X
تبلیغات
رایتل

دویدن با ذهن

چرک نویس

شاید احتمال اینکه حرف زدن از خط صاف وسط قرص ها تاثیری داشته باشد، دارد کم و کمتر می شود. زمانی می شد گفت "تا حالا به خط صاف وسط قرص های خواب و آرام بخش، خط مواج و مبهم و طولانیِ رویا یا خواب، و این دو با هم فکر کرده ای؟". به ارتباط شان با هم؟ یعنی هیچ رستگاری ای در این قضیه برای هیچ کس نیست؟ از دومی به اولی رسیدن، یا تلاش برای رسیدن به آن. "حبل المتین"؟ دست در دست. خطِ صافِ پیاده روِ پارک ها، یا خط مواج راه روِ جنگل و دشت. خطِ ممتد صافِ جاده و منحنی ای که دو دستِ فشرده در هم موقع راه رفتن رسم می کنند؟

تکرار این ها، در هزار نوشته از یک صفحه ی شخصی، هزار چرک نویس، اعتباری به آن خواهد داد؟ اگر برق کاری، در خانه ی خودش پریزهای برق نسبتا زیادی کار بگذارد، نشان کاربلدی ست؟ نشان آینده نگری و دانش اوست؟ شاید او به کار خودش زیاد اطمینان ندارد. فکر کردن به اینها چه؟ رستگاری ای خواهد داشت؟ حتی اگر شده، احساس رستگاری، برای یک لحظه. احتمال اینکه یک نوشته، یا یک چرک نویس هیچ وقت خوانده نشود را هم در نظر بگیر. همین طور احتمال اینکه در آن خانه ی فرضیِ کذایی، هیچ وقت کسی پا نگذارد.

از کوچه، صدای پای کسی می آید. این موقع شب، کسی دارد می رود، یا شاید دارد می آید. هیچ وقت کسی این را نخواهد فهمید. تنها می شود اینجا نوشت که "در خانه ماندن. خزیدن کنجِ اتاق. پشتِ میز. یا زدن به دلِ خیابان. راه رفتن. یا شاید حتی دویدن. در این هوای سرد. شاید حتی بخاری هم از دهن بیرون بیاید. این دیگر می تواند نور علی نور باشد. نشان دیگری از بودن. البته، تمام اینها برای کسی ست که می تواند میان چپیدن توی اتاق با رفتن به خیابان یکی را انتخاب کند." "مراحل بعدی، دیگر چندان اهمیتی ندارد. یا حتی اینکه فرد مفروضِ احتمالی، کدام را عملی خواهد کرد."

این که یک نفر از مقابل این خانه گذشت، واقعیت دارد، اما در مورد اینکه آیا حقیقتا خواب دارد دست مرا می گیرد و با خودش می برد، تردیدهای زیادی هست. این را از من قبول کنید.

...............................................................................


رفقا، برمی گردم و کامنت ها را جواب می دهم. با احترامات زیاد.


فضیلت های ناچیز


امشب با خودم می گفتم که حالا که می توانم حرف بزنم، جرا نباید حرف هایی که میانِ جداره های سینه و اسخوان های سر مانده را نزنم؟ جرف هایی که طنینی دارد مثل پچ پچ کردن در خانه ای لخت و خالی از وسایل... . قضیه ی نوشتنم، به حالتی تبدیل شده که به خودم حق می دهم آن را بغرنج بدانم. این حقیقت که من اصلا نویسنده نبوده ام، هیچ تاثیری روی مساله نخواهد داشت. گاهی با خودم فکر می کنم که کاش می شد به جای نوشتن، لااقل به حرف زدن بیفتم، مالیخولایی، قطع نشدنی، هذیانی یا هر جوری که باشد. زمانی این ها را داشتم و سال ها بعد از آن، متوجه شدم که می توانستم آن را فضیلت بدانم. لااقل از آن موقع به بعد، خودم را کسی دانستم که زمانی فضیلتی داشته. فضیلتی به نام "حرف زدن برای هیچ مخاطب خاص". یا اگر  نام درست ترش را بخواهید، "هذیان بافتن". کاش حتی اینکه می دانم این حرف ها هیچ وقت آنطور که باید گفته نمی شوند هم نتواند مانعِ حرف زدنم شود.

