دویدن با ذهن

کلمات، مسیرهای دویدن با ذهن را نشان می‎دهند... اینجا از ادبیات، سینما و هرآنچه دوست می‎دارم می‎نویسم

دویدن با ذهن

کلمات، مسیرهای دویدن با ذهن را نشان می‎دهند... اینجا از ادبیات، سینما و هرآنچه دوست می‎دارم می‎نویسم

.

که بود آنکه درون مرا خراشید؟

..............................................

بشنوید

Only One Thing

من با تنم زیسته ام همه عمر

هرگز ترکم نکن. هرگز رهام نکن. دستم اینو میگه. سَرَم اینو میگه و سینه م حتی. دستم میگه من بوی سیگار و هزار چیز دیگه گرفتم. یخ کردم. خون ازم جاری شد. سرم با زبونی که ادبیات بهش غالب شده میگه "من درد گرفته ام همه عمر". و شکمم :«درد در من می پیچد یکهو" و قلبم ... .

دستم به دست هایی که می تونه بگیره اشاره می کنه. به تنه ی درخت ها و برگ ها. سَرَم به رویاها. به شعرهای گفته نشده. و قلبم ... .

و من به آن مردِ توی تاکسی، پشت چراغ قرمز، اشاره می کنم. که بدون صدا اشک می ریخت. نشسته. با سری کمی کج گرفته و خیره به جلو.

راستی، چند وقت پیش بود؟ چند سال پیش؟

..............................................................

گوش کنید

قطعه ی "نوستالژی"، از "نیما امین".

پلانِ اول هذیان: در کوتاه مدت.

همین الان متوجه شدم  دو استکان کنارم است. یکی سمت راستم و دیگری سمت چپ. چرا دو لیوان؟ اگر یکی داشته ام، چرا رفته ام دومی را آورده ام. البته با فرض اینکه اصلا رفته باشم. در اینکه تنها بوده ام شک ندارم. پس اگر فکری _که حدس میزنم_ به ذهنتان آمده، کنار بگذاریدش.  فنجان ها البته یکی نیستند. می شناسم شان. یکیش همانی ست که معمولا توی آن قهوه می خورم و دیگری چای خوری؛ اما خب، نمی توانم بالای آن قسم بخورم که همیشه همین طور بوده. به خصوص برای من که بعضی وقت ها، استثناهای زندگی ام، بیشتر از قاعده ها به کار رفته اند. از موضوع دور شدم. چطور می توانم بفهمم توی کدام یکی چای خورده ام. نگاه کردن به ته مانده ی فنجان، لمس کردنِ بدن هاشان و سنجیدن گرمایشان. نزدیکی و دوری شان از قندان. تمام این راه حل ها، با درجه های متفاوت قوت و ضعف، می توانند پایه های یک استدلال باشند. اما هیچ کدام کاربرد ندارند. همین حالا همه را آزمایش کرده ام. اول قوی ترینشان را بگویم یا ضعیف ترینشان. باشد. قبول دارم. از این موضوع می گذرم که انتخاب هر کدام از این ترتیب ها، به میزان اهمیتی که به آینده و انتهای کار می دهیم بستگی دارد. به اینکه می خواهیم دستِ آخر چقدر از امیدمان زنده مانده باشد. نمی توانم سرِ قولم بمانم. باید همین جا بگویم که هر دو لیوان سرد هستند. هر دو با ته مانده های خشک شده ی چای. فلاسک را یادتان رفته بود؟ من حواسم به آن هم بود. معلوم نیست دو فنجان از آن خالی شده یا یکی یا مثلا سه تا. کسی که تنهاست، فلاسک چای را پر نمی کند؛ معمولا.می توانم اطمینان بدهم که در این زمینه من یکی از آدم های معمولی هستم. از همه مهم تر،  یک فنجان چای، یک فلاسک تقریبا نصفه را به چیز دیگری تغییر نمی دهد. یک فلاسک تقریبا نصفه، تا مدت زیادی یک فلاسک تقریبا نصفه باقی خواهد ماند. من در کدام لیوان چای خورده ام؟ چرا و چطور دو لیوان؟ و چراهای زیادی که باید از آن ها چشم پوشی کنم. هیچ راهی برای دانستن معمای لیوان ها نیست. نه هیچ دوربین مدار بسته ای که بشود فیلم را به عقب برگرداند، نه حافظه ی کوتاه مدتی، نه کسی که در این خانه باشد و چیزی دیده یا خورده باشد. فقط می شود همان قطعه های موسیقی ای که در حال گوش کردن شان بودم را دوباره شنید. همین.

در کوتاه مدت، همه ی ما مرده ایم*. و در مورد کسی که تنها باشد، نمی شود به آن شک کرد.

..................................................................................................................................

