دویدن با ذهن

قسمتی که دیده نمی شود

پیش تر، مطلبی نوشته بودم با عنوان  "از این به بعد شعر مادرِ من است"، که از سرِ اتفاق، از جمله یادداشت هایی بود که خودم هم دوستش داشتم.

حال و هوایی که باعث خلق آن متن شد، به تمامی مدیون شعری از دوستم "ارسلان جوانبخت" است که به تازگی، اولین دفتر شعر او را "نشر نیماژ" به چاپ رسانده است.

به شخصه خواندن بسیاری از شعرهایش، چشم اندازهایی بدیع و تجربه هایی عمیق برایم رقم می زند. طبیعی است که نمی دانم نظرِ شما_اگر شعرهایش را بخوانید_ چیست، اما این را از من بشنوید که احاطه و شناختش از شعر، و توانایی اش در تلفیق مضمون ها با فرم های قوی، در شعرهایش به راحتی مشهود است.




در صورت تمایل، برای خرید این کتاب، می توانید به آدرس(نشر نیماژ، قسمت جدیدترین آثار) مراجعه کنید.



اپرای شناور

"تادّ تقریبا" تاد است{در زبان آلمانی}_یعنی تقریبا مرگ_ و این کتاب، به فرض اینکه نوشته شود، با همین مرگ تقریبی پیوند تنگاتنگی دارد". تادّ، که گرفتاری نوعی بیماری قلبی ست و هر لحظه ممکن است وارد دروازه ی آبی شود(به قولِ وونه گات، در "خدا حفظتان کند، دکتر که وارکیان")، شخصیت اصلی و راوی رمان "اپرای شناور"، نوشته ی "جان بارت" است، که می خواهد داستان روز 21ام ژوئن سال 1937 را تعریف کند. او داستان را طی سی فصل نامگذاری شده(که اغلب نام های بسیار بامزه ای هم دارند) روایت می کند.

 "تادّ اندروز" وکیل دعاوی ست، فیلسوف مسلک و سخنوری خوب، که داستان را با بی نظمی ای که خود آن را نوعی نظم می داند تعریف می کند؛ با نقب زدن به مسائل و اتفاقات مختلف، و حرکت در بعد زمان و در اصطلاح، رفت و برگشت های زمانی بسیار. بر خلاف گفته ی راوی که همان ابتدای کتاب می گوید "پیشاپیش اعتراف می کنم که داستان گویی راست کارِ من نیست"، اتفاقا" نشان می دهد که در کارتعریف کردن اتفاقات متنوع و زیاد، و یکپارچه کردن آنها در قالب داستانِ یک روز از زندگی اش، خیلی هم تواناست. با طنزی قوی، که در سرتاسر روایت دیده می شود.

"تادّ" می گوید که داستانش را طوری برای ما تعریف خواهد کرد که ببینده های "اپرای شناور" با نمایش رو به رو بوده اند. به این صورت که نمایش، بر روی عرشه ی کشتی ای در حال اجرا می شود، و بیننده ها که در امتداد رودخانه هستند، هر بار که کشتی به آن ها می رسد، قسمتی از نمایش را می بینند. درست مثل زندگی، و افرادی که در طول زندگی با آن ها برخورد کرده، از آن ها جدا شده و دوباره آن ها را می بینیم. هر بیننده ای، برای آنکه قسمت های خالی نمایش را در زهن خود کامل کرده و طرح کلی ای از آن داشته باشد، باید از تخیل خود بهره بگیرد. و صد البته، خواندن این دست داستان ها، برای خواننده هایی که از جاهای خالی و آزادی هایی که نویسنده در اختیار می گذارد لذت می برند*، می توانند تقریبا مطمئن باشند که با خواندن این کتاب، به دوباره خوانی یا چندبار خوانی آن هم مشتاق خواهند شد.

"جان بارت"، نویسنده آمریکایی رمان، از آن دست نویسنده هایی است که به امکانات رمان، توجه ویژه ای دارند. از به کار بردن مولفه های قدیمی، به شکلی نو(شکلی مدرن از روایت هزارویک شبی و تو در تو)، تا ابداع برخی شیوه های جدید در روایت(مثلا شروع فصل "نوای موسیقی" که مطلب را در ستون مجزا آورده، که هر دو روایتِ موازی، متمم یا تکمیل کننده ی همدیگرند).

