دویدن با ذهن

اوراشیما

تا آستانه ی دروازه

رفتم

به بازدیدن

سرچرخاندم

درِ نیم گشوده

به تمامی بسته شد

بازی با کلمات؛ "سوختن در آب، غرق شدن در آتش"


یک بار هم یادم است، خیلی خوب یادم است که خندیدم و تا سال های سال، وسوسه می شدم که خاطره اش را برای آن "کودکی که هرگز زاده نشد" تعریف کنم.  " قصه ی مردی که زمانی می خندید را. و امروز، بیش از هر چیز به "روزگار آقای مایکل ک" می ماند؛ یا "سرگذشت یک غریق". و بهش بگویم که تمام این چیزها، چیزی نیست جز "سوختن درآب، غرق شدن در آتش" و حتی بردن "همه ی نام ها"، چه با زمزمه، چه با "خشم و هیاهو"، هیچ ما را رستگار نکرد. هیچ کاری از دستِ زئوس برنیامد، روی یک "بلم سنگی"، میان اقیانوسی ناآرام. فکر می کنی یک انسان، چقدر برای دریا اهمیت دارد؟ می خواستم اگر باز دیدم اش،  بهش بگویم دیر یا زود"همه چیز از هم می پاشد".  "فرار کن خرگوش".

از یک روز به بعد، که یادم نیست کِی، هر چه در آینه نگاه کرده ام، "مرد مرده"ای را دیده ام، که سال هاست از اینجا رفته و کوله بارِ "صد سال تنهایی"اش را برای من گذاشته است. کوله باری که خام و نابلد، همچون جعبه ی پاندورا گشودم اش؛ خام و سوخته.  حالا در تمام" رویاها"، به آن مرد فکر می کنم که نمی داند آیا در تهِ جعبه، امید هنوز باقی ست یا نه. به مردی که نمی داند حتی، بهتر است امید تهِ کوله بار، مانده باشد یا نه. مردی که به دلِ "دشت سوزان" زد و رفت به "سفر به انتهای شب". شاید حق با او باشد. شاید برای تمام کردن قصه ی زندگی ای که بیشتر از زندگی، "مرگ قسطی" بود، خوش ترین پایان، "مرگ در آند" باشد.وسوسه ی آن مرد رهایم نمی کند. هر وقت که به آینه نگاه می کنم، که بیشتر از آن که آینه باشد یک "آسمان خالی"ست. با آن شوخیِ زننده اش، که می خواهد وانمود که ابدیتی را در دلش جا داده است. اما تمام آنچه دارد، فقط "درد جاودانگی" ست. آن مرد با فریباییِ "افسونگران تایتان" هنوز و همیشه، به منِ "محبوس" می گوید اگر تو هم  حس می کنی"شبی از شب های زمستان مسافری"، "مثل لک لکی که بال هایش را برای کوچ امتحان می کند" وقتش رسیده که ... .

این روزها، همچنان که مشغول بازی کردن "دست آخر" هستم، به تنها تسلی هایم_و هم شکنجه هایم_ فکر می کنم و تمام: "گمان کردن، رویا دیدن و نوشتن".


..........................................................

می شود این متن را، هم یک پُست حساب کرد، هم جواب به دعوت در بازی ای  که دعوت شده ام؟ بازیِ "بازی با کلمات" و نام ها.


از همین جا، همه ی کسانی که این پُست و قبل ترش را، و کامنت هایشان را می خوانند، دعوت می کنم که در این بازی، که به پیشنهاد "سحر" دارد برگزار می شود، شرکت کنند.