"جان مینارد کینز"، اقتصاد دان انگلیسی، که نظریات او بود که آمریکا و دنیا را از بحران بزرگ اقتصادی اواخر دهه ی بیست میلادی نجات داد(نظریاتی که در مقابل مکاتبی که تا آن زمان جوابگو تلقی می شدند قرار گرفت و عموما" مبتنی بر راه حل های کوتاه مدت اقتصادی بود)، جمله ی مشهوری دارد، می گوید: «در بلند مدت، همه ی ما مرده ایم».

چهارپاره ی باد

چهار پاره کن

پاره های تنم را

هر پاره را به روی قافِ قله ای بگذار

و قلب

آن کوچکترین تکه را

روی قله ی قاف.

بگذار آخرین شعرهایِ تنم را

دیگران بسرایند.

کافکا در کرانه

1)

"کافکا در کرانه"، نوشته ی هاروکیِ موراکامیِ_ شناخته شده در ایران_ رمانی نسبتا حجیم، اما دارای داستان جذاب و متنی خوش خوان است. داستان، به 49 فصلِ شماره گذاری شده ی بی نام و دو فصل که عنوان "پسر زاغی نام" را دارند تقسیم می شود. به طورِ یک در میان، یکی از فصل ها توسط راویِ سوم شخصِ دانای کل روایت می شود و فصل دیگر روایت اول شخصی ست از زبان قهرمان داستان. "پسرِ زاغی نام"، به نوعی خویشتنِ قوی قهرمان پانزده ساله ی کتاب است. قهرمانی که نامِ خود را به "کافکا" تغییر داده است. "کافکا تامورا" فرزند مجسمه سازِ روان پریشِ مشهوری ست و مادر و خواهرش او آنها را ترک کرده اند. شروع داستان با گفتگویِ درونیِ "کافکا تامورا" با "پسر زاغی نام است؛ گفتگویی در باره ی عملی کردن تصمیم کافکا به ترکِ خانه و گشودن گره های زندگی اش. به عنوان مثال فاصله گرفتن از پدر خود، جستجوی مادر و خواهر. پس کافکا بدون مقصدی مشخص از خانه می گریزد.. از طرف دیگر، قسمت هایی از داستان که توسط راویِ سوم شخص روایت می شود، تمرکز بر قصه ی پیرمردی به نام "ناکاتا" دارد. ناکاتا، در زمان کودکی اش که همزمان با جنگ دوم جهانی بوده، دچار حادثه ای می شود که حافظه اش را به کلی از دست می دهد. همچنین برخی دیگر از توانایی های معمولی اش را. به جای آن، توانایی حرف زدن با گربه ها را به دست می آورد. همین طور ویژگی های خاص دیگر که در طول روایت قصه خواننده با آنها همراه می شود.

همچنان که روایت از هر دو طرف پیش می رود، پس از سفرِ کافکا تامورا، ناکاتا هم به علتی مجبور به فرار می شود و سفری را به همراه شخصی به نام "هوشینو" در پیش می گیرد که مقصد نهایی اش همان شهری می شود که کافکا به آنجا رفته. نه فقط همان شهر، بلکه همان جایی که کافکا برای زندگی پیدا می کند؛ یعنی کتابخانه ای متعلق به خانواده ای مرفه و فرهنگ دوست به نام "کتابخانه ی یادگار کومورا". در همین مکان است که شخصیت های مهم دیگری وارد جریان روایت می شوند. از جمله "اوشیما" و "میس سائه کی" مدیر کتابخانه. با فرار(یا بهتر است از این به بعد بگوییم "سفر") کافکا و آمدنش به کتابخانه ی کومورا، و سرگذشت و سفر آقای ناکاتا، هزارتویی از مساله ها و معماهای پیچیده در هم، طرح می شوند و بسط می یابند.

"کافکا در کرانه"، اکثر پس زمینه های محتوایی مورد علاقه ی موراکامی و نوآوری های خاص او را در فرم های روایی، در خود دارد. پس زمینه هایی همچون "فقدان"، "زمان"، "خاطره" و ... . همچنین در مورد فرم های روایی، که از جمله مهم ترین آنها، نوعی از "رئالیسم جادویی" ست که مثلا با آنچه در نمونه های شاخص ادبیات آمریکای لاتین خوانده ایم متفاوت است. علی رغم تمام ویژگی های سبکیِ ویژه ی موراکامی و پیجیدگی پیرنگ،  داستان دارای ساختار پیرنگِ مشخصِ سه مرحله ای یا سه پرده ایست. یعنی مراحل "شروع و طرح قصه"، "اوج داستان" و "گره گشایی و پایان بندی" را می توان در آن مشاهده کرد. هر چند البته در ساخت هر مرحله، به خصوص "گره گشایی" و پایان بندی"، موراکامی شیوه ی خاص خودش را دارد و مثلا با گره گشایی کلاسیکی تفاوت های فاحش و زیادی دارد.

................................................

مشخصات کتاب من

کافکا در کرانه

هاروکی موراکامی

مترجم مهدی غبرایی

انتشارات نیلوفر چاپ پنجم پاییز 1392