 "بارت" نیز مانند عمده ی نویسنده هایی که آثارشان را در دسته ی "پست مدرن" قرار داده اند، علی رغم هجوها و شوخی هایی که با تکنیک ها و مباحث داستان نویسی می کنند، توجه خاصی به فرم روایت، و امکاناتی که هر فرم به نویسنده و داستانش می دهد دارد. این نگرش در فصل های انتهایی کتاب به روشنی توسط راوی بیان می شود:"اگر درک نکرده اید که پایان داستانم در باب اپرای شناور هیچ هیجانی در پی ندارد، پس باز هم نحسی ارتباط ناقص{ارتباط خواننده و نویسنده} گریبانگیرم شده."  

..............................................................................

* مثلا شخصیت "سلما" در فیلم "رقصنده در تاریکی" را به یاد بیاورید، که جایی می گوید که وقتی در زادگاهش در اروپای شرقی بوده، پیش از آنکه نمایش تمام شود، از درِ پشتی بیرون می زده: این طوری می توانسته داستان ها را هر طور که می خواسته ادامه بدهد.

پیشنهاد می کنم مطالبی را که پیش از این دوستانم "میله بدون پرچم" و "مداد سیاه" برای این رمان نوشته اند را، بخوانید: اینجا و اینجا. برخی کامنت هایی هم که خواننده ها ذیل پست ها گذاشته اند، نکات قابل توجهی دارند.

پ ن: جمله هایی که بین دو ابرو(" ") نوشته شده اند، از متن کتاب اند.  

کتابی که من خوانده ام:

اپرای شناور

جان بارت

ترجمه ی سهیل سمّی

انتشارات ققنوس_ چاپ دوم 1387

فارست گامپ


"اول از همه چی، بذارین یه چیز رو بگم: خنگ بودن چیز خوشایندی نیست." هر چند که خنگ بودن چیز خوشایندی نیست، اما وقتی که از دیدگاه یک خواننده به قضیه نگاه کنیم، خواندن داستان زندگی و سرگذشت یک خنگ، اتفاقا" خیلی هم خوشایند است. رمان "فارست گامپ"، نوشته ی نویسنده ی آمریکایی "وینستوم گروم"، یک نمونه از آن هاست.

"فارست گامپ"، شخصیتی ساده دل و تا حدی ناتوان_ از لحاظ ذهنی_ است. از این نظر که از درک بعضی کنایه ها و انگیزه های نهفته در رفتار آدم های جامعه ناتوان است. داستان از زبان فارست، با لحنی عامیانه و زاویه دید اول شخص روایت می شود. او نقل داستان زندگی خود را از زمان کودکی، و زمانی که برای اولین بار متوجه شده که خنگ است شروع می کند. در این میان، و تا انتهای داستان، که زمان روایت به زمان حال می رسد، اتفاقات عجیب و غریب زیادی برای او اتفاق می افتد. از نجات جان رهبر انقلاب چین(مائو) گرفته تا دریافت مدال شجاعت در جنگ ویتنام و سفر به فضا. آنچه در تمام طول داستان حضوری دائمی دارد، علاقه ی فارست به دختری به نام "جنی"ست، و تلاش او برای اینکه کنار او زندگی کند. او پیوسته سعی دارد که کار درست را انجام دهد، هرچند که اغلب خرابکاری به بار می آورد. تمام داستان، شرح اتفاقاتی است که در طی سفرهایی برای فارست رخ می دهند.

 پس زمینه ی سفر، استفاده از زبان طنز، شخصیت خانه به دوش و کلاهبردار، از ویژگی های رمان هایی هستند که به نام "رمان پیکارسک" شناخته می شوند. واژه ی پیکارسک برگرفته از لفظ اسپانیایی پیکارو به معنی دغل و شیاد و به اصطلاح ایرانی ها هفت خط روزگار است. شخصیت اصلی این داستان معمولا آدم بی هویت و آواره ای از طبقات پایین جامعه است که به انگیزه ی ثروت اندوزی و تجارت به سفرهای طولانی می رود(فضل الله خدادادی، محسن محمدی. نشریه ادبیات تطبیقی. دانشگاه شهید باهنر کرمان. تابستان 1393). از دیگر ویژگی های رمان پیکارسک، پیرنگ ضعیف و ساختار اپیزودیک آن است، به شکلی که داستان؛ از یک سری حوادث مستقل از هم تشکیل شده که تقریبا محکم ترین زنجیر اتصال آن ها، این است که برای یک شخصیت اتفاق می افتند. البته تمام آثاری که در سبک پیکارسک دسته بندی می شوند، الزما" واجد تمام این ویژ"گی ها نیستند. به عنوان مثال، شخصیت فارست گامپ، نه کلاهبردار است، نه رذل و رِند. با این وجود، رمان فارست گامپ نیز همچون دیگر نمونه های موفق این سبک، مانند "دُن کیشوت"، "سرگذشت هاکلبری فین"، "طبل حلبی"، با طنز قوی، داستان جذاب و پرکشش، در بیان دیدیگاه نویسنده نسبت به مسائلی که داستان به آنها می پردازد، بسیار موفق است.        