کوهِ خاموش


""بله، این لحظات در کنار هم ما رو تغییر دادن، لحظات تو و لحظات من، طوری که حالا در مقایسه با زمانی که این لحظات آغاز و به تدریج سپری شدن_تیک تیک! تیک تیک!_ دیگه همون آدم ها نیستیم، اما ما می دونیم که دیگه همون آدم ها نیستیم، و نه تنها می دونیم دیگه اون آدم ها نیستیم، بلکه حتی می دونیم از چه لحاظ دیگه اون آدم ها نیستیم، تو عاقل تر، اما نه غمگین تر، و من غمگین تر اما نه عاقل تر، چون بدون زحمت ها و گرفتاری های حادّ شخصی نمی تونستم عاقل تر بشم، در حالی که غم چیزیه که سرتاسر زندگیت می تونی مدام به موجودیش اضافه کنی... بدون اینکه به این دلیل احساس خیلی بدتری پیدا بکنم، مگه نه؟""*

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

گوش کنید به

Volcanos Flowing


_ _ _ _ _ _ _ _ _  _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

* گزیده ای از رمان "وات" نوشته ی ساموئل بِکِت"


از همه ی شما سپاس گزار است، زیاد، نویسنده ی وبلاگ. بر می گردد کامنت های زیباتان را جواب می دهد و در بازی بامزه تان هم شرکت می کند :). 

عجالتا، ترکیب جمله های بِکت با این آهنگ، باعث فوران کوهِ خاموش درونِ نویسنده شد.


رویاها

"دویدن با ذهن" بعد از اینکه کارش به راه رفتن کشیده شد، ایستاد، نشست، و بعد این اواخر، به اغما رفت. شاید به امید آنکه بتواند بخوابد؛ ماهی، سالی، قرنی. آرام و بلند. و شاید این هم درست باشد که "دویدن با ذهن"، که می تواند قسمتی از نویسنده اش باشد، رویاها و امیدهای هم او را به دوش می کشد. نه این که حتما آن ها را بپروراند، دستِ کم، در پسِ ذهن اش داشته باشد.

شاید نویسنده، رویای اینکه بالاخره روزی خوابیدن نصیب اش خواهد شد را دارد. و به همین امید، دست از دست کشیدن به سر و روی این صفحه کشید. اما انگار برای همیشه، برای همیشه ی آدمی، رویاها، ماه هایی باقی می مانند، که پلنگِ ذهن، پلنگِ قلب، هر شب چشم به آنها بدوزد و در انتهای تمام داستان ها، دست دراز کند به طرفشان. گو اینکه داستانِ خواندنی "کتابِ کتاب ها"، تمامِ داستان ها، از همین رویاهاست. فعلا بیایید و بگذرید از این که نویسنده ی "دویدن با ذهن"، نویسنده نیست. نه "یوسا"یی در "سال های سگی" لئونسیا پرادو، نه فاکنری در گور به گور"ی معدن در شش هفته ی مدام، نه مارکزی در روسپی خانه ای فقیر، در بارانکیلا که "صد سال تنهایی" را در ذهن اش بپروراند، نه یک "سلین" در به در، در هزارتوی "قصر به قصر".

اما، اما شاید "دویدن با ذهن"، و نویسنده های هر دویدن با ذهنی، هر یک  به تمامی مرگی قسطی را زیسته باشند، و همه ی آن ها، جانشان دارد بالا می آید تا در خلالِ گفتگویی در یک کاتدرال، با خشم و هیاهو بتوانند یک جمله، تنها یک جمله از خودشان را "بیان" کنند. چیزی شبیه به کاری که "بورخس" کرد: "در ستایشِ تاریکی". شاید شما هم بدانید که "بیان" پوستِ آدم را می کند.

بگذارید از همه ی این ها بگذریم. شاید به قولِ "بِکت" حالا وقتِ آن نبود که به ادبیات میدان بدهم. اما خب، چه می شود کرد.

حالا، "دویدن با ذهن" می خواهد بی هدفی مشخص، بی حتی امید، هرچند با به دوش کشیدن تمامِ رویاهای پنج شش هزار ساله اش، کمی راه برود.


...................................................

کامنت های زیادی از دوستان عزیز، اینجا بی پاسخ مانده. برای سال ها و سال ها. و عذرخواهی کردنِ من، گرچه راحت ترین کار است، اما هیچ چیز را عوض نخواهد کرد. فقط باید برگردم و کامنت ها را جواب بدهم.

از دوستان عزیزی که جویای حال این صفحه و نویسنده اش بودند، ممنونم. فقط می خواهم بگویم این که اینجا را می خوانید و تحمل می کنید، برایم بسیار باارزش است.

