X
تبلیغات
رایتل

دویدن با ذهن

متنِ فرضی

قلابِ فرضی، در هوا می چرخد. کامواهای فرضی در هوا روی هم گره می خورند. آن دست اما، فرضی نیست. همین طور هم ژاکت بافته شده از کاموهای سبز، آبی و سبز-آبی. دانش آموز، یکریز درخشش نورِ اول صبح را بر تار و پود آنها تماشا می کند. تا جایی که خیلی وقت ها حواسش از سنگلاخ های راه مدرسه اش پرت می شود. بیشتر از این نمی شود به عقب برگشت. همان دست و کاموا و رقص قلاب ها را در هوا می گویم. آدم وسوسه می شود بگوید "همان دست و کاموا و رقصِ قلاب، در هوای فرضی". اغلب یاد تلالوء فوتون ها روی آن موج های سبز و آبی می افتم. از این عقب تر نمی شود برگشت. پس تو هم بیا با هم ادامه را نظاره کنیم. با این حقیقت که تقریبا هیچ سوالی نیست که بتوان پرسید. مادر، قطعه ی اول دومینو را ساخت. ضربه ی اول را هم خودش زد. تمام اینها، ادامه ی رقص قلاب و دست در هوا هستند. تا انتها. بعد از آن، هیچ قصه ی جدیدی وجود ندارد. هرچند می شود هزار جور تعریفش کرد؛ در هوای فرضی ای که در مد و مهِ میان خواب و بیداری شناور است.



گوش کنید به Beyond the Horizon

طعمِ حماسه

""در مورد من، حماسه، بیش از تغزل یا مرثیه، متاثرم می سازد. گاه(حال که در اینجا تنها هستیم و شاهدی وجود ندارد می توانم اعتراف کنم)، گاه با خواندن متنی گریسته ام و این متن هرگز رقت انگیز، مرثیه گون یا احساساتی نبوده، بلکه همواره با حماسه گریسته ام..... نمی دانم آیا تا کنون حماسه ی "گرتیر" را برایتان نقل کرده ام یا نه؟ مردی در منزلش بر فراز تپه است. صدایی می شنود که او را بر می خواند، اما صدا چنان ضعیف است که به آن توجهی نمی کند. صدا بلندتر می شود، مرد از خانه خارج شده، با دلخوری متوجه بارش نم نم باران می شود. در همین لحظه دشمن_که او را صدا می زده و در کنج خانه نهان شده بوده_ به او حمله ور شده و او را زیر ضربه می گیرد. مردِ کتک خورده که گویی به سلاح های سرد علاقه مند بوده،در حال مرگ این کلمات را بر زبان می راند:«آه! اینک تیغه های سلاح پهن تر شده اند!". متوجه می شویم که مرد بسیار با شهامتی ست چون مرگ را از یاد برده، به جای بر زبان راندن کلامی رقت انگیز، تنها به این نکته ی جزئی توجه دارد که تیغه های{سلاح های} امروزه پهن تر شده اند. تیغه ای آنچنان عریض که او را به هلاکت می رساند... . و من نخستین بار که این داستان را خواندم به گریه افتادم. اکنون اما از بس تکرارش کرده ام، تنها چشمم مرطوب می شود.""


(از کتاب گمان کردن، رویا دیدن و نوشتن؛ سی گفتگو با بورخس).

..........................................

بشنوید، اجرای "جان ویلیامز" را از "آرانخوئز، عشقِ من".

Aranjuez

.

که بود آنکه درون مرا خراشید؟

..............................................

بشنوید

Only One Thing

من با تنم زیسته ام همه عمر

هرگز ترکم نکن. هرگز رهام نکن. دستم اینو میگه. سَرَم اینو میگه و سینه م حتی. دستم میگه من بوی سیگار و هزار چیز دیگه گرفتم. یخ کردم. خون ازم جاری شد. سرم با زبونی که ادبیات بهش غالب شده میگه "من درد گرفته ام همه عمر". و شکمم :«درد در من می پیچد یکهو" و قلبم ... .

دستم به دست هایی که می تونه بگیره اشاره می کنه. به تنه ی درخت ها و برگ ها. سَرَم به رویاها. به شعرهای گفته نشده. و قلبم ... .

