اشعار سهراب سپهری را دوست می داریم بعضی هایشان هم به درد برنامه های خانواده صدا و سیما می خورند. بابا جان در حقیقت آقایان مسئولین ...سهراب سپهری را هم مانند پروین اعتصامی میلی کردند. به قول بچه بی تربیت ننه کبری خارگفته مادر حسن خله ...نوه مش شیر آقا ماست بند. اینها دیگر ان قضیه را در ِآورند.
سلام بابام جان

... امروز اینجا فردا روز قیامت.
اردات مندیم آقا! خوش آمدی. زحمت کشیدی. بفرما یه استکان چای مهمان ما باش، تعارف نکن.
+ مش قاسم جان، دروغ چرا، من همیشه با هر فصلی که میاد، "فصل زده" میشم. خصوصا با پاییز و زمستون. خودم فک میکنم این چیزیه که مربوط به زندگی های پیشین میشه(خیلی خیلی پیشین). احتمالا یه موقعی "درخت" بودم.
علی جان، مش قاسم عزیز، متاسفانه شعرای سهراب رو هم مثل خیلی چیزای دیگه، با فرآیند عجیب و غریب میلی کردن، خراب کردن. بگذریم! من در کل دوسش دارم. از نظر فرم، حقا و انصافا کار تازه ای کرد.
چیزِ قضیه
+ اینها رو ولش کن، حال خودت خوبه؟ سلامتی؟ دختر شیرآقا ماست بند، خوب هستن ایشالا؟
راستش نامههای من به خودم شفاهیه
خدا قبول کنه ایشالا! شفاهی هم خوبه سامورایی
من جواب سوال پسر بیست وهفت ساله رو میدونم فکر کنم بهش گفتم خورشید کجا می افتد ؟ نگفتم ؟ ازش بپرس بهت میگه
بله!! پرسیدم ازش، بهم گفت
یاد جودی و بابا لنگدراز افتادم
چقد خوبه آدم واسه خودش نامه بنویسه
امتحان کن سامورایی؛ خیلی خوبه. آدم سنگاشو با خودش وامیکَنه.
گفته ان موطن آمی در هیچ نقشه ای نشانی نیست !
ای پرنده ی مهاجر! ای همه شوق پریدن!
خستگی یه کوله باره روی رخوت تنِ من!
مثل یک پلنگ زخمی پرِ وحشت نگاهم
می میرم اما هنوزم دنبال جون پناهم
آفرین. "مثل یک پلنگ وحشی پرِ وحشت نگاهم".
همینه. آدم بعضی وقتا، به یه کنجی احتیاج داره تا به قولِ شما جون پناهش باشه.
مرسی بابت یادآوری ترانه
بله بله
قبلا وبلاگ.من اومدین.
منم لینکتون کردم :)))
اما از انجا که کلاس کاری شما در سطح کتابخانه ای و کلاس کاری من در حد فعلا حوصله مطالعه ندارم بود.من به لینکتان سر نزدم.
خلاصه ساعت تشکیل کلاسامون فرق داشت و گرنه مراحم می شدیم حتماااااا :)
راسی اوی من دارای موهای فر هست.
یک موفرفری دوست داشتنی :)
البته فعلا وجود خارجی نداره. گفته باشم نری وبلاگم دنبالش بگردی و نیابیش
خودمم فعلا نیافتمش. :)))
کلاسِ کاری :)))
پس هنوز می تونم یه کمی رو این حافظه حساب کنم
امیدوارم "او"ی موفرفری هم پیدا بشه و همه چی خوب بشه :))
عالیه اون سراشیبیه :)
ماجرای نامه ها چیه؟ نامه های عمو مجید به خودش؟ یعنی عمو مجید به خودش نامه میده ؟
:)
یه سری نامه هستن که مجید مویدی واسه خودش می نویسه. در واقع دو تا از چندین شخصیتی که تو سرش هستن،برای هم می نویسن :))
عمو مجید بسیار عزیز
+ به نظر من خیلی هم خوب هستش
قربان شما مژگان بسیار عزیز
نظرِ خودمم همینه. به عمو مجید هم گفتم