X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دویدن با ذهن

ساعتِ شنی

عمو مجید، به زودی بیست و هشت ساله می شوم. بیست و هشت سال تمام. حتی اگر دستی، بتواند این ساعت شنی را وارونه کند...؟؟


......................

نامه هایی به عمو مجید.

The Spirit of Tibet

بشنوید

بال هایِ شنلِ بانوی برفی

امروز، همه ی این شهر

یک بار را، چشم در این  آسمان گُم کرده اند.

انگار  ابرهایِ ساکنِ غلیظ را

مثلِ جوشانده و تلخابه ای

به خوردِ آسمان داده اند.

امشب

تمام زندگان و مردگانِ این شهر

خواب یا رویای برف خواهند دید.

.............................................................................................

1- بانویِ برفی، شاید شما را یادِ "رویاهای کوروساوا" بیندازد؛ چه بهتر.

2-عنوان فرعی این پست این است: سفیدیِ قرص های خواب.



"""خواهی دید که من چرا آنجا را دوست داشتم. آن روستا را دوست داشتم. آنجا که رویاها مرا تکیده کرد. روستایم مشرف به مزرعه ها بود. پر از درخت و برگ، مانند قلکی که خاطره هامان را تویش نگه می داشتیم. آدم احساس می کند که دوست دارد برای همیشه آنجا زندگی کند.... طلوع آفتاب، صبح، بعد از ظهر..شب"" (از رمانِ "پدرو پارامو"، نوشته ی خوان رولفو").


برای رفیقِ عزیز "آ_م" ، که عکس را قطعه از بهشت توصیف کرد.

.........................................................

عکس، از یکی از تپه های مشرف به تاکستان های روستایِ من.

شب تاب

این جهان شبنمی

شاید شبنمی باشد

و هنوز

و هنوز

(کوبایاشی ایسّا)

1 2 3 4 5 ... 27 >>