 

شاید معنایی داشته باشد

اوه می دانم، می دانم، لطفا توجه کنید، این شاید معنایی داشته باشد، می دانم، آنجا هیچ چیز جدیدی نیست، این ها همه اش بخشی از همان اراجیف قدیمی و مقاومت ناپذیر است، اما آقای عزیزم، بیا منطقی باش، نگاه کن این تو هستی، به این عکس نگاه کن، و این پرونده ی توست، بدون هیچ ایمانی، به تو اطمینان می دهم، حالا بیا، تلاش کن، در سن و سالی که تو داری، نداشتن هویت مایه ی رسوایی است، به تو اطمینان می دهم، به این عکس نگاه کن، چی، چیزی نمی بینی، برای تو حقیقی است، مهم نیست، بیا، به این سر مرگ نگاه کن، خواهی دید، حالت خوب خواهد شد، زیاد دوامی نخواهد داشت، بیا، نگاه کن، اسناد این جاست، توهین به ماموران پلیس*، ظاهر شدن در انظار با ظاهر ناشایست، گناه در پیشگاه روح القدس، تفرت از دادگاه، گستاخی به بالادستی ها، وقاحت در برابر پایین دستی ها، انحراف از مسیر منطق، بدون ضرب و جرح، نگاه کن، بدون ضرب و جرح، هیچ چیز نیست، حالت خوب می شود، خواهی دید، عذر می خواهم، یعنی او کار می کند، خدای مهربان، نه، امکان ندارد، نگاه کن، گزارش پزشکی این جاست، سفلیس پیشرفته ی ادواری، زخم های بی درد، تکرار می کنم، بی درد، همه چیز بی درد است، لطافت های چندگانه، سخت شدن های جورواجور، بی حس و بی اعتنا نسبت به ضربه ها، تباه شدن بینایی، شکم درد های مزمن.... **.


...........................................................

* اشاره به برخی از سرگذشت های مالوی، شخصیت اصلی حلقه ی اول سه گانه.

** شاید خواندن این جمله ها که از حلقه ی سوم سه گانه، به نام "نام ناپذیر" آمده است، بهتان کمک کند که به عنوان این پست امیدوار بمانید:

اما در دوره ای که حال به آن اشاره می کنم، این زندگی فعال و پویا به پایان رسیده است، حرکت نمی کنم و دیگر هرگز نخواهم کرد، مگر تحت تاثیر جذبه و کشش یک عامل ثالث. چون از آن مسافر بزرگ گذشته، که در مراحل پایانی، چهار دست و پا رفت، و بعد روی شکمش خزید یا کف زمین غلطید، حالا فقط یک تنه باقی مانده(بد تراش و ناموزون)، و در بالا هم یک سر که از قبل با آن آشناییم، این همان بخش از وجودم است که وصفش را خیلی خوب درک و حفظ کرده ام.


پ ن: در آخر، بدم نمی آید به دوستانی که وقت می گذارند و اینجا را می خوانند، و مهم تر، کسانی که وقت و توان می گذارند و "بکت" می خوانند، پیشنهاد کنم که قسمتی از توجهات مبارک شان را، بگذارند روی این موضوع، که در خلال جمله های این روایت، صدای بیش از یک نفر به گوش خواننده می رسد، علی رغم اینکه راوی داستان، اول شخصی ست که در طی یک تک گویی، حرف های بی مخاطبش را روایت می کند. به قول معروف، "مساله روشنه؟؟"




موراکامی: مضمون و سبک(پاسخ به یک کامنت)