زن در ریگِ روان


رمانِ "زن در ریگِ روان"، نوشته ی "کوبو آبه"، داستانِ معلمی از طبقه ی متوسط جامعه است، که برای کشفِ گونه ی جدیدی از یک حشره و نهادنِ نامِ خویش بر آن(با سودایِ  معروف و جاودانه شدن)، راهی سفری به صحراهای شنی می شود. برای گذراندنِ شب، از اهالی دهکده کمک می طلبد و آن ها  او را به خانه ی زنی راهنمایی می کنند که در ته گودالی شنی قرار دارد. به زودی، مرد متوجه می شود که دهاتی ها(آن طور که خودش آن ها را خطاب می کند) به عمد او را به آن خانه برده اند؛ خانه ای در ریگ های روان، که به نظر می رسد اصلا امکان فرار از آن وجود ندارد.  داستان از روایه ی دید سوم شخص  دانای کل، در سی و یک فصلِ شماره گذاری شده ی بدونِ نام روایت می شود. با زبانی نکته سنج، دقیق و گزنده، با توصیف هایی بدیع و تاثیر گذار، به ویژه از شن و هرآنچه به آن مربوط است.

ساختار معمایی قوی، با تعلیق و کشش های کاملا به جا و جذاب، طرح و پروراندنِ مسائل بنیادیِ آدمی( و هستیِ او) در بافت یک روایت(بی آنکه جنبه ی فلسفی، بر ادبیَتِ اثر و زیبایی شناسی آن غالب شود)، و خلق فضایی به شدت کافکایی، "زن در ریگ روان" را اثری مهم و قابل توجه در ادبیات ژاپن و جهان کرده است، رمانی که می توان آن را در قد و قواره ی جهانی و بین المللی دید.

 به طورِ خاص، با تولد داستان های کافکا در جهان ادبیات داستانی، نوعی از فضا، و شرایطِ غریب و دلهره آور و گیج کننده به خوانندگان عرضه شد، که امروزه این دست شرایط و فضاها را در اصطلاح "کافکایی" می نامند.  "زن در ریگِ روان" حتما یکی از موفق ترین رمان ها در خلق موقعیت های "کافکایی" است. از شخصیتی منزوی و خاص(و به نوعی در حاشیه ی اجتماع) به عنوان شخصیت اصلی داستان گرفته، تا خلق دهکده ای غریب و شگفت، که به نحوی شوکه اور، شخصیت در آن گرفتار می شود. از این ها مهم تر، احساس عذابی است که شخصیت داستان "آبه"(و همین طور شخصیت های کافکا) متحمل می شوند: از اینکه اساسا از خود ان سوال مشهور "چرا من؟" را می پرسند. آنها، احساس می کنند کفاره ی گناهی را می دهند، که نمی دانند چیست. 

با این حال و علی رغم تمام شباهت ها و وامداری ها، تفاوت بسیار عمده ای بین "زن در ریگِ رون" و کارهای کافکا مثلا "مسخ" یا "قصر" وجود دارد. آن هم عزیمتِ ذهنیِ شخصیت داستانِ آبه، از نگاه و دیدگاهی جزئی نگر ، به دیدی کُلی تر و مسامحه گر، به زندگی و آدم های زندگی قبلی اش است. همان طور که در متن داستان، جایی می گوید فهیمد که تا حالا به دانه های شن نگاه می کرده، و حالا به "شن"، و باز به احتمال قریب به یقین، به عنوان یک کل. یا به کلیتِ شن. همین یک تفاوت عمده، کافی است تا خواننده ای مانند من را مجاب کند که حرکتی کنم و خوانشی دقیق تر از "زن در یگ روان" داشته باشم.

..................................................................................................

پ ن: دوستِ عزیزی، از علاقه و اشتیقا من برای خواندن این رمان باخبر شد، و کتاب را به من هدیه داد: سخاوتمندانه و با صمیمیتی روشن. ازش ممنونم.


مشخصاتی کتابی که من خواندم:

زن در ریگِ روان

کوبو آبه

ترجمه ی مهدی غبرایی

انتشارات نیلوفر_ چاپ ششم تابستانِ 95 


1 2 3 4 5 ... 41 >>