 حالا مدت زیادی ست نه حرف می زنم، نه می نویسم. این احساسم که نوشتن کمکم خواهد کرد، یا بالاتر از آن، برایم ضروری ست، چیزی ست که ابدا نمی توانم برای کسی روشنش کنم. حقیقت این است که مساله ی نوشتن، که از آن حرف می زنم، آن قدر شخصی ست که هیچ کس نمی تواند آن را برای دیگران روشن کند، بدون اینکه پای سوءتفاهم ها به ماجرا باز شود. بماند که گاهی به نظرم می آید نه فقط نوشتن، که تمام زندگی، این ویژگی دردآور را دارد. فقط کافی ست که یک لحظه "یادداشت"های کافکا را به یاد بیاورم. کاش می شد به وضعیت نا امیدی کامل از نوشتن برسم. یکی از شخصیت های "بکت" جایی از فضیلتی به نام "نا امیدی کامل"(یا یک همچو چیزی) حرف می زند. نقطه ی مقابلش، امیدواری خلل ناپذیر است. یا مثلا امیدواریِ تقریبا. کامل. من، نه آنقدر خالی هستم که اولی را داشته باشم، نه آن طور مومن هستم(به هر چیزی) که دومی را. اینطور که به نظر می آید، میان برزخ گرفتار هستم. مثل حالت انتحارکنندگان و جدا افتادگی ای که از روحشان، در برزخ تحمل می کنند؛ در کمدیِ الهی دانته. عجالتا، باز و مثلِ همشه باید پی خودم بگردم؛ شاید لحظه ای از دور ببینمش.


گوش کنید به:

Forgotten Hood


.....................................................

برای " ارسلان جوانبخت".

عنوان، نام کتابی از "نانالیا گینزبورگ".

هیچ کس

"کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد

 و با یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند...؟

یا تیغ تیز گرسنگی را 

با یاد سفره های رنگارنگ کُند کند؟

"یا برهنه در برف دیماه فرو غلتد

و به آفتاب تموز بیندیشد؟"

"نه... هیچ کس..

هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد..."


""با صدای فرهاد؛ بشنوید""

.......................................................................


پ ن : فکر کردن به کسی که چنان خطری را به چنین خاطره ای تاب بیاورد.

از لب تا لمس

به "دیافراگم" فکر کنید. به همان چیزی که وقتی پسربچه ای بودم و کلاسِ نیوکونگ فو می رفتم، به آن "دیاف" می گفتیم. به صدایی که از دهانِ هر کسی خارج می شود. به نفسی که از دهان هر کسی خارج می شود. "هاااع" کنید. چهار انگشت تان را جلوی لب هاتان بگیرید. به همین نفسِ گرمی فکر کنید که دیاف آن را به دنیای بیرون روانه می کند. مثلا بدونِ اینکه صدایتان بالا برود_ به قولِ معروف فقط نفستان را بیرون بدهید_ بگویید سلام. اسمِ کسی را صدا بزنید. بگویید "برف...برف". در همه ی این احوال، دستتان را جلوی لب هایتان بگیرید_خیلی نزدیک به لب ها_ و به گرمایی که پوست را نوازش می کند فکر کنید. به "دیاف"ِ همه ی آدم ها فکر کنید. بگویید "برف...برف" و بازیِ گرما را روی دست هاتان حس کنید.

"از دست تا پوست...از پوست تا دل...از دل بر لب....از لب تا لمس"

..............................................................

گوش کنید؛ آهنگ "لمس" را که قبلا همین جا لینک دانلودش را گذاشته بودم.

امروز عصر

عمو مجید، تو خودِ خودِ کاراکترهای از مریخ و فضا آمده ی کورت وونه گات هستی. مثلا "سالو"یِ افسون گران تایتان، ماشینی که یک روز عصر، همه ی پیچ های خودش را باز کرد. خودش را روی زمین پخش و ویرانه کرد. حیف. چقدر حیف که وقت حرف زدن، مثل یک نمایش پانتومیم، لب هایمان تکان می خورد، انگار با نخِ توی دستِ یک خیمه شب باز. اما هیچ صدایی از هم نمی شنویم. هیچ. شاید اگر چشمی داشتیم برای دیدن، بهتر بود. شاید. امروز عصر، به این فکر می کردم. و اینکه اگر گوشی داشتیم برای شنیدن.

هزار سالِ پیش، در یکی از نامه هایت گفته بودی از اولین کسی که در خیابان دیدم بپرسم که " شما آدما چطور دارید ادامه می دید؟...با این سکوتی که گوش رو پاره می کنه... با این همه هیچ چیز برای دیدن؟ هیچ چیز برای دیده شدن؟"

عمو مجید، امروز عصر... .

.........................................

برای شیوا.

1 2 3 4 5 ... 30 >>