ذیل پستی که راجع به داستان "به آواز باد گوش بسپار" نوشته شده بود، دوست عزیزی طی کامنتی پرسیده اند که آیا اصرار یک نویسنده بر استفاده از چند راوی و چند زاویه ی دید برای روایت یک داستان، هنر محسوب می شود، یا اینکه چنان که در مورد داستان "به آواز باد گوش بسپار" دیده می شود،{که البته با استناد به نوشته و نظر نویسنده ی یادداشت گفته شده}، موجب ابهام و سردرگمی مخاطب در خوانش می شود؟

در قسمت دوم کامنت مذکور هم، با استناد به اینکه برخی مضامین تکرار شده در آثار موراکامی، در بسیاری از داستان های ادبیات(در سطح تمام جهان) دیده و تکرار شده است، نتیجه گیری شده است که نمی توان استفاده از این مضمون ها را برای هنر نویسندگی موراکامی امتیاز به حساب آورد؛ مگر اینکه نویسنده این مضامین را، با کاربستی ویژه عرضه کرده باشد.

در پاسخ به قسمت اول کامنت، قبل از هر چیز توجه شما را به این موضوع جلب می کند که  تکرار یک سبک روایی در چند اثر، توسط یک نویسنده، در مورد بسیار از نویسندگان دنیای ادبیات داستانی مصداق دارد؛ حتی بسیاری از بزرگان این عرصه. شاید بد نباشد برای ادامه ی بحث، به دو مثال در این زمینه نگاه کنید. مثلا، "ویلیام فاکنر"، در اکثر آثار خود، از شیوه های مرسوم و معمولی تر روایت دست کشیده، و از تکنیک "چند صدایی" برای روایت یک قصه استفاده کرده است. یا مثلا در هم ریختن زمان روایت و یا به کار بستن نوعی ویژه از سبک جریان سیال ذهن، که در تمام آثار شاخص او که در قد و قامت شاهکار جهانی شناخته شده اند، به کار رفته است. مثال دیگر، لویی فردینان سلین را در نظر بگیرید: او زبان روایت در ادبیات داستانی پیش از خورد در فرانسه را، تکانی اساسی داد(تا جایی که برخی از مخالفان تبلیغ کردند که او با این کار زبان فرانسه را از بین خواهد برد) و گویش و لهجه ی محلی خاصی(تقریبا معادل گویش کوچه بازاری، در فرهنگ ما) را که به اسم "زبان آرگو" می شناسیم از همان اولین اثرش پیاده کرده و تا آخرین کارهای خود نیز از آن دست نکشید. یا این تکنیک ویژه و خاصش که در برخی آثار از یک نقطه از واقعیت(منظور یک فضای رئالیستی ست که می تواند یک مکان، زمان یا واقعه ی تاریخی واقعی باشد) روایت شروع شده، و به تدریج خواننده خود را وسط زمان و آسمان و هذیان گویی ها فضاهای عجیب و غریب و غیر متعارف می بیند و باز پای خواننده را در یک تکه از واقعیت روی زمین بند می کند. از این مثال ها فراوان است و برای نتیجه گیری و شکل دادن به بحثی که این نوشته آغاز کرده، نیاوردن مثال های بیشتر از این دست، ضربه و خللی به کار وارد نمی کند.