و من به آن مردِ توی تاکسی، پشت چراغ قرمز، اشاره می کنم. که بدون صدا اشک می ریخت. نشسته. با سری کمی کج گرفته و خیره به جلو.

راستی، چند وقت پیش بود؟ چند سال پیش؟

..............................................................

گوش کنید

قطعه ی "نوستالژی"، از "نیما امین".

پلانِ اول هذیان: در کوتاه مدت.

همین الان متوجه شدم  دو استکان کنارم است. یکی سمت راستم و دیگری سمت چپ. چرا دو لیوان؟ اگر یکی داشته ام، چرا رفته ام دومی را آورده ام. البته با فرض اینکه اصلا رفته باشم. در اینکه تنها بوده ام شک ندارم. پس اگر فکری _که حدس میزنم_ به ذهنتان آمده، کنار بگذاریدش.  فنجان ها البته یکی نیستند. می شناسم شان. یکیش همانی ست که معمولا توی آن قهوه می خورم و دیگری چای خوری؛ اما خب، نمی توانم بالای آن قسم بخورم که همیشه همین طور بوده. به خصوص برای من که بعضی وقت ها، استثناهای زندگی ام، بیشتر از قاعده ها به کار رفته اند. از موضوع دور شدم. چطور می توانم بفهمم توی کدام یکی چای خورده ام. نگاه کردن به ته مانده ی فنجان، لمس کردنِ بدن هاشان و سنجیدن گرمایشان. نزدیکی و دوری شان از قندان. تمام این راه حل ها، با درجه های متفاوت قوت و ضعف، می توانند پایه های یک استدلال باشند. اما هیچ کدام کاربرد ندارند. همین حالا همه را آزمایش کرده ام. اول قوی ترینشان را بگویم یا ضعیف ترینشان. باشد. قبول دارم. از این موضوع می گذرم که انتخاب هر کدام از این ترتیب ها، به میزان اهمیتی که به آینده و انتهای کار می دهیم بستگی دارد. به اینکه می خواهیم دستِ آخر چقدر از امیدمان زنده مانده باشد. نمی توانم سرِ قولم بمانم. باید همین جا بگویم که هر دو لیوان سرد هستند. هر دو با ته مانده های خشک شده ی چای. فلاسک را یادتان رفته بود؟ من حواسم به آن هم بود. معلوم نیست دو فنجان از آن خالی شده یا یکی یا مثلا سه تا. کسی که تنهاست، فلاسک چای را پر نمی کند؛ معمولا.می توانم اطمینان بدهم که در این زمینه من یکی از آدم های معمولی هستم. از همه مهم تر،  یک فنجان چای، یک فلاسک تقریبا نصفه را به چیز دیگری تغییر نمی دهد. یک فلاسک تقریبا نصفه، تا مدت زیادی یک فلاسک تقریبا نصفه باقی خواهد ماند. من در کدام لیوان چای خورده ام؟ چرا و چطور دو لیوان؟ و چراهای زیادی که باید از آن ها چشم پوشی کنم. هیچ راهی برای دانستن معمای لیوان ها نیست. نه هیچ دوربین مدار بسته ای که بشود فیلم را به عقب برگرداند، نه حافظه ی کوتاه مدتی، نه کسی که در این خانه باشد و چیزی دیده یا خورده باشد. فقط می شود همان قطعه های موسیقی ای که در حال گوش کردن شان بودم را دوباره شنید. همین.

در کوتاه مدت، همه ی ما مرده ایم*. و در مورد کسی که تنها باشد، نمی شود به آن شک کرد.

..................................................................................................................................

"جان مینارد کینز"، اقتصاد دان انگلیسی، که نظریات او بود که آمریکا و دنیا را از بحران بزرگ اقتصادی اواخر دهه ی بیست میلادی نجات داد(نظریاتی که در مقابل مکاتبی که تا آن زمان جوابگو تلقی می شدند قرار گرفت و عموما" مبتنی بر راه حل های کوتاه مدت اقتصادی بود)، جمله ی مشهوری دارد، می گوید: «در بلند مدت، همه ی ما مرده ایم».

1 2 3 4 5 ... 31 >>