X
تبلیغات
رایتل

دویدن با ذهن

عاقبت زمین دار شدیم

""گاهی در این کوره راه، به نظرمان می آمد که راه به جایی نمی بریم. که در آن طرف، در آخر این دشت ترک خورده و پر از آبکندهای خشک، چیزی پیدا نمی شود. اما عاقبت چیزی پیدا می شود. شهری است... اما شهر هنوز خیلی دور است. این باد است که آن را نزدیک می نمایاند... از سحر راه افتادیم و الان چهار بعدالظهر باید باشد... چهار نفریم... حدود ساعت 11 بیست نفر بودیم....

فاستینو می گوید :«شاید باران ببارد». با خود فکر می کنیم :«شاید»... به هر طرف سر برمی گردانم و دشت را نگاه می کنم. این همه زمین و آن هم برهوت؛ زوری که چشم آدم سیاهی می رود.. آنها این تکه زمین سنگلاخ را به ما دادند تا کشت و زرع کنیم.
به ما گفتند:«از شهر تا اینجا مالی شما.»
پرسیدیم:«دشت را می کویید؟»
«آره دشت. همه ی دشتِ بزرگ»
«اما دشت، قربان..»
«کرور کرور زمین است»
.... میلتون می گوید:«این است زمینی که به ما داده اند»... من چیزی نمی کویم. فکر می کنم میلتون قاطی کرده. چه زمینی به ما داده اند میلتون؟؟ در این خراب شده حتی باد هم نمی وزد تا ابری ا گرد و غبار هوا کند..
میلتون دوباره می گوید:«باید به درد کاری بخورد. هیچ کاری نشود، می شود که توش مادیان دوانی کرد!»
استبان می پرسد:«کدام مادیان؟»
(از داستان "عاقبت زمین دار شدیم" // "خوان رولفو")