در مورد نویسندگانی از این دست، که یک سبک را در بسیاری از کارهای کارنامه ی خود تکرار کرده اند، توجه به دو نکته ضروری ست: اول اینکه، ممکن است تمام آثار، به یک اندازه قدرتمند نباشند(که اتفاقا" کاملا هم طبیعی ست) و یا یک تکنیک به خصوص، در یک اثر، آن طور که باید جا نیفتد. نوشتن، همواره نوعی تمرین و تجربه است، که برخی مواقع نتیجه راضی کننده از آب در می آید، برخی مواقع، خیر. نکته ی دوم که از نکته ی اول مهم تر است، این است که یکی از دلایل عمده ی این تکرار کردن سبک، این است که نویسنده، با تمرین یا تجربه یا به هر علت و دلیل دیگری، به این نتیجه می رسد که فلان سبک خاص، برای بیان آنچه او می خواهد بگوید، و روایت داستانش، بهتر از هر چیز دیگری ست. منظور این که تکرار یک یا چند شیوه یا سبک در آثار یک نویسنده، به معنی "اصرار" ورزیدن او در این نیست که می خواهد رمانش به فلان شکل دربیاید. بلکه به این معنی ست که او به این نتیجه رسیده که "بیان" و "سبک" او، آن چیزی ست که در اکثر آثارش دیده می شود. در مورد مثال در هم ریختن و قطعه قطعه کردن زمان در آثار "فاکنر"، به قول "ژان پل سارتر" به این کارکرد و نتیجه رسیده است:«مثله کردن زمان، برای کشف و شهود در لحظه». یا در مورد سبک "سلین" مبنی بر در هم آمیختن واقعیت و توهم به صورت بدون مرز، و سبک هذیانی راوی هایش در داستان، به این خاطر است(و این کارکرد را دارد) که "سلین" بیشتر از آنچه بخواهد موقعیت یک شخص را در یک واقعه نشان بدهد یا تصویر کند، بیشتر به دنبال است که اثراتی که آن موقعیت یا واقعه بر شخص می گذارد را نشان بدهد. همان طورکه  پیش از این گفته شد، عملی کردن این تصمیم، همیشه نتیجه ی یکسانی ندارد؛ به ویژه در خوانش توسط مخاطب های مختلف.

نتیجه این که، در باره ی مورد معین موراکامی و داستان بلند "به آواز باد گوش بسپار"، این ضعف احتمالی، می تواند کاملا طبیعی باشد و اگر در دیگر آثار، همین سبک به صورت جا افتاده ای به کار رفته باشد، می تواند تجربه و تمرین نویسنده برای رسیدن به سبک ویژه خودش تلقی شود.

قسمت دوم کامنت، به این موضوع اشاره دارد که مضامین به کار رفته در آثار موراکامی، به هیچ وجه جدید نیستند و اصولا نمی توان این را برای او یک امتیاز محسوب کرد؛ مشروط بر اینکه این مضامین را، با سبک و شیوه ای ویژه پرورانده باشد. با این نظر کاملا موافقم.

این جا نیز توجه شما را به دو نکته جلب می کنم. اول اینکه از زاویه ی مضمون و موضوع به کلیت ادبیات داستانی نگاه کنیم، می بینیم که هم تعداد موضوع ها، هم مضامین، اصلا تعداد زیادی نیستند. موضوع هایی مثل عشق(افلاطونی، زمینی، بیمارگونه و انحرافی)، خیانت، حرص و .... و مضامین مانند تنهایی انسان در گستره ی جهان، هویت، بیگانگی، مواجهه با مرگ و ...، شاید(برای هر دسته) از تعداد انگشتان دو دست، چندان بیشتر نباشند). آثار موراکامی نیز، از این امر مستثنا نیست.

نکته ی دوم اینکه  اگر تعداد نسبتا قابل توجهی از آثار موراکامی بررسی شود، دیده خواهد شد که در بیشتر آن ها، مضامین پس زمینه ی کار، مانند مساله ی هویت، تنهایی، اثرات مدرنیته بر زندگی مردم متوسط در ژاپن امروز، به طرز قابل قبولی پرداخته شده اند. ضمن اینکه در آثار شاخص او، مانند "تعقیب گوسفند وحشی"، "کافکا در کرانه"، "سرزمین عجایب بی رحم و آخر دنیا" و "سوکوروتازاکی بیرنگ و سال های زیارتش"، پرداخت او از مضامین برشمرده شده، و برخی دیگر از مضامین و سبک های پر تکرار ادبیات جهان، شکلی ویژه و مختص به خود او به خود گرفته است. مثلا نوعی از رئالیسم جادویی که در برخی آثار او دیده می شود، مختص خود اوست و با آنجه در کارهای مارکز یا دیگر بزرگان ادبیات آمریکای لاتین می بینیم متفاوت است. یا مضمون "قدرت" و "قدرت طلبی"، که در رمان "کافکا در کرانه"، در پدر کافکا تامورا دیده می شود، در رمان های "تعقیب گوسفند وحشی" و "سرزمین عجایب بی رحم و آخر دنیا" هم تکرار شده، اما به شکلی بسیار پخته تر و قوی تر.

...............................................................................

کامنت دوست عزیز "مهدخت" را که دلیل نوشتن این پست بوده، می توانید ذیل پستی با عنوان "به آواز باد گوش بسپار" بخوانید.


1 2 3 4 5 ... 40 >>